من در حال نیست شدن
«لیلین هال» بازیگری سرشناس و معروف در تئاتر است. دوستداراناش او را با بازیهای ناب و سرشار از احساساش میشناسند و میدانند او تمام نقشهایاش را با بازی خوب خود تبدیل به اتفاقی فراموشناشدنی میکند. او در جدیدترین بازی خود قرار است نقش زنی را ایفا کند که چخوف آن را نوشته و از حسرتها و زندگیهای گذشته حرف میزند. اطرافیان لیلین اما این بار احساس میکنند او با همیشه متفاوت است چرا که بسیاری از دیالوگهایاش را فراموش میکند. لیلین اما در تلاش است این فراموشیها را نادیده بگیرد و کار خود را درست به مانند گذشته انجام دهد.
نام آقای «مایکل کریستوفر» را با فیلم دههی ۱۹۹۰ «گناه اصلی» میشناسیم. اثری مهم و اثرگذار در تاریخ سینما که توانست برای همیشه نام این کارگردان و بازیگر قدیمی را در خود جای دهد. از آقای کریستوفر در سال ۲۰۲۰ اثری دیگر را با نام «کارمند شیفت شب» نیز مرور کردهایم. اثری که هرگز نتوانست روایتی کارآمد و درست را از فردی اوتیسمی تصویر کند. حال در سال ۲۰۲۴ این کارگردان قدیمی در اثر جدیدش سعی کرده بار دیگر دست روی تصویر کردن فردی خاص بزند. زنی که سالها چشمان همه را با بازیگریاش به خود خیره کرده و حالا دچار ناتوانی در انجام کاری شده که تمام زندگیاش را برای آن فدا کرده است. آقای کریستوفر بازیگری خیالی را در اواخر زندگیاش نشان میدهد که در ابتدای راه بیماری زوال عقل است اما نمیخواهد آن را باور کند. لیلین همسر و عشق خود را از دست داده اما هنوز او را در کنار خود میبیند و با او سخن میگوید. او به ناگاه به گذشته رفته و اتفاقات قدیمی را چنان صریح و واضح میبیند که هرگز تصور نمیکند آنچه میبیند توهمی بیش نیست. زمان برای لیلین تبدیل به حبابهایی کوچک شده که با تولد یکی او به زمانی دیگر میرود و با نابود شدناشان به حال باز میگردد. نه چگونگی درست شدن این حبابها در دستان او است و نه نابود شدن و پخش شدناش در هوا. او نمیداند خودش کی قرار است با نابودی یکی از این حبابها نابود شود. لیلین در حال تجربه کردن تمام آن چیزهایی است که یک بار در گذشته تجربه کرده اما انگار که بهتازگی همهی آنها را تجربه میکند. همهچیز برای او جدید و دوستداشتنی است و مرگ هیچ جایگاهی در آن ندارد. این توهم لیلین است، اما در واقعیت لیلین است که به سوی این مرگ و نیستی میرود و نمیخواهد آن را باور کند. زمانی هم که بعد از فرازونشیبهای فراوان متوجه این امر میشود و میفهمد عقلاش و خاطراتاش در حال نابودی هستند، باز هم قرار نیست اتفاقی رخ دهد. زیرا زمانی که لیلین وارد این فراموشی و نابودی میشود هم یادش نیست که در این فراموشی است. او در واقع آهستهآهسته همهچیز را فراموش میکند و خودش هم متوجه نمیشود. تنها اطرافیاناش هستند که قرار است متوجه این امر شده و زجر بکشند.
آقای کریستوفر به خوبی توانسته است وارد زندگی لیلین شود و سیر فراموشی و حسرتهای او را توصیف کند. تصویر کردن آنچه در ذهن لیلین میگذرد، نشان دادن همسری که مدتیست دیگر زنده نیست و تکرارهای مداوم اتفاقات گذشته همگی بهخوبی توانسته مخاطب را با احساسات لیلین و افکارش آشنا کند. مخاطب را وادار به تفکر و حتی همذاتپنداری کند و اجازه دهد خودش را هم در آن سنوسال ببیند. بازی بسیار خوب بازیگر نقش لیلین هم مزید علت است بر اثرگذاری نقش لیلین. در این میان شاید تنها حسرتی که باعث میشود این فیلم نتواند چنان که شایسته است ماندگار شود عدم تمرکز کارگردان بر روی کاراکترهای فرعی بهویژه دختر لیلین و رابطهای که میان او و مادرش در گذشته بوده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.