وقتی تیم برتون اسیر بازیهای جدید نمیشود
باید «تیم برتون» بود که بدون توجه به تکنولوژی روز و حتی پس از گذشت نزدیک به چهار دهه باز هم با همان ساختار فرمی و تکنیک بهسراغ بیتلجوس رفت. تیم برتون در جدیدترین اثر خود به دنیایی بازگشته که ۳۶ سال قبل او را تبدیل به یکهتازه دلهرههای فانتزی کرد. تیم برتون پس از خلق بیتلجوس بود که مخاطب را وارد دنیای سیاهی کرد که در آن تاریکترین نقاط مرگ و تقابل انسان با سیاهیهای درون آن تبدیل به بازی زیبایی شد که گویی درمانی سینمایی برای مرگهراسی انسان جلوه میکرد. حال او بار دیگر نام بیتلجوس معروف را سهبار بر زبان آورده تا این کاراکتر در قصهای جدید در برابر مخاطب قرار بگیرد.
آنچه در نگاه اول باعث زیبایی این اثر میشود اصالت فرم آن است. مخاطب در سال ۲۰۲۴ مقابل اثری قرار میگیرد که هیچکدام از افههای کامپیوتری جدید را در خود ندارد و همچنان وابسته به همان کاراکترهایی است که در فیلم اول او را در دالانهای مرگ و زندگی وادار به لذت بردن از پردهی جادویی سینما کرد. روایت این اثر سالها پس از رخدادهای فیلم اول تصویر میشود. اکنون لیدیا مادر یک دختر جوان است و آدام و باربارا نیز سالهاست که از خانهاشان در وینترریور بهسوی همان آخرت نقل مکان کردهاند. در این روایت نیز با همان فرم روایی داستان اول مواجه هستیم و اینبار زاویهدید از لیدیا به آسترید تغییر پیدا میکند تا گسترهی روایت در پردهی دوم وسیعتر شود. تیم برتون در این فیلم ضربآهنگ را تا حدی ملایم کرده است و اینبار از طریق زندگان است که به درون دنیای مردگان میرود و نه برعکس. او در این فیلم سعی دارد از طریق لیدیا و آسترید نوعی تناقض را بین نسلها و باورهایاشان ایجاد کند و سپس هر دو باور را در موقعیتی جدید پیش روی مخاطب قرار دهد.
آنچه در این فیلم بیش از هر چیزی چشم را نوازش میدهد تأکید کارگردان روی اصالت روایت سال ۱۹۸۸ است و سعی دارد دنیای مردگان را بدون تغییراتی در جلوههای ويژه با همان خلوص اثر قبلی تصویر کند. حسن این انتخاب در این است که مخاطب دچار نوعی بیگانگی با روایت جدید نمیشود و صرفاً از طریق کاراکترهای فرعی جدید قصه را دنبال میکند و نه دنیایی کاملاً متفاوت و دور از قصهی اول. بازی خوبی که آقای برتون از «مایکل کیتون» میگیرد باعث شده تا بیتلجوس معروف همان طراوت اثر اول را نیز در خود داشته باشد. از سوی دیگر آقای برتون در این اثر نشان میدهد که رگههایی از نگاه طنزآلود وودی آلنی را در قصهاش دارد و از این طریق واکنش خود را نسبت به رخدادهای دنیای معاصر نشان میدهد.
تیم برتون شاید در یک دههی گذشته بسیار زیاد دچار تنوع استفاده از بازیگران شده است، اما باز هم نشان داده که در انتخاب بازیگران مورد نظرش اولین شرط نزدیکی فیزیکی و هنر بازیگریاشان به کاراکترهای داستان است. در این اثر نیز بهوضوح این را شاهد هستیم. او برای نقش آسترید از «جینا اورتگایی» بهره میبرد که قبلاً در سریال «ونزدی» امتحان خود را پس داده است. یا در استفاده از «مونیکا بلوچی» برای کاراکتر «دلورس» نیز همان وسواس به چشم میخورد. اما مشکل درست در همین تقسیم کاراکترها درون روایت است که باعث میشود فیلم ۱۹۸۸ در مرتبهای بالاتر قرار بگیرد. آقای برتون در این اثر گویی در برخی نقاط اسیر گستردگی روایت میشود و همین امر باعث بر هم خوردن توازن بین شرور روایت و قهرمانان آن میشود. خود روایت آقای برتون است که باعث این سوء ظن میشود. فرم روایی او از همان ابتدا مخاطب را به تقسیم کلاسیک بین شرور و قهرمان وا میدارد. اما شرور داستان که دلورس نام دارد در کل روایت محو میشود و همین امر باعث بر هم خوردن توازن و فرو رفتن روایت در مرداب دعواهای تینیجری آسترید با مادرش میشود. در داستان قبلی چنین اتفاقی رخ نمیداد و خانهی روی تپه همچون لوکیشن محوری محل تنازع بین کاراکترها بود. در هر حال روایت جدید آقای برتون با وجود این ناهمگونی بین کاراکترها باز هم اصالت فرمی دنیای این فیلمساز را در خود دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.