بازی سرنوشت میان نورهای نئونی
«کریم عینوز» پس از فیلم «فتنهگر» بار دیگر به برزیل بازگشته است. او در روایت جدید خود سعی دارد به فرم سینمایی خود باز گردد و باید گفت در این راه موفق هم بوده است. آقای عینوز به سواحل شمال شرقی بریل رفته است تا مخاطب را وارد زندگی جوانی با نام ««هرالدو» کند. هرالدو بههمراه برادرش عضو یک باند خلافکار ساحلی به سرکردگی یک زن نقاش هستند. شروع روایت با بیان رویاهای این دو کنار ساحل آغاز میشود و هرالدو پس از آن سعی دارد از گروه جدا شود و مسیر خود در زندگی را بیابد. اما زن به او دستور میدهد که یک مأموریت دیگر را نیز باید به سرانجام برساند و سپس در باب آیندهاش وارد مکالمه شوند. هرالدو در شب مأموریت با دختری جوان به یک مال عشقبازی با نام «متل دستینو» میرود و شب را در آنجا سپری میکند. اما عصر روز بعد که از خواب برمیخیزد، در قفل است و متوجه میشود دختر جوان از او سرقت کرده و پا به فرار گذاشته است. حال او میماند شارژ اتاق و زنی با نام «دایانا» که در را باز نمیکند. در همین سکانس و قبل از ورود دایانا بهآنی این ذهنیت را مرور میکنیم که شاید این اتاق قرار است تبدیل به برزخی نئونی برای هرالدو شود. اما ورود دایانا روایت را وارد مسیر دیگری میکند و در نهایت با مشاهدهی جسد برادرش در حین مأموریتی که هرالدو دیر به آنجا رسیده است، راهی جز بازگشت به آن متل و در خواست از دایانا برای دادن یک جای خواب برای او نمیماند.
آقای عینوز در روایت خود سعی دارد از یکسو مثلثی عشقی را بین هرالدو، دایانا و همسرش، «الیاس» برقرار کند و از سوی دیگر هرالدو را تبدیل به همان سادهی در دام عشقی ناگهانی آثار نوآر کند. او در خلق این فضا موفق است و روایت را بهخوبی در این ساختار پرداخت میکند. اما مشکل آنجایی آغاز میشود که حیوانات در میان صحنهها و سکانسها نماهایی مالیخولیایی را به خود اختصاص میدهند. آقای عینوز سعی دارد این سه نفر را از طریق نگاه حیوانی الیاس به هر دوی این کاراکترها به یکدیگر متصل کند. اما اینکه در این پرداخت موفق بوده، باید گفت او آنقدر سرگرم ساختن روابط پازلی و اروتیک میان دایانا و هرالدو و الیاس و هرالدو است که حیوانات در این میان فقط تبدیل به ابزاری برای بازی با پلانها در اتاق تدوین میشوند.
این فیلم گویی نام خود را همچون موتیفی آشکار تصویر میکند؛ سرنوشتی که هرالدو تصادفی درون آن گرفتار میشود و سعی در رهایی از «من» گذشتهی خود دارد. آقای عینوز در تصویر کردن روابط ظاهری کاملاً خوشقریحه عمل کرده است، اما وقتی نوبت به نشانههای کاشتهشده در فیلم میرسد کمیتاش لنگ است. او همچون کودکی از صحنهی تصادف خودرو و اسب کمال لذت را میبرد و در نهایت با دیالوگهای توضیحی هرالدو و دایانا سعی دارد آن رابطهی بین حیوانات و این سه نفر را برای مخاطب روشن کند. این توضیحات اضافی در چنین روایتی که تصاویر همهچیز را بهوضوح بیان میکنند حشو محسوب میشوند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.