آنچه در ذهن بود و آنچه به تصویر کشیده شد
بگذارید با تصور یک موقعیت آغاز کنیم؛ قرار است برای روبهرو شدن با فرد خاصی یا جمع بهخصوص خود را آماده کنید و در حین مواجهه با آنها جملاتی را با تأکید خاصی بر زبان بیاورید. در طول مسیر بارها و بارها این جملات را مرور میکنید و حتی روی مکثها و اکسانهای جملات خود تسلط کامل دارید. اما در حین روبهرو شدن عملاً هیچکدام از آن تخیلات ذهنی و تصورات به کمک شما نمیآیند و در نهایت به ضعیفترین شکل ممکن و حتی ناخواناترین حالت جملات را ادا میکنید. اولین فیلم بلند داستانی آقای «سعید بلکتیبیا» نیز جدای از این تصور ذهنی نیست. او در مقدمهی روایت خود و با استفاده از تصاویر مستند گزارهای دو وجهی را در برابر مخاطب قرار میدهد. تصاویر و مکالمات گویای تقابل جامعه با جادوگران زن در تاریخ و آسیبشناسی تاریخی آن است که در نهایت به نتیجه میرسد؛ جامعهای زنستیز که هرگاه زنی مورد پسند عرف آن نبود یا آنها را به هر صورتی ارضا نمیکرد، به او انگ جادوگری میزدند و جوامعی که دچار خرافات دینی هستند و برای دستیابی سریع به آرزوها و گشایش هر مشکل دیگری دستبهدامان رمالان و واسطههای ماورایی میشدند.
زمانی که با این افتتاحیهی پرطمطراق مواجه میشویم ناخودآگاه بهیاد اثری چون «امل» میافتیم. گویی کارگردان جوان این اثر نیز از تمام خرافات دینی و شیادیهای مرتبط با آن خسته شده و سعی دارد مخاطب را درگیر دنیای واقعی کند. روایت ما را با مادری جوان با نام «نور» و پسر نوجواناش، امین، مواجه میکند. نور در حال تدارک برای راهاندازی اپلیکیشنی است که مردم دچار این خرافات را به رمالان مشهور متصل میکند و از این طریق قصد دارد به آسایشی که برای خود فرزندش میخواهد برسد. اما آنچه در این روایت میبینیم جز آشفتگی لحن کارگردان نیست. کارگردان فیلم اولی در طول فیلم گویی همهچیز را گم میکند. او حتی در اختلاط ژانری خود نیز دچار پریشانی است. این فیلم گاهی تبدیل به یک اثر رئالیستی خیابانی میشود و گاه از طریق انتخاب زاویههای دوربین و نماهای بسته مخاطب را دچار سکون قبل از جامپاسکر در ژانر دلهره میکند. اما او هیچکدام از این مسیرها را کامل نمیکند و در نهایت روایتی عقیم و دمبریده را مقابل چشم مخاطب قرار میدهد. او تکلیف خود را در این فیلم نمیداند. نورا قرار است تبدیل به همان کاراکتری شود که گزارهی دو وجهی ابتدای فیلم را در خود جای دهد، اما این اتفاق رخ نمیدهد و صرفاً با بریدههایی مواجه هستیم که فرسنگها از یکدیگر فاصله دارند. بهسبب همین پراکندگیهای آشفته است که کاراکترهای حول نورا شکل نمیگیرند و عملاً تبدیل به شخصیتهایی کاغذی و چروکخورده میشوند.
اما در این روایت نباید از بازی خوب «گلشیفته فراهانی» چشم پوشید که گویی سنگینی بار روایت روی اوست. خانم فراهانی صرفاً بازیگر متوسطی است که بیش از این نمیتوان از او انتظار داشت و به همین دلیل است که او در این اثر حد نهایی این متوسط بودن را ارائه میدهد و تبدیل به اولین و آخرین نقطهقوت فیلم میشود. اما این را هم فراموش نکنیم که در سکانسی که او امین را به خانهی زن رمال برده است باز هم ضعف کارگردان را در بازیگردانی شاهد هستیم. گلشیفته فراهانی از آن دست بازیگرانی نیست که قادر باشد یک سکانس یا صحنه را تمام و کمال و حتی با اضافه کردن بداهههای ناگهانی از سر بگذراند. او صرفاً محتاج سناریو و بازیگردانی کارگردان است. در آن صحنه امین از روی کاناپه روی زمین میافتد، در حالیکه نور در اتاقی دیگر است. نحوهی ورود نور به درون قاب و امین امین کردنهایاش همان سکتهای است که گویی خانم فراهانی با شمارش اعداد و سیگنال منشی صحنه به درون قاب میآید و با نگرانی امین را در آغوش میگیرد. این فیلم کم از این سکتهها ندارد و در نهایت آن گزارهی زیبا و تأثیرگذار زیر خروارها ضعف فرمی و تکنیکی مدفون میشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.