حیف تصاویری که در این بیروایتی گم شدند
«کارمن» در تمام عمرش در کنار برادر بوده و به او و البته به کلیسا خدمت کرده است. او که حالا پنجاه سال سن دارد جز برادر خود دوست و آشنایی و جز کلیسا سرپناهی ندارد. کارمن تمام سالهای زندگیاش موظف بوده به برادر کشیش خود کمک کند تا او بهتر به پیشگاه خداوند خدمت کند. اما یک روز صبح با مرگ برادر همهچیز تغییر میکند. کارمن تنها و بیپناه میشود و باید خیلی زود کلیسا را ترک کند تا کشیشی دیگر به همراه خواهرش وظایف آنها را انجام دهند. اما در این میان کبوتری کوچک تبدیل به راهنمای کارمن برای داشتن امید دوباره به زندگی میشود.
«والری باهاجار»، ۶۱ ساله، زنی که سالهای بسیاری در سینما به عنوان بازیگر شناخته میشد در سال ۲۰۲۲ اولین اثر جدی سینمایی خود را بعد از ساخت چندین فیلم کوتاه و چند فیلم بلند داستانی منتشر کرد. فیلمی که اگرچه توجه تعدادی از منتقدان را به خود جلب کرد، اما باز هم نتوانست چنان که باید خودی نشان دهد و اثری متفاوت و تاثیرگذار در مسیر سینما لقب بگیرد. خانم باهاجار با نگاهی بسیار مثبت و تا حدودی حتی سانتیمانتال روایت خود را تصویر میکند و با نوشتن جملهی اقتباس از داستانی واقعی در ابتدای روایت خود از مخاطب میخواهد این مثبتنگری غیرواقعی را باور کند. فیلمی که مخاطب در تمام مدت احساس میکند در برابر کاراکتری فانتزی و داستانی غیرمنطقی قرار گرفته است که باید سعادتی ناگهانی را که خدا شامل حال شخصیت اصلی داستان کرده، به راحتی باور کند.
کارمن در این داستان باید به عنوان یک زن ساده و بدون آشنا نسبت به دنیای پیرامون و زندگی انسانهای عادی شناخته میشد. زنی که هرگز پا را از کلیسا بیرون نگذاشته و نمیداند باید چگونه و چطور زندگی کند. زنی که قرار است وارد دنیای سخت و بیرحم واقعی شود که بدون داشتن آگاهی و یاد گرفتن زبان آن نمیتوان در آن زیست و هر لحظه اتفاقی غیرمنتظره در برابر او قرار خواهد گرفت. خانم باهاجار اما شخصیت اصلی روایت خود را بیش از آنکه خام، ناآگاه و به نوعی کودک تصویر کند، فردی نشان میدهد که با اقبالی بلند روبهرو است و مدام در برابرش شخصیتها و اتفاقاتی قرار میگیرند که هر لحظه خوشبختی را به او نزدیکتر میکنند. مشخص نیست دقیقاً خواستهی خانم باهاجار از کارمن چیست و چطور و چگونه میخواهد او را در مسیر خوشبختی قرار دهد. کارمن هر بار با نگاه به یک کبوتر دست به انجام کاری میزند، کاری که هیچچیز از آن نمیداند و در نهایت آن کار به بهترین شکل ممکن انجام میشود و میتواند او را از سختی دور کند. حرفهایی که کارمن از روی سادگی با زنانی که برای مشاوره نزد به اصطلاح کشیش میآیند چطور و چگونه مسیر زندگی این زنان را تغییر میدهد؟ پسر جوانی که کارمن به خانهاش میرود چطور آنقدر جنتلمن و مهربان است؟ کشیشی که قرار است به جای برادر او بیاید چه میشود و چرا به آن شهر نمیآید؟ خواهری که قرار است به کشیش جدید کمک کند چرا زودتر از برادر آمده و کیست؟ این خواهر چرا به ناگاه احساساش به کارمن تغییر میکند و چطور از آن زنی که کارمن را دزد میخواند تبدیل به دوستی صمیمی میشود؟ منطق روایی در داستان خانم باهاجار دیده نمیشود و تنها بازی خوب بازیگر کارمن و البته زوایای دوربینی که این کارگردان نوپا از آنها استفاده کرده توانسته از لحاظ بصری روایت کارمن را دیدنی کند. اگرنه در پایان روایت مخاطب هیچ احساس خاصی نسبت به دیدن این فیلم ندارد و جز دیدن تصاویری زیبا چیزی عایدش نمیشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.