این فیلم همانی بود که باید باشد
بگذارید با فیلمی که همه بهخاطر داریم و چند سالی از انتشار آن نمیگذرد وارد داستان این روایت شویم؛ «جواهرات تراشنخورده» از برادران سفدی. پس از پایان آن فیلم مخاطب گویی از نفس افتاده بود و فقط نیاز داشت تا چند ساعتی به حالت عادی بازگردد و سپس به رخدادهای فیلم بیندیشد. در فیلم جدید یا بهتر است بگوییم اولین اثر جدی و بلند داستانی آقای «استین پیترز» نیز شاهد چنین روایتی هستیم. اما اینبار بهجای کاراکتر «هاوارد» با «هوپ» مواجه هستیم. شروع روایت با نمایی از انتها مخاطب را درگیر زندگی پر از همهمهی هوپ میکند. پس از این تکه به دو هفتهی قبل در لسآنجلس میرویم. هوپ مالک یک برند زیبایی با نام خودش است و قرار است خط تولید محصولات خود را آغاز کند. او نیاز به مصاحبهای با یک شبکهی تلویزیونی دارد تا مشتریان بیشتری را بهسوی خود گسیل کند.
روایت از همان ابتدا ضربآهنگی بالا دارد و بهنوعی اجازه نمیدهد مخاطب و کاراکتر هوپ لحظهای دچار سکون شوند؛ در حین استراحت و مدیتیشن بهیکباره تلفنی زنگ میخورد، اتفاق غیرمترقبهای میافتد، کاری پیش میآید و در نهایت قرار نیست هوپ طی این ۹۰ دقیقهی سینمایی و دو هفتهی داستانی روی یک خط مستقیم حرکت کند. همهچیز از آنجا آغاز میشود که هوپ به افتتاح یک سالن زیبایی و مراقبت پوست درست مقابل مرکز خود شک میکند. صاحب آنجا فردی با نام «آنجل» است که هوپ را حتی رقیبی ساده هم محسوب نمیکند. اما این اتفاق از همان ثانیهی اول باعث میشود هوپ دچار نوعی حسادت همراه با ترس شود و در نتیجه گامهای اشتباه و پر از عجلهای را یکبهیک بردارد. روند پیمودن این مسیر اشتباه توسط هوپ آن قدر سریع است که به روایت کمک میکند این کاراکتر را در هزارتویی از اشتباهات قرار دهد و هر گام غلط انبوهی از پیامدهای ناگوار را رقم بزند.
آنچه باعث میشود این روایت مخاطب را بیش از پیش بهیاد اثر برادران سفدی بیندازد فشارهای بیرونی روی کاراکتری است که در ذهن خود از همه باهوشتر است. اما کارگردان در جایی از روایت و از طریق واگویههای کاراکتری با نام «جردن» او را همچون گوسفندی میپندارد که بهدنبال چوپان است. در شخصیتپردازی هوپ این خصوصیت بهوضوح چشم مخاطب را درگیر میکند. بهطور مثال هوپ بهراحتی از آن مجری تلویزیون که قصد دارد از او سوءاستفادهی جنسی کند یک نقطهضعف بهدست میآورد و همین را همچون اهرم فشاری برای بیرون رفتن از زیر فشار آن لحظه از زندگی خود استفاده میکند. اما هوپ در جایی دیگر بهراحتی آن اهرم فشار را از دست میدهد، چرا که زندگی این دو هفتهاش آنقدر درگیر ترس، حسادت و سوءظنهای حاصل از این دو شده که توان تفکیکی رخدادها را از یکدیگر ندارد. آقای پیترز در روایت خود بهراحتی مخاطب را درون این ضربآهنگ بالا، شخصیتپردازی قابل تأمل و سیر رخدادها اسیر میکند. اما این اثر نسبت به فیلم برادران سفدی دچار عرض کمی است و این امر واضح است. اینکه تفاوت بین شلوغی منهتن و هالیوود را دلیل این کمعرضی تصور کنیم باعث دستکم گرفتن اثر برادران سفدی است. آقای پیترز در اثر خود فرصت گسترش موقعیتهای روایی و درنتیجه کاراکترها را ندارد و صرفاً همهی تمرکز خود را روی در اوج نگاه داشتن این سقوط نگاه میدارد. در هر حال ورود آقای پیترز به سینمای بلند داستانی با این اثر قابل تأمل و خوب همراه بوده و میتواند مخاطب سینما را به گامهای بعدی خود امیدوار کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.