آنتولوژی قابل اعتنا، اما…
زمانی که این روایت را همچون کلی واحد مینگریم، گویی با فیلمی مواجه هستیم که در باب نفرت است و فرنکشتاین شیطانی آن تبدیل به خدای نفرت میشود. این کل واحد از طریق یک داستان اتصالدهنده و ۵ بخش مجزا مخاطب را درگیر روایت میکند. این ۵ بخش قرار است تبدیل به اجزای تشکیلدهندهی خدای نفرت شوند و هر کدام داستانی کوتاه را در بر میگیرند که ۵ کارگردان آنها را هدایت میکنند؛ در کنار آنها بخش متصلکننده نیز که خود مسیر اصلی روایت را تشکیل میدهد کارگردانی مجزا دارد.
ابتدا از طریق کاراکتر اصلی فیلم، «سی کیونگ»، به درون روایت اصلی میرویم. سی کیونگ خبرنگاری جاهطلب است که برای گزارشی از یک مراسم فرقهای به درون آنها نفوذ کرده است. او بههمراه رئیس بخش خود به این ماجراجویی آمده است. از همان ابتدا شاهد تحقیر او توسط رئیس هستیم و کارگردان تأکید زیادی روی این مسئله دارد تا بهنوعی مخاطب را درگیر نوعی آزار کلامی کند. در این فرقه شش نفر با نوشتههایی روی چهرههایاشان و پوشیدن لباسهایی سفید در حال فریاد زدن نام پدری هستند که گویی پشت پردهای سفید پنهان است و زنی ملازم اوست. زن با هر بار بیرون آمدن از پرده نام یکی از آنها را صدا میزند و تقاضا دارد هدیهاش را به پدر تقدیم کند. روایتهای در پیش رو هر کدام نحوهی بهدست آمدن این هدیهها هستند.
در روایت اول که «بوی متعفن» نام دارد ابتدا با افتتاحیهای مواجه میشویم که در آن زنی گوشهای خودش را میبرد و سپس خودکشی میکند. پس از این افتتاحیه وارد زندگی دختری جوان میشویم که میز آرایش این زن را که در همسایگی او زندگی میکرده پیدا میکند و آن را به آپارتمان خود میبرد. شیشهای شبیه شیشهی عطر در کشوی این میز وجود دارد که دختر جوان با بیرون آوردن آن و باز کردن درش باعث بیرون آمدن دودی سیاهرنگ میشود و سپس از هوش میرود. کارگردان در طول این روایت سعی دارد این دختر را دچار نوعی مازوخیسم کند که بر اثر استشمام آن بو دچارش شده است. اما مشکل اصلی این روایت جلوههای ویژهی کامپیوتری و ضربآهنگ بهشدت بالای آن است. پیشبرد روایت همانچیزی است که در یک اثر ایپزودیک شاهد هستیم، اما کارگردان انتخاب بسیار بد و ضعیفی در استفاده از جلوههای ویژه دارد و همین باعث حیف شدن داستان میشود.
در داستان دوم که «پسری که روح میدید» نیز گویی با تأکید بیشتر روی قلدری مواجه هستیم. این داستان بهنوعی بهترین اپیزود این فیلم است و مخاطب در برابر همان دلهرهی کرهای قرار میگیرد که انتظار دارد. در این بخش نوعی انتزاع از جنس انتقام و نفرت وارد داستان میشود که با کلیت اثر و درونمایه آن همگامی بیشتری دارد. در این بخش باز هم با ضربآهنگ بسیار بالایی مواجه هستیم که گویی هر شش کارگردان درگیر آن هستند.
در داستان سوم نیز جز افسوس چیزی در انتها باقی نمیماند. در این روایت که «جنگیری دات نت» نام دارد با دو دختر نوجوان روبهرو هستیم که سعی دارند از دوست صمیمی خود جنگیری کنند. شاید این اپیزود یکی از شلختهترین روایتهای این فیلم است که علیرغم داستان دلهرهآور آن باز هم بهسبب ضربآهنگ بسیار بالا و ترس کارگردان از بیشتر شدن زمان داستان عملاً تکهپاره میشود.
اما داستان چهارم که سعی شده تبدیل به یکی از بخشهای اصلی داستان شود باز هم مخاطب را از تماشای مفصل یک دلهرهی شهری محروم میکند. در این داستان که «ساکن قبلی» نام دارد گویی با انبوهی از جامپاسکرهای بجا و دهشتناک مواجه میشویم. اما تلاش کارگردان برای رسیدن به انتهای داستان همهچیز را از مخاطب میگیرد و بازی خوب بازیگر این اپیزود نیز محو این ایجازگویی بیدلیل میشود.
روایت پنجم نیز تقریباً اضافهای ناهمگون در میان این پنج روایت است و عملاً با داستانی از جنس اره مواجه هستیم که هیچ سر و شکل سینمایی ندارد. در هر حال داستان این شش کارگردان در کلیت خود مخاطب را درگیر میکند و عملاً یکی از احساسات انسانی در آن جسمیت یافته است. این فیلم از آن دست دلهرههایی است که مخاطب را درگیر پیچیدگیهای ایجازگونهی خود میکند، اما در ایپزودهای خود منطق روایی را از دست میدهد. در سینما لازم نیست همهجا از ایجاز بهره ببریم. این روایت بهراحتی میتوانست تبدیل به اثری شود که برای همیشه مخاطب را درگیر بازی تحقیر و نفرت کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.