«گریس» بعد از خیانتی که نامزدش -دیوید- با صمیمیترین دوستاش انجام داده است آشفته و سرخورده نزد خواهرش میرود. «کاترین» شش سال است در کلبهای دورافتاده که متعلق به پدر و مادرشان بوده زندگی میکند. با ورود گریس به کلبهی قدیمیشان، متوجه اتفاقات عجیبی در آن خانه میشود. کاترین شبها با خود حرف میزند. گریس هم صداهایی را میشنود. این صداها از داخل کمد و از داخل دیوارها شنیده میشود و خبر از اتفاقی عجیب در آن کلبه را میدهند.
در فیلم «صداها» اولین چیزی که بیننده را متوجه خود میکند دستوپا زدنهای تصاویر است تا هر چه بیشتر خود را ترسناک کند. این فیلم قرار بوده است در ژانر وحشت باشد، پس کارگردان هم تمام سعی خود را کرده است که از این ژانر فاصله نگیرد اما همین تلاشها منجر به بیهودهتر شدن آن شده است. قرار است اینکه گریس بیدلیل به جایی خیره میشود، بیدلیل اخم میکند و بیدلیل ناگهان میخندد سکانسهای ترسناکی ایجاد کند؟ کاترین هم سایههای سیاهی را میبیند که آن هم قرار است ترسناک باشد اما زمانی که برای این سایهها در انتهای داستان هیچ توضیحی وجود ندارد آنها هم بیهوده خواهند شد.
در ابتدای داستان نام اَبی بهعنوان دختر کاترین میآید و بیننده با طرز صحبت کردن این دو خواهر تصور میکند ابی باید مرده باشد. اما آیا ابی واقعا مرده است؟ گذشتهی کتی ابهام دارد و در واقع کارگردان به شخصیت کاترین نپرداخته است، چرا که از لو رفتن داستان اصلیاش میترسیده است. و این نقطه ضعف بزرگی است برای یک فیلم. کارگردان باید این توانایی را داشته باشد که در عین شناساندن کاراکترهای داستاناش، تمام آن شخصیتها را بهیکباره برای بیننده باز نکند و آهستهآهسته در طول فیلم آنها را نشان دهد. اما در این فیلم، ما در بیست دقیقهی پایانی فیلم کاراکتر کاترین را آن هم تاحدودی میشناسیم و رفتارهایاش کمی برایمان معنا پیدا میکند. اما تا آن دقیقه فیلم به بیهودگی دور خودش میچرخد و بیننده را خسته میکند. در واقع بیست دقیقهی پایانی فیلم مخاطب حتی از داستان خوشاش هم شاید بیاید اما بیهودگی دو سوم ابتدایی داستان فیلم را به مرز نابودی کشانده است.
فیلم «صداها» در دیگر عوامل خود هم چنگی به دل نمیزند. بازی بازیگران و چهرههای آنها همگی مصنوعی است و نگاهها بیدلیل تغییر میکنند. موسیقی هم دخل و تصرفی در القای حس وحشت به بیننده نمیکند. دوربین در چند جا با ریورس کردن تصاویر تنها خواسته است حس ابهامی ایجاد کند که آن هم دلیل خاصی نداشته است و تنها ژست فیلم بوده است. هیچ چیز در این فیلم درست نیست. جز اصل داستانی که خراب شده است.
هر ساله سینمای وحشت فیلمهای بسیاری را روانه بازار میکند که از این تعداد، معدود فیلمهایی هستند که وحشت را واقعاً به بیننده انتقال میدهند. امسال نیز سینما از این قاعده مستثنی نیست. فیلم «یادگاری» که آن هم با همین سوژه از صداها و دیوار ساخته شده بود، حداقل با موسیقی خود توانست بیننده را بترساند. داستانی تخیلی که شخصیتها در آن هم پرداختی قابل قبول نداشتند. فیلم دیگر «کتاب خون» است که آن هم با همین سوژه در دیوارها و صداها و البته داستانی جذاب ساخته شد و بازی بازیگراناش و موسیقی پر تنش آن توانست تا حدودی بیننده را جذب کند. اینکه به یک ایده چگونه نگاه شود و چگونه از آن استفاده شود یک تواناییست و همین است که هر کارگردانی توانایی ساخت یک فیلم ترسناک خوب را ندارد.