«مرجان ساتراپی» را در سینما با آثاری چون «پرسپولیس»، «صداها»، «خورش آلو با مرغ» و «رادیواکتیو» میشناسیم. خانم ساتراپی در این روایتها وابسته به ژانر و حتی درونمایه نبوده و سعی کرده از طریق بازیهای ژانری در روایت به درون رخدادهای انتزاعی، انسانی و گاه حقیقی برود. حال او در اثر جدید خود با نام «پاریس عزیز» چند روز را در پاریس همراه کاراکترهایی میشود که هر کدام بهنوعی و بسته به مشکلاتی که با آنها دستوپنجه نرم میکنند خود را در مواجهه با مرگ و لذت زیستن میبینند؛ خوانندهی اپرایی که احساس میکند پیش از مرگ مرده است، برنامهسازی که بطن کارهایاش در باب مرگ است، بدلکاری که با تصادف فرزندش دیگر توان مواجهه با خطر را ندارد، کافهداری که عشق از دست رفتهاش او را دائم در گذشته میچرخاند، خدمتکاری را که زیبایی زیستن را همراه با مادر و دختر و همسرش درک میکند، و در نهایت دختری که اسیر انتشار ویدیوی رابطهی جنسی خود شده و جز خودکشی توانایی دیگری در خود نمیبیند.
خانم ساتراپی قرار نیست این کاراکترها را در برابر هم یا حتی درگیر در زندگی دیگری تصویر کند. او در عوض پاریس و خیابانهایاش را همچون تقاطعی برای زندگی این افراد در نظر میگیرد و سعی دارد با هر برش وارد زندگی یکی از آنها شود و درونمایهی اثر را برای مخاطب هویدا کند. همهی این کاراکترها زمانی مقابل ما قرار میگیرند که در حال دستوپنجه نرم کردن با برخی مشکلات هستند و از طریق همین مشکلات یا روتین زندگی آنهاست که قرار است شیوهی زیستن را بیاموزند.
کارگردان سعی دارد روایت را تا جایی با درونمایهی طنز پیش ببرد. بهطور مثال ابتدای ورود مخاطب به زندگی جوآنا و رافائل یا ادوارد و برنامهاش و در نهایت خانوادهی گلوریای خدمتکار و بهخصوص مادرش. خانم ساتراپی از طریق همین موقعیتهای طنز این کاراکترها را بهگونهای کاملاً غیرمستقیم دچار ارتباط میکند؛ دخترک نوجوان، ماری سریز، همیشه برنامهی ادوارد را تماشا میکند، گلوریا خدمتکار جوآنا و رافائل است، جوآنا و ادوارد مشتری ثابت کافهی آن مرد دچار نوستالژی و حسرت عشق هستند. اما در این میان داستان زندگی مایک و پسرش، ایدن، در کنار «بادو» گویی از همهی این داستانها دور افتادهاند. شاید بتوان مایک و ایدن را تا حدی متناسب با درونمایهی اثر دانست، اما کاراکتر بادو از همان ابتدا گویی اضافهای برای اماله کردن بوده است. البته مخاطب در جایی بادوی سرگردان را در حال رد شدن از مقابل خانهی جوآنا مشاهده میکند که این هم حربهی کارگردان برای همان امالهی کاراکتر بادو است.
داستان خانم ساتراپی دچار ناترازی کاراکتری است و همین باعث آزار میشود. در باب کاراکتر بادو نوشتیم و باید از کمرنگ بودن کافهی کافهدار همچون برزخی برای تصمیمگیریها و تعمق کاراکترها در فیلم بگوییم. این عدم توازن در روایت باعث میشود حتی موقعیت کمدی-ابزورد فرد آزارگر جنسی و ماری سریز را نیز در فیلم نپذیریم. از سوی دیگر نباید فراموش کنیم که درک خانم ساتراپی شیوهی زیستن یا همان way of life نیست، بلکه او در مانیفستی که از طریق ادوارد در پایان فیلم ارائه میدهد فریاد Life Style را سر میزند که این خود باعث ایجاد دوگانگی میشود. سبک زندگی و شیوهی زیستن در دو سوی درک انسان از جهان هستی قرار دارند و بهنوعی میتوان گفت که سبک همان است که در شبکههای اجتماعی شاهد آن هستیم، اما شیوهی زیستن یعنی لذت زیستن با درک مرگآگاهی. در هر حال روایت جدید خانم ساتراپی بار دیگر نشان میدهد که این کارگردان ایرانی بهخوبی میتواند مخاطب خود را سرگرم کند؛ البته اگر درگیر بازیهای سانتیمانتالیستی نشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.