پوستر فیلم کلاغ

ناترازی بین اجزای یک روایت

کلاغ
The Crow
محصول ۲۰۲۴ – ایالات متحده
رده‌ی سنی ۱۶+
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

با احتساب این فیلم باید گفت که آقای «روپرت سندرز» از سال ۲۰۱۰ تا کنون ۳ فیلم را کارگردانی کرده است که هر سه فیلم اقتباسی محسوب می‌شدند؛‌ فیلم اول اقتباسی از یک داستان فولکلور آلمانی با نام «سفیدبرفی و شکارچی» بود، فیلم دوم برگرفته از یک مانگای ژاپنی با نام «شبحی درون پوسته» قرار دارد. آقای سندرز در دو اثر قبلی نشان داد که علاقه‌ی بسیاری به اقتباس‌های گرافیک و خشن دارد، اما توان این کار را ندارد. اثر اول به یک فانتزی ضعیف‌تر از متوسط بدل شد و اثر دوم نیز در مقایسه با مانگای ژاپنی نتوانست به مخاطب طعنه بزند، اما در هر حال طی دهه‌ی گذشته در دسته‌ی دلهره‌های زیرژانری تجربی محسوب می‌شد. حال او به سراغ کمیک‌بوکی تقریباً فراموش شده رفته و سعی دارد از طریق اثر خود توجه مخاطب را به این کمیک‌بوک خشن و انتقامی دهه‌ی ۱۹۸۰ جلب کند. اگر سینمای دهه‌ی ۱۹۹۰ و ابتدای دهه‌ی ۲۰۰۰ را دنبال کرده باشید، با فرنچایز کلاغ مواجه خواهید شد که نشان از سری فیلم‌هایی می‌داد که قرار است تا سال‌ها ادامه داشته باشند. حال آقای سندرز با کمی تغییر قرار است «اریک» را بار دیگر متولد کند.

در داستان اصلی با اریکی مواجه بودیم که به سبب ترومایی که از گذشته دارد خود را درون مواد مخدر و آمفتامین غرق کرده است و به همین سبب زندانی است. لحظه‌ی انتقام او و تبدیل شدن‌اش به نامیرای کلاغی به حادثه‌ی دلخراشی بازمی‌گردد که برای شلی، دوست‌دخترش یا به عبارتی نامزدش، رخ می‌دهد. او سپس همچون انتقام‌جویی نامیرا همه‌ی افراد مرتبط با این حادثه را قلع‌‌‌و‌قمع می‌کند. حال آقای سندرز ابتدا مخاطب را با گذشته‌ی اریک روبه‌رو و سپس از طریق شلی ما را با مواجهه‌ی این دو با یکدیگر همراه روایت می‌کند. روایت آقای سندرز از همان ابتدا گویی چیزی کم دارد و آن بسیط کردن دنیای سیاه خشونت و دنیای رنگارنگ عشق است. او واقعاً قصد دارد تضاد این دو را از کمیک‌بوک قرض بگیرد و در روایت خود بسط دهد. اما موفق نمی‌شود. در این روایت نه شلی شخصیت‌پردازی می‌شود و نه اریک. اگر آقای سندرز با این توهم که مخاطب کمیک‌بوک را خوانده و در نتیجه نیازی به شخصیت‌پردازی اریک و شلی ندارد وارد این داستان شده، باید گفت بدترین توهم قمارآلود او بوده است. اگر فرض بر کمیک‌بوک خواندن بود که دیگر نیازی به این تغییرات در ساختار روایت نبود. در هر حال او با همین توهم پیش می‌رود و اریک و شلی در بدترین شکل ممکن شخصیت‌پردازی می‌شوند. حتی انتخاب بازیگران نیز خوب نبوده و اریک بازگشته از برزخ و آستانه‌ی دوزخ آن‌قدری توانایی برای خلق صحنه‌های اکشن ندارد؛ هر چند بعید است که کارگردان استوری‌بورد خاصی برای این سکانس‌ها در نظر گرفته باشد.

این روایت موسیقی متن تقریباً قابل اعتنایی دارد و مهم‌تر از هر چیزی جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری است که بی‌روایتی و شخصیت‌پردازی ضعیف را در خود حل می‌کند. آقای سندرز در این روایت کاملاً عقیم است و گویی هیچ درکی از این دنیای کاملاً خشن ندارد. شاید زمانی که اریک در حال انتقام‌جویی است و آقای سندرز برای آن سکانس خون‌افشانی می‌کند به‌یاد یکی از سکانس‌های خشن-شاعرانه‌ی فیلم زیبای «مگالومانیاک» می‌افتیم و به این نتیجه می‌رسیم که ذهن خلاق در سینما می‌برد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟