اگر نام «لی میلر» را نشنیده باشید، حداقل یکی از مهمترین عکسهای او را طی سالهای گذشته در انواع و اقسام شبکههای اجتماعی شاهد بودهاید؛ مدل سابقی که بهیکباره در سال ۱۹۴۴ تبدیل به یکی از بزرگترین عکاسان جنگ جهانی دوم میشود. آن عکس مهم همانی است که لیمیلر را در وان حمام اختصاصی هیتلر نشان میدهد با قابی از هیتلر در کنار وان و پوتینهای میلر پایین وان. خانم «الن کوراس» پس از چند دهه پشت دوربین بودن در قامت مدیر فیلمبرداری و همکاری با چهرههایی چون میشل گوندری و ربکا میلر، برای اولین بار در نقش کارگردان قرار است بیوگرافی دوران جنگ لی میلر را مقابل چشم مخاطب قرار دهد.
بیشتر سکانسهای این داستان در هوایی بارانی و زمینی نمور تصویر میشود و سعی بر این است که بهترین نور را برای میزانسن در اختیار کارگردان قرار دهد. اما خود روایت نیز گویی دچار این نمزدگی شده است. خانم کوراس روایت را با مصاحبهی انتزاعی پسر میلر با خود او که دیگر نیست در سال ۱۹۷۷ آغاز میکند و قرار است خط اصلی روایت همین مصاحبهی انتزاعی تونی و عکسهای پیداشده از مادر باشد. آنچه در بین سکانسهای این خط اصلی گسترده میشود، رخدادهایی است که از سال ۱۹۳۸ تا ۱۹۴۵ جریان دارد. خانم کوراس بیآنکه دغدغهای برای بهره بردن از خاطرات و مصاحبههای لی میلر داشته باشد، سعی دارد همهچیز را به هدف رسیدن به لوکیشنهایی دکوپاژ کند که در آنها عکسهای مهم لی میلر گرفته شدهاند. این هدف یعنی بر باد دادن روایت زندگی یکی از چهرههای مهم قرن بیستم در دنیای عکاسی.
این روایت ضربآهنگ بالایی ندارد، اما در تکتک فریمهای آن میتوان ردپای نوعی تعجیل برای رسیدن به خواستههای کارگردان را پیدا کرد. در این داستان گویی کارگردان دائم سعی دارد از طریق اسپانسرهای خود مانند مجلهی ووگ مخاطب را در برابر موقعیتهایی قرار دهد که لی میلر عکس گرفته است. اما همین موقعیتها نیز جز صحنهآرایی شیک و آمادهشده از قبل چیزی را به مخاطب القاء نمیکنند. مخاطب یک اثر بیوگرافی انتظار دارد در برابر گزارشی ساده از زندگی آن شخصیت قرار نگیرد که کارگردان در طی آن و بر اساس نیاز خود بخشهایی منتخب را پررنگ کرده است. همین اثر را با فیلم «موطلایی» یا «اول برقص» مقایسه کنید. روایت خانم کوراس توان این را ندارد که لی میلر را پرداخت کند. شاید اثر او میتوانست تبدیل به یک کلیپ ویدیویی یک دقیقهای در شبکهی اجتماعی خود کارگردان شود. اما اینکه نزدیک به ۲ ساعت مخاطب را پای اثری بنشاند که تکلیفاش با خودش مشخص نیست، از آن ظلمهای اجباری سینما نسب به چشمان مخاطب این هنر است. خانم کوراس قاببندی را میشناسد، اما ای کاش به همان میزان ساختاربندی روایت و شخصیتپردازی را نیز میشناخت. فیلم او در جایجای خود انبوهی از ستارگان سینما را دارد؛ از «کیت ونسلت» و «ماریون کوتیار» تا «جاش او کانر» و «السکاندر اسکارسگارد». این کارگردان فیلماولی همهی سختافزار موجود را در اختیار دارد، اما قریحهی او آنقدری شکوفا نیست تا این سخت افزار را تبدیل به خروجی قابل اعتنایی در سینما کند. کیت وینسلت انتخاب درستی برای لی میلر است، اما روایت بازی او را دچار نوعی بیحسی میکند که در برخی از نقاط فیلم تلاش مصنوعی بازیگر برای بال و پر دادن به آن لحظهی لی میلر کارساز نیست و از اثر بیرون میزند. متأسفانه بیوگرافی خانم میلر هم در کنار بیوگرافی عکاس مشهور دیگر، دایان آربس، با بازی «نیکول کیدمن» و کارگردانی «اسنیون شینبرگ» قرار گرفت. اما این دو عکاس قرن بیستمی داستانهایی تودرتو دارند و نیاز است فیلمسازانی قابل اعتناتر که تکیهی کمتری به ووگ و استودیوهای دیگر دارند روایتهایی سینماییتر را از درون زندگی پر پیچ و خم آنها بیرون بکشند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.