همهی اگرهای من
نظریهی چندجهانی که آن را از آزمایش گربهی شرودینگر و برهمنهی کوانتومی بیرون کشیدند در نهایت دانشمندانی چون هیو اورت را به بیان «حضور خطوط زمان شاخهای و واقعیتهای متفاوت» وا داشت. هر آنچه تا کنون در باب چندجهانی میدانیم همین تئوریها و در ادامه برخی عناوین شبهعلمی است که با ترکیب برخی خرافات و تئوریهای توطئه و در نهایت باورهای دینی و سنتی تبدیل به بازار مکارهی عدهای شده است. «بلیک کراوچ» در اثری که برای مدیوم سریال خلق کرده است سعی دارد جعبهی حاوی گربهی شرودینگر را بزرگتر کند و از طریق مادهی تاریکی که بهگفتهی بسیاری زمان و مکان از آن شکل گرفته اما خودش بیتغییر است مخاطب را به سفری درون یکی از این فانتزیهای علمی ببرد؛ سفری به واقعیتهای موازی و انتزاعی.
این اثر در همان دو قسمت ابتدایی مسیر خود را مشخص میکند و بهنوعی نشان میدهد که در ارائهی گزارهی اصلی خود فقط به دنیای فیزیک کوانتوم سر خواهد زد. اگر به قسمتهای اول و دوم توجه کنیم جیسون اصلی را یک بار در حال تشریح گربهی شرودینگر روی وایتبرد شاهد هستیم و دانشجویان او نیز گویی مخاطبان نوجوان و تازهجوانی هستند که تقریباً حوصلهی فکر کردن به نامهنگاریهای شرودینگر و انیشتین و دنیای فیزیک را ندارند. حال به اولین حضور جیسون دوم در همان کلاس توجه کنید که با تماشای این بیکارهها پشیمان میشود و از کار خود استعفا میدهد. دنیای این فیلم از همان ابتدا مشخص میکند که برای این مخاطب خلق شده و قرار نیست درگیر منطق روایی موجود در دنیای زیراتمها شود. پس بهتر است بگوییم که با یکی از فانتزیهای کوانتوم سر و کار داریم و نه یک دنیای علمی-تخیلی بر اساس تئوریهای چندجهانی و دنیای لمینال و آستانهای و حتی مادهی تاریک و در نهایت نظریهی همهچیز.
در این سریال سعی شده برخی از مفاهیم روانشناسی در کنار ترکیب اگزیستانسیالیسم و دنیای کوانتوم به مخاطب ارائه شود. در دنیای این سریال همهی اگرها، حسرتها و آرزوها و تخیلهای انسان درون آن جعبه تجسم مییابند و بهازای هر انتخاب ما جهانی شکل میگیرد و بهازای انتخابهای ما در آن جهان باز هم دنیاهای دیگری تشکیل میشوند؛ اما در همهاشان یک چیز مشترک است و آن «من» است. همین من نیز در لابهلای این انتخابها و حسرتها و ایکاشها و اگرها فینفسه تغییر میکند و از دل آن باز هم منهای دیگر شکل میگیرند. در این سریال سعی بر این است که همهی این منها دنیای جیسون را تبدیل به آشوبی مدام کنند.
اما مشکل این سریال آنجاست که همهی توان خود را در مسیر سرگرمی میگذارد و قرار نیست در میان انبوه پرسشهای هستیشناسی و تقابل انسان با منهای خودش برای لحظهای مخاطب را درگیر نوعی واکاوی خودشناسانه کند. شاید بسیاری بگویند که هدف از دنیای سرگرمی این نیست و صرفاً اگر مخاطب را وادار به ادامهی داستان کند موفقیتاش تضمین است. اما این سریال در همان ابتدایی که گزارههای علمی را فدای این پرسشها میکند سعی دارد در تمامی هشت قسمت بعدی جیسون را تبدیل به همهی ذراتی کند که او در پس انتخابهای خود تشکیل داده است و از دل همهاشان بیشمار جیسون شکل بگیرند. این عدم تعادل در آن چیزی که سریال بهدنبال آن است باعث ضربهی مهلکی به بدنهی اثر میشود و شاید اگر خالق داستان و سه کارگردان میتوانستند تعادلی را در پرسشگری جیسون و دنیاهای پیش روی او ایجاد کنند، اکنون با اثری به مراتب قدرتمندتر مواجه بودیم. در هر حال طبق نشانههایی که سریال در قسمت نهم به ما میدهد باید دیر یا زود منتظر فصل دومی از آن باشیم و بیش از آن به این امید ببندیم که آن تعادل از دست رفتهی این فصل، در فصل دوم و با محوریت کاراکتر رایان (همانی که میتواند گره کور دنیای آستانهای انسان درگیر درون جعبهی شوردینگر را با کمک آموزههای روانشناسی آماندا باز کند) دچار بازیابی شود و این انتزاع علمی بیشتر و بهتر چشم و ذهن را گرم کند. در نهایت نباید از بازی زیبای «جوئل ادگرتون» در نقش همهی جیسونها غافل ماند که بار دیگر نشان داد این بازیگر استرالیایی توانایی بسیار بالایی در پذیرش هر نقشی دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.