او موهبت بود و بلا
جنینی در شکم مادری سقط و نوزادی کنار ساحل پیدا میشود. افتتاحیهی فیلم جدید آقای «کریستین اسپارکس» این مبادلهی ساده، بهآنی حزنآلود و در عین حال اعجازگونه را تصویر میکند. اعجازگونه از آن جهت که پهلوی خراشخوردهی کاراکتر «بابی» پس از در آغوش گرفتن آن نوزادی که معلوم نیست از کجا به این ساحل رسیده ترمیم میشود. بلافاصله به ۱۰ سال بعد میرویم. حال «آیلا» دختر بابی و گریس است و «فی» نیز همچون مادربزرگی مهربان او را در آغوش میگیرد. مردمان دهکده همیشه مقابل خانهی بابی و گریس صف میکشند تا دست معجزهآسای آیلا آنها را شفا دهد. این اعتیاد به دستان آیلاست که در ادامه از طریق تقابل کاراکترها با یکدیگر نشان میدهد که مردمان دهکدهی ساحلی دچار نوعی تنبلی اجتماعی و شغلی شدهاند. آقای اسپارکس در اثر خود روی همین تغییر دست گذاشته که چگونه این مردمان با اطمینان از حضور همیشگی آیلا خود را از هرگونه تلاشی در جهت ارتقای خانهی بهداشت دهکده و امرار معاش بر حذر میدارند و همهی تقدیر و سرنوشت را به این دستان کوچک و شفادهنده سپردهاند.
آقای اسپارکس در نتیجهی همین تصمیم است که پردهی اول را با روی دیگری از تواناییهای آیلا مواجه میکند؛ او قدرت میراندن دارد و این را جونیور بهعنوان دوست صمیمی این دختر بچه شاهد است. کارگردان در روایت خود سعی دارد بهصورتی کاملاً غیرمستقیمی شکلگیری ذهنهای متحجر را بهتصویر بکشد؛ ذهنهایی که برای رهایی از تصمیمگیری، از تلاش و در نهایت از زندگی با استفاده از قوهی تعقل دستآویزی محکم را پیدا و همان را تبدیل به مرکز هستی خود میکنند. در این روایت اما خبری از پیامبر و دینی جدید نیست. آیلا مهمانی ناخوانده بوده که میان این مردمان پیدا شده است. اما این مردمان چه کسانی هستند؟ آنها از نسلها قبل خود را به این جزیره تبعید کردهاند تا از مناسبات دنیای بیرون بیخبر بمانند و بهنوعی جامعهای با قوانین مخصوص را شکل دهند. آقای اسپارکس اما در روایت خود این گسترهی نسلی و شکلگیری نوعی فرقهی اجتماعی را در ایجازگونهترین قابها و دیالوگها تصویر میکند. این نوع تصویرگری از جامعهای نئو-لادیست به بدنهی فیلم ضربه میزند. حتی آقای اسپارکس در تصویر کردن دکتر این دهکده، بو، که به نوعی آوانگاردترین فرد بین آنهاست کمی خست نشان میدهد؛ او که با وجود آیلا دیگر قرار نیست کسی را درمان کند و در نهایت دائمالخمر شده و هر روز صبح آیلا او را از این خماری بیرون میآورد. زیبایی روایت آقای اسپارکس به حجیم کردن این نوع تناقضهای عقیدتی و فکری بود که او تصمیم گرفته خط مستقیمی از آیلای شفادهنده تا آیلای میراننده را به تصویر بکشد. همین خط مستقیم اوست که باعث میشود روایت برای مخاطب کمی قابل پیشبینی شود و آن لذت انزوایی که آیلا دچارش میشود در انتهای داستان به اوج خود نرسد.
در هر حال با اثری مواجه هستیم که کارگردان به زیبایی نوعی نشئگی فکری، طمعکاری حاصل از این نشئگی برای رسیدن به کمال و در نهایت نابودی آن در یک لحظه را تصویر میکند. آقای اسپارکس در اثر به خوبی از چهره و نگاههای در سکوت کاراکترها بهره برده تا تعلیقی اضطرابآور را به مخاطب انتقال دهد. این تعلیق در نگاهها و تصمیمهایی که در طول پردهی دوم لحظهبهلحظه روی غیرانسانی این کاراکترهای معتاد به دستان آیلا را تصویر میکنند باعث شکلگیری ساختار کلی روایت میشوند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.