بازی با بیگانگان و مرور کموبیش تاریخ
در طول شش فیلم قبلی معمولاً شاهد تفاوتهایی در بطن روایتهای مختلف بودیم. این تفاوتها از طریق یک داستان اصلی که در میان بخشها روایت میشد به یکدیگر متصل میشدند و شاید تنها وجه اشتراک آنها ژانر دلهره بود. در این بخشها زیرژانرهای مختلف دلهره در برابر مخاطب قرار میگرفتند و از این طریق مخاطب سفری هیجانانگیز و سرگرمکننده را به درون داستانهای کوتاه ویاچاس داشت. حال در هفتمین مجموعه از این فرنچایز شاهد وحدت موضوع بین بخشهای مختلف هستیم؛ انسان و بیگانگان فضایی. فیلم هفتم فرانچایز بیش از دو اثر قبلی شاهد حضور فیلمسازان جوان است و حتی یک بخش آن نیز به سینمای هند اختصاص یافته است.
طبق رسمی که این فرنچایز دارد ابتدا با بخش اصلی روایت و ربطدهندهی ۵ بخش دیگر همراه هستیم. آقای «جی چیل» که تا پیش از این مستندهای دلهره را برای شبکههای تلویزیونی روی آنتن میبرد وظیفهی کارگردانی بخش اصلی را دارد که در اینجا هم با همان شیوهی مستند خود در باب تحقیقات انسانی راجع به حضور موجودات فضایی در آسمان زمین داستانهایی را نقل میکند. اما در بخش اول روایت که «جوردن داونی» کارگردانی آن را بر عهده دارد به درون گروهی داوطلب میرویم که قصد دارند معمای ناپدید شدن نوزادان را در شهر خود حل کنند. همانطور که در بالا اشاره شد، این بخشها به ارتباط بین موجودات فضایی و انسان میپردازند و سعی شده در این روایتها با نگاه جدیدی از سوی فیلمسازان جوان مواجه شویم. در این بخش نیز آقای داونی از طریق کلیشهی زامبیها کاراکترها را در تقابل با انسانهای مسخشده قرار میدهد. آن چیزی که در این بخش بیش از روایت مخاطب را همراه خود میکند، غنای جلوههای ویژه و خلاقیت در چهرهپردازیهاست.
در بخش دوم به درون روایتی از سینماگر جوان هندی، «ویرات پال»، میرویم که سعی دارد از طریق حاشیهای حول فیلمسازی بالیوود مخاطب را درگیر مواجههی کاراکتر اصلی و یک فضایی کند. روایت او شاید کمی عجولانه بهنظر برسد، اما زمانی که کلیت آن را در ذهن مرور میکنیم تلاش کارگردان را برای ارائهی یک اسپلتر قدر مینهیم؛ هرچند در این داستان همان مرز بین اسلشر و اسپلتر محو شده است و باعث سردرگمی زیرژانری میشود. این اتفاق در این فرنچایز معمولاً نادر است و همین باعث افت کیفی اثر میشود.
در داستان سوم «جاستین مارتینز»ی که در اولین فیلم از این فرنچایز حضور داشت و پس از آن دو اثر بلند در سینمای دلهره روی پرده برد، بار دیگر به این فرنچایز بازگشته است. داستان او درست از آسمان آغاز میشود و روی زمین در یک باغ میوه به پایان میرسد. آنچه در این روایت به چشم میآید، تمرکز کارگردان روی موجود بیگانه است و نه انسانها و همین باعث میشود روایت دچار تناسبی داستانی نشود. بهنوعی در این بخش نیز همانند بخش دوم همهچیز بدون اینکه قصهای را دنبال کنیم حول یک تقابل ساده و کشتاری خونین رخ میدهد. در ضمن نباید از تلاش کارگردان در طراحی ساختار موجود بیگانه هم چشم پوشید، اما این موجود در قصهای گیرا و کوتاه میتوانست بهتر و بیشتر مخاطب را درگیر داستان کند.
اما بخش چهارم گویی تافتهای جدابافته و باقیمانده از دلهرههای قبلی این فرنچایز است. «جاستین لانگ» بههمراه برادر خود سعی دارد قاتلی سریالی و عجیب را در این قصه به مخاطب نشان دهد؛ زنی که به سگهای خانگی آموزش میدهد، اما خود فرنکشتاینی است که سعی دارد از طریق تلفیق انسان و سگ، موجودی نگهبان و وفادار برای خود خلق کند. این روایت شروعی خوب، میانهای مملو از هیجان، اما انتهایی آشفته دارد. زوج کارگردانی در این روایت بهنوعی قافیه را به نقطهی اوج روایت باختهاند. آنها در این بخش نه به ساختار کلی، تقابل با موجودات بیگانه، وفادارند و نه حتی قصهی خود را در ساختار کوتاه روایی به سرانجامی حتی مینیمال میرسانند.
بخش پنجم شاید ساختارمندترین داستان روایت باشد. زنی جوان به صحرایی میان ایالات متحده رفته تا در باب اشیاء نورانیای که مردمان مختلف در آسمان دیدهاند تحقیق کند. او در این بخش به درون موجودی بیگانه میرود و درست در همین لحظه است که تجربهمندی «کیت سیگل» مشخص میشود. او برعکس روایتهای قبلی داستان خود را مملو از کاراکترها نمیکند و صرفاً بهدنبال یک اسپلتر یا اسلشر نیست. بلکه در عوض سعی دارد از طریق دادههای علمیای که کاراکتر اصلی به مخاطب ارائه میدهد و بازی با تخیل مخاطب در باب زمان، بهناگاه کاراکتر خود را بلعیده در فضا-زمان تصویر کند؛ جایی که ذرهذرهی وجود او بر اثر سرعت نور دچار فروپاشی میشود.
آنچه در مسیر اصلی این روایت و مقابل دوربین آقای چیل مهم است، گذری تاریخی به ژانر دلهره و حضور بیگانگان در قصهها و فیلمها طی دههی ۱۹۵۰ و اوج جنگ سرد است. در قسمت چهارم و و پنجم تاریخ سینمای دلهره در کانال یوتوب، در این باب به تفصیل صحبت کردهایم. آقای چیل سعی دارد از طریق مستندنمای خود هم دیدهها و شنیدهها را در طول سالیان دراز مقابل چشم مخاطب قرار دهد و هم از طریق آنها خود نیز روایتگر داستانی دیگر در باب یک خانوادهی چینی و فرزند ناپدیدشدهی آنها باشد. این کارگردان در این مسیر داستانی به خوبی نشان میدهد که آیندهی او در سینمای بلند داستانی در ژانر دلهره بسیار روشن است؛ البته اگر قصد حضور در سینمای داستانی را داشته باشد. فیلم هفتم از فرنچایز ویاچاس شاید قوت شش فیلم قبلی را نداشته باشد، اما در عین حال تجربهگری آن را زنده نگاه داشته است و مخاطب سینما را در برابر ایدههایی از سوی فیلمسازان جوان قرار میدهد. آنچه مسلم است این فرنچایز دچار جایگاهی ثابت در سینما و ایدهپردازیهای آن شده است و نشان داده که از طریق آن سینمای تجاری، مستقل و تجربی طی سالهای آینده باز هم شاهد سینماگرانی جوان و خلاق خواهد بود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.