دلدادگی به فرهنگ ایرانی در قالب ابزوردیسم
«متیو رانکین» در مصاحبهای اشاره کرده بود که اوخر سال ۲۰۰۱ سفری چند ماهه به ایران داشته تا بتواند فیلمسازی را بیاموزد و در نهایت پشیمان شده و به وینیپگ، زادگاهاش در کانادا، بازگشته است. حال او در سال ۲۰۲۴ اثری را خلق کرده که ملغمهای از فرهنگ ایرانی و هویتمندی کانادایی است. آقای رانکین در اثر قبلی خود نیز سعی کرده بود از طریق سینمای تجربی بخشی از هویتمندی یک کانادایی را تصویر کند، چرا که او بر این عقیده است که مردمان کانادا همچنان روی مرز پیدا کردن هویتی برای کشور خود هستند.
فیلم «آواز بوقلمون» در یک پس و پیش زمانی سعی دارد از طریق «نگین» و «نازگل»، «مسعود» و خودش سه خط روایی را در نهایت به یک نقطهی واحد برساند و از طریق ادای دین به «کلوزآپ» کیارستمی آن را به پایانی لوپگونه برساند. آنچه در ابتدا بیش از هر چیزی چشم را درگیر میکند حضور پررنگ فرم بصری «روی اندرسون» درون قابهای ابزورد این فیلم است. کارگردان سعی دارد برای دور ماندن از تأثیر صد در صدی وس اندرسون دائم دوربین خود را وادار به حرکت کند، اما در قابهایی که لانگشات و اکستریملانگشات هستند این تأثیر ناخودآگاه ذهن را درگیر میکند. از سویی دیگر نگاه سوررئالیستی کارگردان و فضای یخزدهی قابها در برف زمستانی در کنار پالت رنگی قابها را در بر گرفته باز هم حضور اندرسون سوئدی را پررنگ و پررنگتر میکند؛ بهطور مثال به مردی که درخت کریسمس را روی بالاتنهی خود کار گذاشته، فضای فروشگاهی در سرتاسر شهر و در نهایت تلاقی کاراکترها میان برف و در کنار بناها، همه و همه گویای این تأثیرپذیری است. اما آیا این تأثیرپذیری کارگردان کانادایی بروندادی مثبت دارد یا صرفاً کپی برابر اصلی از آثار درخشان فیلمساز سوئدی است؟ باید گفت این تأثیرپذیری از طریق تلفیق با دیاسپورای ایرانی و هویتمندی کانادیی خروجی قابل تأملی را به مخاطب ارائه میدهد.
این فیلم همانقدر که ساده است، به همان میزان مملو از نشانههایی است که کارگردان را تحت تأثیر فرهنگ ایرانی بهجای مانده در ذهناش تصویر میکند. در سرتاسر این فیلم شاهد هستیم که کارگردان واقعاً در همان زمان ابتدای دههی ۱۳۸۰ ایرانی باقی مانده و سعی دارد از طریق برخی نشانههای قدماییتر مخاطب را درگیر بازنمایی ذهنیاش از ایران و ایرانی کند. از چهرهپردازیها گرفته تا میزانسن داخلی خانههایی که ایرانیها در آن ساکن هستند گویی مخاطب را درگیر کرسی و مراسمهای شب چله در ایران میکند. این نوع بازنمایی کمی رنگپریده است و گویی کارگردان در همان آثار ابتدایی کیارستمی، پناهی و مخملباف باقی مانده است.
اما روایت آقای رانکین در کلیت خود و ارائهی یک کمدی-ابزورد تنبل به سبک روی اندرسون کاملاً موفق عمل کرده است. حتی اگر در میانهی این روایت و در برخی از قابهایی که زاویهی دوربین صفر است به یاد برخی از نماهای وس اندرسون آمریکایی هم افتادید، بگذارید ذهناتان خود را محدود نکند. آقای رانکین در آن خط روایی که سعی دارد از طریق خودش به درون وینیپگ سفر کند گویی قصد دارد روایتی شخصی را همچون نوستالژی مادر و پدر و دوران گذشته به مخاطب ارائه دهد که در این بخش هم باید گفت موفق عمل کرده است. روایت او در نهایت در یک نقطهی اینهمانی بین مسعود و متیو به پایان میرسد و دلتنگی کارگردان و انزوایی که مد نظرش است بهخوبی منتقل میشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.