تلاشهای کوچک یک زن برای ایجاد تحولی بزرگ
«هلنا» با اینکه باردار است همراه همسر خود به مکانی دور از زلین آمده تا بتواند «الویس» را در راه ایجاد تحولی بزرگ همراهی کند. الویس رئیس کارخانهای بزرگ است که قرار است با پیشرفت آن باعث ایجاد شهری شبیه به زلین اما بهتر از آن شود و رفتهرفته مدیرنیته جای خود را به سنت دهد.
به نظر میرسد در سالهای اخیر بیش از هر زمانی گروههای الجیبیتی توانستهاند خودی نشان دهند. آزادی در اختیار این مردمان آنقدر زیاد شده که از کنار انواع تمایلات جنسیای که به دلیل اختلالات ژنتیکی ایجاد شدهاند، تمایلات جدیدی ساخته شده که فقط آب گلآلودی برای فاند گرفتن و بیشتر دیده شدن هستند. غافل از اینکه تمام این اتفاقات شاید فقط در ظاهر رخ میدهد و در باطن هنوز بسیاری از این افراد توسط گروه عظیمی از مردمان دیگر تحت فشار و تحقیرشده هستند. حال تصور کنید سال ۱۹۳۷ است و شما جزو یکی از افرادی هستید که دچار این اختلالات ژنتیکی بوده و دارای آلت جنسی مردانه و زنانه با هم هستید. آنموقع چه اتفاقی میتوانست رخ دهد؟
«مته کلوپچک»، کارگردان سی ساله و جوان اهل چک، در سال ۲۰۲۳ با فیلم «ما هیچگاه مدرن نبودیم» سعی کرده به تلاشهای اولیهی یک زن جوان برای دیده شدن گروهی از مردم بپردازد که به دلیل اختلالات ژنتیکی نمیتوانستند به صورت ساده در گروه مردان یا زنان قرار بگیرند و به راحتی و مانند دیگران زندگی کنند. افرادی که از لحاظ ظاهری سالم بوده و هیچ تفاوتی با دیگر مردمان نداشتند، اما در آناتومی بدن با داشتن آلت جنسی مردانه و زنانه نمیتوانستند خود واقعیاشان را به کسی نشان دهند. هلنا زنی جوان و باردار که به دلیل حضور همسرش به عنوان رئیس یک کارخانهی بزرگ میتوانست به راحتی در همه جا حضور داشته باشد با دیدن نوزادی مرده در کنار کارخانه، نوزادی که او هم دارای هر دو آلت جنسی مردان و زنان است، تلاش کرد واقعیت رخ دادن این اتفاق را کشف کند. او به سادگی و با دنبال کردن همان سرنخهای قابل رویت توانست به مردی جوان با نام «ساشا» برسد که درواقع زن بود، اما در ظاهر شمایلی مردانه داشت. در کنارش اما همسر و گروه سرمایهداران کارخانه با استخدام مردانی که در ظاهر به دنبال کشف حقیقت بودند میخواستند پرده از راز این اتفاق بردارند. مردانی که همگی به دنبال منافع خود بوده و هرگز تمایلی به کمک کردن به دیگران یا زیرپا گذاشتن سنتها و افکار قدیمی نداشتند.
آقای کلوپچک به خوبی توانسته روایت خود را از سوی هلنا و اتفاقات در برابر او پیش ببرد. تلاش هلنا برای یافتن علت مرگ آن فرزند، دیدار با ساشا، بیداری احساسی که در درون این زن ایجاد شده، احساسات خانوادهی ساشا و حتی افکار پوسیده و عقیم دیگر زنان و مردان جامعه همگی تصویر واقعبینانه و قابل درکی از موقعیت رخ داده را نشان میداد. اما مشکل روایت این کارگردان جوان عدم تمرکزش بر روی همین رخدادها بوده است. او با وارد کردن گروه دیگری از مردان و عدم پرداخت درست به آنها و تمایلات و خواستههای آنها آن سوی روایت خود را خام و نافهم کرده است. مخاطب هرگز نمیتواند افکار این مردان و سیاستهایی که قرار است در آینده زندگی تمام جامعه را تحت تأثیر قرار دهد به درستی درک کند. بهنظر میرسد شاید آقای کارگردان اطلاعات دقیقی از آن زمان و اثری که سیاستهای طرفدار نازیها و حتی کمونیستها بر زندگی تکتک افراد جامعه میگذارد ندارد و همین امر باعث شده روایتاش از آنچه که یک داستان ساده باشد پا را فراتر نگذارد و هرگز عمیقاً به درد جامعه و افکار پوسیدهی سنتی آن نپردازد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.