سوفیا کاپولا و شخصیتهایاش گاه در قرنی دیگر، گاه در شهرهای مختلف سرگردان بودند و گویی هیچکدام به آنجایی که میزیستند تعلق نداشتند. کاراکترهای فیلمهای او نوعی گمگشتگی وجودی داشتند و هر بار سعی داشتند در وجود کاراکتر دیگری آن را بیابند؛ دخترک «گمشده در ترجمه»، پدر و دختر فیلم «جایی»، یا سرباز زخمی و پناه آورده در «اغفالشده». همهی این شخصیتها تکهای از درون خود را گم کردهاند و در طول فیلم بهدنبال یافتن آن هستند.
حال سوفیا کاپولا به منهتن آمده تا با «لورا» در مسیری جدید همسفر شود. لورا و دین ازدواج کردهاند و ماحصل آن دو فرزند دختر است. لورا نویسندهایست که در حال حاضر نمیتواند داستان جدیدش را ادامه دهد و بهاصطلاح ذهناش قفل کرده است. او یک شب به نحوهی ورود دین به تختخواب مشکوک میشود و اینجاست که با پدر -فلیکس – تماس میگیرد تا بلکه راهنماییاش کند. فلیکس، با بازی بیل موری، دلال هنریست و اکنون خود را بازنشسته کرده است. در عین حال آدمی زنبارهای نیز هست و همانطور که در فیلم میبینیم بهراحتی میتواند با هر کسی رابطه برقرار کند. اما عاشقانه لورا را دوست دارد و همیشه او را «بچهجون» خطاب میکند. حال قرار است این پدر و دختر با کمک یکدیگر دین را تعقیب کنند تا بلکه از خیانت احتمالی او پرده بردارند.
سوفیا کاپولا سالهاست که دیگر از زیر سایهی نام پدر بیرون آمده است و دیگر کسی او را «دختر فرانسیس فورد کاپولا» خطاب نمیکند. او دیگر مسیر مکاشفهی خود در سینما را یافته است و در همین مسیر محکم گام برمیدارد. کاپولا در فیلم جدید خود به منهتن، لوکیشن مورد علاقهی وودی آلن قدم گذاشته، و با اضافه کردن تهمایههای کمدی به درام خود، سعی دارد آن ارتباط درونی کاراکتر با خودش را به بیرون منتقل کند. او قصد دارد کاراکترش اینبار در معرض محیط پیرامون قرار بگیرد و دوربین کاپولا نیز ثبتکنندهی این مواجهه باشد.
برای آنکه بهتر شخصیت فلیکس را بشناسیم به مونولوگ ابتدای فیلم، آنجا که هنوز صفحه مشکیست، دقت کنید؛ «یادت باشه، قلبات رو به هیچ پسری ندی. تا قبل از ازدواجات، این قلب مال منه.» لورا برای او چیزی ورای یک دختر است. به همین دلیل است که وقتی احساس میکند لورا ممکن است در ازدواجاش دچار مشکل شده باشد، تماموقت خود را در اختیار او قرار میدهد. برای تولدش ساعتی را که دخترش همیشه دوست داشته را هدیه میدهد. این ارتباط پدر-دختر چیزی بالاتر از یک تعریف ساده است و در بخشهایی از فیلم حتی تبدیل به رفاقت میشود. فلیکس در این فیلم دائم از کوچکترین شکها در مورد شخصیت دین، یقین میسازد و لورا را در این مسیر همراه خود میکند.
اما لورا، نویسندهایست که گویا حتی نمیتواند یک جمله از کتاب جدیدش را پیش ببرد. گویا دچار روزمرگی مادر و همسر بودن شده است. بهنظر همین کرختی و یکنواختی او را وارد این هیجان ساختهشده توسط پدر میکند. هم پدر و هم دختر به این بازیای که آغاز کردهاند نیاز دارند. گویا دین دیگر بهانه است و این دو فقطوفقط برای رسیدن به هیجان در این مسیر ماندهاند. موتیف زیبای سوت زدن با دهان از ابتدای ورود فلیکس تا لحظهای که قابِ دوربین را ترک میکند تبدیل به زبان مشترک این پدر و دختر میشود. در زیبایی صحنههای سوت زدن همین بس که مخاطب پس از چندبار تکرار، و در میانهی فیلم، با آن دو همراه میشود و سعی میکند با دهان سوت بزند.
سوفیا کاپولا با آن آلفا-رومئوی اسپرت که فلیکس برای شناسایی نشدن توسط دین با خود آورده، سعی دارد در سکانس تعقیب ادای دینی به آلبرتو سوردی و کمدی ایتالیایی داشته باشد. زیباترین صحنهی فیلم نیز در این سکانس رخ میدهد؛ دو افسر پلیسی که ماشین را متوقف کردهاند و دیالوگ فلیکس با یکی از آنها. در میانهی مکالمه، مخاطب هر چقدر هم بخواهد مقاومت کند باز هم خنده بر لباناش مینشیند و اختتامیهی سکانس هل دادن ماشین توسط دو افسر پلیس است.
کاپولا در این فیلم ۹۰ دقیقهای، سعی کرده از پالت رنگی خلوت در قابها استفاده کند تا مخاطب خیلی زیاد درگیر رنگبندیها نشود. بازی رشیدا جونز و بیل موری در فیلم کاملاً بر هم منطبق است و همین باعث میشود هر دو شخصیت را بهعنوان پدر و دختر بپذیریم. و در پایان جابهجایی ساعتها روی مچ لورا و مونولوگ ابتدایی فیلم توسط فلیکس افتتاحیه-اختتامیهی زیبایی را رقم زده است و با همین ارتباط گویی کل فیلم دچار وحدت وجود میشود.