پوستر فیلم مردن

سمفونی مرگ من، هدیه‌ی زیستن شماست

مردن
Dying
Sterben
محصول ۲۰۲۴ – آلمان
ژانر درام
رده‌ی سنی ۱۷+
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

اگر در حال مصرف داروهای ضد افسردگی شدید هستید یا در انزوایی پس از یک شکست به سر می‌برید، لطفاً و اکیداً از تماشای این فیلم به‌تنهایی خودداری بفرمایید. حتماً این اثر را در کنار فردی مطمئن به تماشا بنشینید. این اثر همان‌قدر که در باب زیستن است، به همان میزان مرگ را همچون گذری شیرین در برابر چشمان مخاطب قرار می‌دهد. پس بهتر آن است اگر در برهه‌ای سخت از زندگی احساسی خود به‌سر می‌برید، آن را تنها تماشا نکنید.  

چرا نباید همه این فیلم را مشاهده کنند؟ چرا جمله‌ی قبل از شروع مرور را به‌عنوان یک اخطار قرار دادیم؟ برخی از آثار سینمایی آن‌قدر زیبا و به دور از هر غلوشدگی‌ای به درون مواجهه با شکست، مرگ و در نهایت جان خود را گرفتن می‌روند که گویی با شاعرانه‌ای زیبا در باب مرگ مواجه هستیم. گویی زندگی برای دقایقی معنایی را که همه‌امان می‌دانیم از دست می‌دهد و این مرگ است که افسار آن لحظات را در دست می‌گیرد. اثر جدید آقای «ماتیاس گلاسنر» به زیبایی در حال ورق زدن صفحات نت مرگ است و از دل این صفحات در پی معنایی برای زیستن می‌گردد. اما قرار نیست هر پایان خوشی مسیری سخت و طاقت‌فرسا را فقط داشته باشد. گاهی این پایان خوش و آن لبخند سرشار از زندگی از دل مرگ‌های خودخواسته، رها شدن‌های بی‌رحمانه، انزاوی مرگ‌بار و در نهایت ناتوانی از هضم همه‌ی آن‌ها بیرون می‌آید. 

این فیلم به شش بخش تقسیم می‌شود و گویی از همان ابتدا قرار است توسط کاراکترهای خود یک سمفونی را اجرا کند. در طول روایت نیز واقعاً یک سمفونی وجود دارد و همین است که این‌همانی بین داستان و صفحات نوت را آسان می‌کند. سه بخش اول در باب سه عضو جدا افتاده از خانواده‌ی لونیز است که همه‌اشان حول سلامتی همسر و پدر خانواده، گرد، بار دیگر قرار است چهره‌به‌چهره با یکدیگر مواجه شوند. روایت اول با مادر، لیسی، آغاز می‌شود. افتتاحیه‌ای که با ضربآهنگ ملایم ضربه‌ای به هولناکی پیری را بر تن مخاطب وارد می‌کند؛‌ خانه‌ای آشفته و لیسی افتاده روی زمین و «گرد»‌ که عریان بیرون از خانه سر می‌کند. شاید از همان ابتدا این احساس در مخاطب ایجاد شود که این آشفتگی در نهایت همه‌ی اعضای خانواده را بار دیگر دور یک میز جمع خواهد کرد. اما روایت سه ساعتی آقای گلاسنر فرسنگ‌ها با این شوق زیستن فاصله دارد. او در دو بخش بعدی که به تام و الن اختصاص می‌دهد عملاً گذشته و حال این خانواده را تصویر می‌کند. تام رهبر ارکستر است و قرار است سمفونی «صلح» دوست بیست ساله‌ی خود، «برنارد»، را اجرا کند. الن هم در یک مرکز دندانپزشکی مشغول به کار است و دائم‌الخمری او گذر روزها را همچون باد در نظرش می‌نمایاند. آقای گلاسنر در زندگی هر کدام از این کاراکترها خرد می‌شود تا مخاطب این وارفتگی خانواده را با رنج درک کند. او با گذری به گذشته‌ی مادر و خود و خاطره‌گویی با او در باب یکی از تروماهای گذشته‌اش از مادر باعث می‌شود لیسی به حرف بیاید و این رابطه‌ی سرد بین این دو بیش از پیش مشخص شود. تام از مرزی که دیگر مادر را به‌عنوان آخرین مأمن زندگی بپذیرد گذشته است. او سال‌هاست که دیگر حتی به پدر هم سر نمی‌زند. از سوی دیگر الن نیز دچار این تروماست و رنج خود را از طریق نوشیدن دائم الکل برای فراموشی لحظه‌ای پنهان می‌کند.

کارگردان آلمانی در اثر خود حتی وارد روابط خصوصی این خواهر و برادر نیز می‌شود و آن‌ها را آن‌قدر تنیده در هم تصویر می‌کند که مخاطب سکانس‌به‌سکانس به‌دنبال نشانه‌ای برای مشخص کردن این روابط است. اما این روابط نیز خودشان نشان از وارفتگی اعضای این خانواده و بار سنگین شکست و واپاشی دارند. اما برنارد! آن نقطه‌ای که همه‌ی این دردها را به یکدیگر متصل می‌کند و در نهایت از زبان مرگ زندگی را می‌سراید در سمفونی برنارد پنهان است. برنارد عاشق رنج است و برای این سمفونی گویی باید خود را قربانی کند تا آن را زنده نگاه دارد. این تصمیم بی‌رحمانه‌ی اوست که باعث می‌شود تم با قدرت بیشتری «لیو» را از زندگی خود بیرون کند و رونیا را در آغوش بگیرد. اما باز هم از آقای گلاسنر انتظار نداشته باشید که این خانواده را حتی برای یک‌بار در آغوش یکدیگر قاب‌بندی کند. در اینجا نیز باز هم مرگ است که باعث می‌شود آن‌ها برای لحظاتی پدر و پس از او مادر را به‌سوی نیستی بدرقه کنند.

روایت آقای گلاسنر در باب زیستنی است که افتتاحیه‌‌ای برای ورود به نیستی محسوب می‌شود. تام در روایت او آن‌قدر بار سنگین گذشته را روی دوش خود حس می‌کند که شب‌های کریسمس نسخه‌ی ۴ساعتی «فانی و الکساندر» برگمان را مشاهده می‌کند. برنارد آن‌قدر نگران رد نشدن از خط باریک میان واپاشی هنرمند و موفقیت قرار دارد که در نهایت این خط باریک را رد می‌کند. الن نیز حتی برای لحظه‌ای اجازه نمی‌دهد دوست داشتن و عشق زندگی‌ای را که در پیش گرفته مختل کند. او فریاد می‌زند که «با هر چیزی که درسته و مهمه مخالفم». او یک هیپستر دنبال فشن و اشیای کمیاب نیست، او خود انکار خود است. 

داستان این فیلم با ضربآهنگی ملایم و طی سه ساعت مخاطب را درگیر زندگی‌هایی می‌کند که یک سوی آن‌ها مرگ است و سوی دیگر زیستن. کاراکترها در این روایت رنج را زیسته‌اند و قرار نیست از دل این رنچ به خوشبختی برسند. مادری در کودکی فرزند خود را به زمین انداخته و فرار کرده و حال عذاب وجدان دارد و اعتراف می‌کند که او را دوست نداشته است. پسری در برابر مادر اعتراف می‌کند که این سردی و بی‌احساسی کنونی‌اش را اکنون و پس از گفته‌های مادر درک می‌کند. آقای گلاسنر لحظه‌ای ما را به درون زندگی این خانواده می‌برد که اعضای آن برای جدایی همیشگی عزم خود را جزم کرده‌اند؛ برخی با ورود به زندگی جدید، برخی دیگر با مرگ و برخی نیز با بیشتر فرو رفتن در شکست. پس و پیش کردن‌های زمانی در این اثر گویی امضایی محکم بر این واپاشی است و آقای گلاسنر در تدوین اثر خود به‌خوبی این برش‌های زمانی را در برابر مخاطب قرار می‌دهد. 

فیلم «مردن» لحظات فراموش‌ناشدنی بسیار دارد، اما در بخش دوم روایت و زمانی که گروه ارکستر با حضور تام و برنارد در حال تمرین افتتاحیه هستند با چنان تلفیقی بین تصویر، موسیقی و زندگی مواجه می‌شویم که گویی کارگردان همه‌ی عزم خود را برای به کمال رساندن این سکانس جزم کرده است. در این سکانس تام به گروه می‌گوید که برای رسیدن به یک هارمونی در این افتتایحه برای ترنم تولد و شکفتن را حس کنید. زمانی که سازها با ضربآهنگی بسیار ملایم شروع به نواخته شدن می‌کنند گویی از همان ابتدا این تولد بوی مرگ می‌دهد؛ برنارد پریشان می‌شود، تام می‌گرید و گروه ارکستر در هارمونی شگفت‌انگیزی تولد را معنای مرگ می‌دهند! آقای گلاسنر در اثر جدید خود گویی مخاطب را وادار به تأمل در باب خانواده می‌کند و مرزهای زیستن و مرگ و جدایی را برمی‌دارد تا علی‌رغم داشتن تروماهایی از گذشته باز هم فکر کند، آن‌قدر فکر کند که زیستن را در آغوش بگیرد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟