جانی که به روایت تزریق نشد
آقای «اززیل جیکوبز» را با آثاری چون «تری» و «عشاق» در دههی ۲۰۱۰ میشناسیم. اثر سال ۲۰۲۱ او را با نام «ناگهان رفتن» مرور کردهایم و حال نوبت به اثر متأخر او رسیده است. آقای جیکوبز در این اثر بهسراغ کلیشهای در بسیاری از درامها و ملودرامها رفته است که در آنها اعضای جدا افتادهی یک خانواده برای یک مراسم سوگواری یا خداحافظی با یکی از عزیزانی که چند صباحی از زندگیاش باقی نمانده گرد هم جمع میآیند. در پردهی دوم اکثر این روایتها تنشهای برخاسته از روابط گذشته به اوج خود میرسند و در پردهی سوم آنها همه در آغوش یکدیگر به زندگیهایاشان بازمیگردند. روایت آقای جیکوبز هم چیزی جدا از این نیست.
کارگردانهای نیویورکنشین سینمای ایالات متحده نوعی تبختر ذاتی دارند که دائم از طریق آن تلاش میکنند متروپولیس نیویورک را در چشم غربنشینهای هالیوودی کنند. در این آثار نیویورک واقعاً هویت دارد و همچون کاراکتری مجزا دیگر شخصیتهای اثر را در بر میگیرد. آقای جیکوبز در اثر جدید خود سعی دارد کموبیش از این سنت نهایت بهره را ببرد، اما متأسفانه موفق نشده است. این عدم موفقیت در پررنگ کردن نیویورک بهعنوان یک کاراکتر به دکوپاژ و انتخاب لوکیشن کارگردان باز میگردد. در این اثر آپارتمان پدری تبدیل به تنها لوکیشن داخلی فیلم میشود که کل روایت در آن جریان دارد و از آنسو نیمکت بیرون از مجتمع ساختمانی تنها لوکیشن بیرونی اثر محسوب میشود. اما نیویورکی که پدر در انتهای روایت نوستالژی و دلتنگی آن را از پشت پنجرهی آپارتمان با مخاطب و دختران به اشتراک میگذارد، یکی از بیحسترین نیویورکهای فیلمسازان مقیم این شهر است.
داستان این روایت در باب روزهای پایانی زندگی مردی با نام «وینسنت» است. سه دختر او پس از سالها گرد هم جمع آمدهاند تا سفر پدر از این دنیا را آسودهتر کنند. «کیتی» دختر بزرگ خانواده است و اولین قاب فیلم هم با او شروع میشود و نشان از زنی کاملاً سلطهگر دارد. «ریچل» نیز تنها دختر مجرد خانواده است که در آپارتمان پدر زندگی میکند و با دیدن حال بد پدر حتی جرأت سر زدن به او را ندارد و خود را با کشیدن ماریجوآنا و شرطبندی روی مسابقات ورزشی سرگرم میکند. همان قاب اولی که اشاره شد به دستورات کیتی بازمیگردد که انتظار دارد در مدت حضور او ریچل دست از پا خطا نکند. دختر سوم خانواده «کریستینا» نام دارد که بهلحاظ اخلاقی در جایی میان این دو خواهر قرار دارد. حال آقای جیکوبز قرار است این سه خواهر را در این آپارتمان تبدیل به کاراکترهای دیالوگمحوری کند که همهی آن کلیشههای اشارهشده در بالا را به اوج خود میرسانند.
آقای جیکوبز در تصویر کردن این تقابل عاجز است. تنها دستآویز بازیگران حرفهای اثرش است که اگر حتی فیلمنامهای هم در اختیار نداشتند و قرار بود به صورت بداهه موقعیت مورد نظر را ترسیم کنند باز هم چیزی از این روایت عریض و طویل آقای جیکوبز کم نداشتند. در این فیلم ضعف هویت شخصیتی بیداد میکند. گویی آقای جیکوبز حتی نمیداند تقابل با گذشته را چگونه ترسیم کند. او از همان ابتدا سعی دارد مخاطب را در برابر پلان کلی آپارتمان قرار دهد، اما فقط در ترسیم دنیای پیرامون ریچل موفق است. اما آیا قرار بوده ریچل کاراکتر اصلی فیلم شود؟ بهطور حتم نه. اگر چنین بود و با این پیشفرض روایت را در نظر میگرفتیم، باز هم شخصیتپردازی ریچل آنقدر نقص دارد که تبدیل به کاراکتر مرکزی نشود. از سویی دیگر آقای جیکوبز بسیاری از صحنهها را در ذهن خود حذف کرده است. او بهراحتی به درون اتاق ریچل میرود. اما برای آنی دوربین خود را درون راهرو به سوی اتاق کریستینا و نوستالژیبازیاش با تیشرتهای قدیمی نمیبرد. گویی او این صحنهها را از قبل در ذهن حذف کرده است. در ابتدای فیلم گویی آقای جیکوبز سعی دارد کاراکترهای فرعی را همچون نامهایی که نیاز نیست نشان داده شوند ترسیم کند، اما در ادامهی روایت حتی به این تصمیم خود نیز بیاعتنایی میکند. این اثر در باب سه دختر و گذشتهاشان با پدری است که حال قرار است برای همیشه آنها را ترک کند و اینکه آیا این سه پس از مرگ پدر توانایی ادامهی این رابطهی خواهرانه را دارند؟ آقای جیکوبز لقمه را دور سر خود میچرخاند، اما به اصلیترین پرسشها پاسخی نمیدهد و در نهایت به سادهترین شکل ممکن از پاسخ فرار میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.