امان از دست این فرنچایز دو پهلو
مخاطبان دنبالکنندهی فرنچایز «بیگانه» در میان این اثر شاید اولین اولویتاشان تماشای دوبارهی موجود کامل و دهشتناکی با نام «زنومورف» است. این موجود فضایی در برخی جهات شبیه بیگانهی سری فیلمهای «شکارگر» است و حتی در دو اثر این دو موجود در برابر یکدیگر قرار گرفتند. در کالت بودن زنومورف همین بس که سعی شده کاراکتری شبیه گودزیلا را از او بسازند و بهنوعی بیگانههای فضایی تحت تأثیر نام او طراحی و قالببندی میشوند. آنچه در اثر آقای «فد آلوارز» شاهد هستیم جایی بین بیگانهی ردلی اسکات و جیمز کامرون است. کارگردان قرار است مخاطب را به مستعمرهای ببرد که در آن دختری جوان با نام «رینی» بههمراه رباتاش با نام «اندی» قصد دارند بهسوی سیارهای دیگر بروند.
روایت آنقدر ضربآهنگ بالایی دارد که شخصیتپردازیها و قرار گرفتن کاراکترها در بطن لوکیشن اصلی حتی به انتهای پردهی اول هم نمیرسد. اینکه آقای آلوارز با خیالی آسوده سعی در بسط دادن محیط جغرافیایی ندارد و این پیشفرض را در ذهن دارد که «مخاطب خودش میفهمد» آزاردهنده است. در هر حال کاراکترهای جوان این روایت به درون سفینهی «نوسترومو» میروند تا انرژی و محفظههای انجماد لازم برای سفر نه سالهی خود را تهیه کنند. آقای آلوارز در این روایت همهی تلاش خود را دارد که همچون بیگانههای ابتدایی وارد مسیر سرگرمی شود و از بیگانههایی چون «پرومته» تبعیت نکند که روایت را تا حدی دچار عمق وجودی کرده بودند. مخاطبان این فرنچایز نیز به دو دسته تقسیم میشوند؛ برخی همچون منتقدان آمریکایی عاشق جذابیتهای بصری موجود بیگانه هستند و تماشای این اثر برای آنها همراه با تقابل انسان و این موجود دهشتناک لذتبخش است. اما مشکل آنجاست که روایتی چون پرومته بهتر و بیشتر و حتی قدرتمندتر قصه میگوید و در عین حال مخاطب را درگیر المانهای ژانر دلهره میکند.
آقای آلوارز در این فیلم صرفاً سعی دارد تعقیب و گریزی هیجانانگیز را بین این موجود و کاراکترهای انسانی برقرار کند. او در این مسیر تلاش دارد تا مخاطب روی همان مسیر مستقیم و روایت خطی فیلم گام بردارد و نه کمتر یا بیشتر. این روایت به همین سبب است که دوپهلوست. اینکه روایت آقای آلوارز میتوانست کمی آزادتر و گستردهتر باشد نیز خود جای سوال دارد. اما او به هر حال این آزادی را پس زده و سعی دارد از طریق کاراکترهای جوان خود موقعیتهای سرگرمکننده و جذابی را برای مخاطب رقم بزند.
این فیلم در فرنچایز بیگانه صرفاً کودکی سر راهی است که کارگردان نیز در آن قریحهای ندارد. آقای آلوارز طی یک دههی اخیر در سینمای دلهره آثاری چون «نفس نکش» و «شیطان مرده» را روی پرده برده است. حسرت اینجاست که چنین کارگردانی در چنین فیلم مهمی باز هم کمیتاش لنگ است. او گویی از هول هلیم به درون دیگ افتاده است و سعی دارد در نزدیک به دو ساعت مخاطب را مجاب به پیگیری روایت کند. اما بازی ضعیف بازیگران جوان مانع این کار میشود. آقای آلوارز علاقمندی دیگر نیز دارد و آن چیزی جز جلوههای ویژه نیست. او از طریق همین جلوههای ویژه سعی دارد مهمانی خود را تا جای ممکن بلند کند تا بالاخره بین مخاطب و کاراکتر «رین» ارتباطی ناگسستنی برقرار شود. اما چنین اتفاقی رخ نمیدهد و در نهایت پردهی سوم تبدیل به عرصهی نبرد رین و زنومورف میشود که همان مسیر روایتهای قبل را ادامه میدهد. بیگانهی آقای آلوارز اثری تقریباً ضعیف است که جسارت خارج شدن از بند آثار دیگر را ندارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.