داستانی که چراغهای کمی روشن کرد
برخی از روایتها بهیکباره مخاطب را به درون زندگی کاراکترهای خود رهنمون میکنند و شاید یک شب یا یک روز از زندگی آنها را مقابل دوربین ببرند. گذشته و حال و آنچه که کاراکترها قرار است در آینده طلب کنند طی موقعیتهای مختلف تصویر میشود و فیلمساز سعی میکند از این طریق موجی از حوادث غیرمترقبه را پیش روی کاراکترها قرار دهد. آقای «هنری نلسون» در اولین تجربهی بلند داستانی خود به سراغ یکی از این روایتهای یک روز و یک شبی رفته است. او مخاطب را به درون زندگی پدر و دختری میبرد که در یک گاراژ زندگی میکنند. داستان با قصهی شب پدر برای دختر ۱۶ سالهاش آغاز میشود و در ادامه همراه پدر پا را از این مکان بیرون می گذارد. دوربین آرام و بدون عجله و با توجه به گامهای مطمئن پدر همراه او میشود و بسته به ضربآهنگ قدمهای این مرد، روایت نیز شتاب میگیرد. او دوچرخههای بیرون از یک خوابگاه دانشجویی را سرقت میکند و در طول شب تکتک آنها را در جایی پنهان میکند.
هر چه روایت پیش میرود و این دو بیشتر با دیگر کاراکترها دچار تعامل میشوند، هویت زندگیاشان نیز عیانتر میشود. همکار مرد در این میان جوان حرافی با نام «خوزه» است. آن اتفاقی که نه پدر پیشبینی میکند و نه مخاطب و درست همان مهرهای است که باید سقوط کند تا رخدادهای دیگر از پی آن بیایند، انتقال دوچرخهها به محل زندگی پدر و بث-آن است. کارگردان سعی دارد از طریق همین ناهمگنی در برنامههای پدری که بهنوعی ما را بهیاد پدر فیلم «ناخدای شگفتانگیز» میاندازد، فرزندان خود را از گزند دنیای سرمایهداری بر حذر دارد. در این روایت نیز با کهنهسربازی مواجه هستیم که طبق گفتههای دخترش سعی دارد هر نوع رابطهای را با دنیای مادی پیرامون قطع کند. این مرد همان سرباز دچار ترومایی است که نمونههای بسیاری از آنها را در آثار مختلف دیدهایم و هر کدام، بسته به ژانر فیلم، واکنشی متفاوت را به دنیای پس از تجربهی جنگ دارند.
روایت آقای نلسون در کوچهی خلوتی در حال جریان است که بخش عمدهای از روشناییاش را از دست داده است و ابتدا خود او و سپس مخاطب در آن تاریکی گم میشوند. او در این روایت ۸۵ دقیقهای همهی سعی خود را میکند تا از طریق جملات انفجاری یا دیالوگهای این پدر و دختر با دیگر کاراکترها یا بین خودشان مخاطب را در چند و چون ماجرای زندگی آنها قرار دهد. اما همهچیز آنقدر فشرده و تودرتو شده که گویی داستان ظرفیت این همه دادههای لحظهای را ندارد. به فیلم «اولین انسان» اگر توجه کنیم بهخوبی میتوان تفاوت هر دو اثر را درک کرد. در هر دو فیلم با مردانی مواجه هستیم که گویی بهسبب ناتوانی از داشتن فرزند، نوزاد دیگران را دزدیدهاند و سعی دارند آنها را با توجه به اصول خود پرورش دهند. آنچه در این اثر شاهد هستیم تلاش کارگردان برای رودست زدن مخاطب است، اما در فیلم اولین انسان کارگردان از ابتدا همهی آن چیزی را که باید در اختیار مخاطب قرار میدهد و سپس همراه نوجوانی که سعی در پیدا کردن آفریدگار خود دارد روایت را پیش میبرد. در این فیلم اما بث-آن و پدرش درون روایت گم میشوند و نوبت دیگر به فشار بیش از حد دنیای بیرون و مواجههی این دختر با تازگیهای آن بیرون نمیرسد. آقای نلسون دوست دارد اولین تجربیات بث-آن را به مخاطب نشان دهد، اما روایتاش کشش این را ندارد. به سبب همین ناتوانی روایت در گستردگی شاهد عدم پیروی کاراکترها و خط داستانی از منطق روایی اثر هستیم و در نتیجه قاببندیهای قابل تحسین کارگردان، بازی خوب بازیگران و در نهایت تکموقعیتهای روایت در خط مستقیمی که دارد فدای چند جملهی شعاری و خساست کارگردان میشوند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.