فقط ایده بکر بود
سال ۲۱۲۳ است. زمین تمام منابع خود را از دست داده و به دلیل کمبود منابع برای زندگی، هر انسانی تنها مجاز است تا سن ۵۰ سالگی زندگی کند و بعد از آن باید جسم خود را به مراکز خاصی اهدا کند تا از بدنهای آنها به عنوان زمینی بایر برای رشد نوعی مادهی غذایی استفاده کنند. «نورا» اما در سن ۲۸ سالگی و بعد از اینکه فرزند خود را از دست داده بدناش را به این مراکز اهدا کرده است و باید به زودی با زندگی خداحافظی کند. «استفان»، همسر نورا، اما نمیخواهد این امر را بپذیرد پس تصمیم میگیرد راه چارهای برای منصرف کردن نورا از این کار پیدا کند. راهی که تنها بعد از اینکه نورا وارد این مرکز شد و به خواب مرگ رفت به ذهن استفان میرسد.
روایتهای آخرالزمانی همیشه طرفداران خاص خود را دارند. انسان به عنوان فردی که همواره به دنبال کشف جهان پیرامون خود است، دانستن آینده هم برایاش جذابیت منحصربهفردی دارد. آینده از دید انسانهای مختلف متفاوت است و همین تفاوت در دیدگاه است که میتواند روایتهای آخرالزمانی را جذاب و پر از ایدههای ناب کند. دو کارگردان مجارستانی در اولین تجربهی خود برای ساخت انیمیشنی بلند دست به ساخت روایتی اینچنینی زدند. این دو کارگردان که در گذشته چندین فیلم کوتاه را با هم ساختهاند در این انیمیشن روایتی منحصربهفرد و خلاقانه را تصویر کردهاند. روایتی که اگرچه پایه و پیرنگ آن بسیار جذاب و ناب است، اما هرگز نمیتواند آن پختگی لازم برای ماندگار شدن در دنیای پهناور سینما را داشته باشد. این دو کارگردان و نویسنده صرفاً ایدهای یونیک را در ذهن داشتهاند اما نتوانستهاند آن را به خوبی تصویر کنند. روایت از همان ابتدا لنگ میزند و مخاطب خود را درون دنیایی گرفتار میبیند که هیچ چیز از آن نمیداند.
خالقان اثر «آسمان پلاستیکی سفید» بدون هیچ مقدمهی خاصی مخاطب را وارد دنیایی میکنند که ساز و کارش حتی بعد از اینکه کمی شرح داده شد هم برای مخاطب نامفهوم و غیر قابل درک است. آنها سپس کاراکترهای اصلی روایت را باز هم بدون نشان دادن هیچ پیشینهای در میان قابهای خود قرار میدهند. آنقدر سریع همهچیز در ابتدا رخ میدهد که مخاطب مجال درک دنیای روایت را ندارد چه برسد به اینکه شخصیتهای اصلی را بشناسد و درک کند. انگار دو کارگردان هم فقط میخواستند استفان را وارد مسیر اصلی روایت کنند و هیچ دلیلی هم برای پرداخت بیشتر او و رابطهاش با نورا نمیدیدند.
در این میان همانطور که گفتهشد ایدهی دنیایی که روایت در آن شکل پیدا میکرد ایدهای خلاقانه بود که میتوانست با کمی شرح و بسط داده شدن روایتی خاص را در ذهن مخاطب ایجاد کند. اینکه سازوکار این دنیا چگونه این چنین آرام دیده میشود، کسی اعتراضی به مرگ در سن ۵۰ سالگی نمیکند و همهچیز حسابشده و طبق خواستهی متولیان این دنیا پیش میرود کمی دور از انتظار است. حتی دیدن خیابانهایی که در آنها انسانی هم دیده نمیشود از همان ابتدا مخاطب را دچار نوعی سردرگمی میکند.
استفاده از روتوسکوپی برای ساخت این انیمیشن شاید دلیل دیگری برای کمتر دیده شدن داستان شود. چرا که انسانها در این انیمیشن مصنوعی دیده میشوند. دنبال کردن نگاههای کاراکترها در انیمشین کار سختی است، زیرا هیچ تلاشی برای بهتر دیده شدن تصاویر نشده است. در نهایت هم تنها بکر بودن ایدهی روایت میتواند مخاطب را کمی از زمانی که برای آن گذاشته ناامید نکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.