زوج کارگردانی «الکساندر بوستییو» و «ژولین موری» از سال ۲۰۲۰ تا کنون هر چه در آثار دلهره ساختهاند صرفاً روی خط متوسط و شاید حتی ضعیف این ژانر تصویرگر درونمایههای کلیشهای این ژانر بودهاند. پس از «خانهای در اعماق» و «کاندیشا»، این زوج کارگردانی قرار است در اثر جدید خود با همان کلیشههای معروف از درون ژانر دلهره ماورائی وارد ژانر جنایی شوند.
این زوج کارگردانی در کل پردهی اول و دوم سعی دارند از تمام نشانههای دلهرههای ماروایی و حتی دلهرههای فولکلور بهره ببرند تا مخاطب را در این دنیا نگاه دارند و در نهایت در پردهی سوم همهچیز را حول جنایتی هولناک رقم بزنند. در این دو پرده شاهد بهرهگیری این دو از آثار سینماگرانی چون «بونگ جون هو» و «دنیس ویلنوو» هستیم و با دیدن این نشانهها دست زوج کارگردانی هم رو میشود. روایت از طریق دو کاراکتر اصلی با نامهای «فرانک» و «الیزابت» قرار است وارد شهری کوچک و جنگلی شود که طی ماههای اخیر کودکانی در آن گم شدهاند و هرگز پیدا نشدهاند. از سویی دیگر از زمان شروع روایت شاهد جنایات وحشتناکی درون دیوار خانهها هستیم که طی آنها زوجها به جان یکدیگر میافتند و عملاً حمام خون راه میاندازند.
این فیلم همانطور که از کارنامهی زوج کارگردانیاش میتوان دریافت، در ارائهی خونافشانیها و بهرهگیری از دلهرههایی بهسبک داریو آرجنتو و دیگران موفق است. اما این تکنیکهای بصری در یک اثر دلهره بدون داشتن چفت و بست منطقی هیچ سودی ندارد. این زوج کارگردانی برای پیچیدهتر کردن روایت خود دائم سعی دارند برخی از واقعیتها را از چشم مخاطب پنهان کنند تا از طریق سرنخها بهسوی پردهی سوم گام بردارند. اما هنگامی که به حل مسئله میرسیم شاهد ناکارآمدی منطق روایی داستان هستیم. اگر قرار بود در این روایت گذشتهی فرانک و الیزابت نقش مهمی داشته باشد، پس بهراحتی میتوان جای خالی این گذشته را در نوع تصمیمگیریهای این دو حتی خلوتهایی که دارند احساس کرد. این بدان جهت است که در پردهی سوم مخاطب با این فلشبکها مواجه میشود. اما گویی دیگر این مواجهه چندان به کار روایت نمیآید.
فیلم «روحخوار» نه قادر است به ژانر دلهره و بهخصوص دلهرهی جسمی پایبند بماند و نه حتی توان این را دارد که مخاطب ژانر جنایی را در برابر آن سیاهی مد نظر زوج کارگردانی قرار دهد. این روایت مانند بسیاری دیگر از فیلمهایی که هر سال ساخته میشوند و رنگ و لعاب دارند صرفاً رنگ قرمز زیبایی دارد و از هر منطقی در دنیای خلقشدهی کارگردانها تهی است. ضعف روایت تا جایی مشهود است که حتی مخاطب در طول اثر قادر نیست با موتیف واژگانی «روحخوار» ارتباطی از جنس دلهرههای فولکبور برقرار کند. در این میان نیز نباید فراموش کرد که کاراکترهای فرعی مد نظر فیلمسازان بسیار کاغذی هستند و گویی فقط برای پر کردن قاب از آنها استفاده میشود. همین عروسکها بهیکباره در پردهی سوم تبدیل به تأثیرگذارترین مهرههای این شهری میشوند که مخاطب از ابتدا تا انتهای اثر حتی برای لحظهای فرصت سرگردانی درون کوچهها و خیابانهای آن را نداشت و با برشها از یک لوکیشن به لوکیشنی دیگر میرفت.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.