پوستر فیلم سمسارا(چرخه‌ی مرگ و تولد)

پاتینو و کرانه‌ی مرگ

سمسارا(چرخه‌ی مرگ و تولد)
Samsara
محصول ۲۰۲۳ – اسپانیا
رده‌ی سنی ۱۳+
امتیاز ۳
نویسنده مصطفی ملکی

در مرور فیلم «کشند خونین‌ماه» از لوییس پاتینو و سینمای آوانگاردش گفتیم و اینکه این کارگردان چگونه از ابتدای دهه‌ی ۲۰۱۰ با مفهوم مرگ در آثار مستند و داستانی آوانگاردش دست و پنجه نرم می‌کرده است. حال او پس از سفری به کرانه‌ی مرگ در اثر قبلی، به جایی در لائوس سفر کرده تا از زاویه‌دید خودش مخاطب را درگیر تناسخ، مفهوم باردو و مرگ و تولد دوباره کند.

همان‌طور که از سینمای این کارگردان انتظار داریم با اثری روبه‌رو هستیم که اولین امضای آن ضربآهنگ بسیار ملایم و استفاده‌ از صدای طبیعت در میان رفت‌و‌آمدهای انسانی است. آقای پاتینو در روایت خود ابتدا ورود به مرگ را تصویر می‌کند، سپس با نگاهی تجربی و از طریق تعاریفی که راهبان جوان و معتقدان به بوداییسم ارائه می‌دهند باردو و تاریکی آن را تصویر می‌کند و سپس در بخش سوم روایت وارد تولد دوباره می‌شود.

در بخش اول با سه کاراکتر مواج هستیم؛ «اَمید» که جوان مهربانی‌ست و دائم بر بالین زنی سالخورده و نابینا با نام «مان» حاضر می‌شود و برای او از تناسخ و تولد دوباره می‌گوید. کاراکتر سوم نیز راهبی جوان با نام «بی‌آن» است که از منطقه‌ای دورافتاده به این معبد آمده تا بلکه برای مدتی خود را از دام آن دورافتادگی رها کند و آماده‌ی ورود به رشته‌ی فنآوری در دانشگاه شود. آنچه در بخش اول بسیار به چشم می‌آید نگاه پست‌مدرن کارگردان در تصویر کردن این کاراکترها و موقعیت‌هایی است که آن‌ها درگیرش هستند. آنچه در بطن تصاویر می‌بینیم زندگی دور از اجتماع و به‌نوعی سنتی این جماعت است، اما رفته‌رفته اتصال آن‌ها به جوانب زندگی مدرن و حتی پیشرو بودن دو کاراکتر اصلی روایت، امید و بی‌آن، در ترسیم آینده‌ی خود باعث می‌شود تعادل به روایت بازگردد و داستان آقای پاتینو از اثری صرفاً تجربی و آوانگارد وارد مجرای داستانی شود.

آقای پاتینو در اثر خود سعی کرده تا جایی که می‌تواند مخاطب را درگیر نور کند و این دقیقاً برخلاف اثر قبلی است. گویی او هم مرگ را میان نور دیده و هم تولد پس از مرگ را و این نشان از تسلط این کارگردان روی قاب‌های خود دارد. اما شاه‌بیت آقای پاتینو در این اثر ترسیم باردو است و تشعشع نورهای مختلف تا تولد در کالبدی دیگر. او با استفاده از فلش‌زدن نورهای مختلف ابتدا از مخاطب درخواست می‌کند که چشم‌های خود را همچون مان در حال احتضار ببندد و هنگامی که سکوت به او هجوم آورد چشم‌ها را باز کند. این تجربه‌ی ناب بین کارگردان و مخاطب هم باعث نزدیک و در برگرفتن اثر توسط مخاطب می‌شود و هم  فاصله‌ای را که همیشه مخاطب به‌عنوان بیننده با اثر سینمایی دارد از بین می‌برد و به‌نوعی مان و مخاطب یکی می‌شوند و در این برزخ چشم‌ها را می‌بندند و با هجوم سکوت در جایی دیگر چشم‌ها را می‌گشایند.

آقای پاتینو در بخش سوم روایت مخاطب را به سواحل زنگبار در تانزانیا می‌برد و مان را همان‌گونه که آرزو کرده در کالبد یک بز به میان خانواده‌ای می‌برد که از طریق پرورش جلبک دریایی امرار معاش می‌کنند. دخترکی با نام «جوایریا» این بز را همچون حیوان خانگی خود می‌پذیرد و دوربین آقای پاتینو نیز با فاصله‌ای معنادار از این کاراکترها کلیت زندگی آن‌ها را به تصویر می‌کشد، از سنت‌های مختلف مرگ در این جامعه‌ی چندپاره می‌گوید و در نهایت با سادگی تمام روایت را به پایان می‌رساند.

تلاش عمده‌ی آقای پاتینو در بخش اول و لحظه‌ی ورود به مرگ است و این یعنی او همچنان سینمای خود را وام‌دار درک مفهوم مرگ کرده است و به‌نوعی باید گفت او درگیر نوعی مرگ‌اندیشی از طریق قاب دوربین خود است. در مورد قاب‌ها صحبت کردیم و این را نباید فراموش کرد که در بخش اول کادر آقای پاتینو به‌گونه‌ای بسته می‌شود که گویی در حال نظاره کردن این رخدادهای آرام از زاویه‌دید طبیعت است؛ کادری که گاه قاعده‌های‌اش همچون گیاهانی خودرو رشد می‌کنند و دوباره گویی همچون قاب عکسی زنگ‌زده دنیا را رصد می‌کنند. قاب پاتینو در این اثر باز هم تصویرگر سینمایی است که با ضربآهنگ ملایم خود از مرگ و زیست می‌گوید. سینمای او یادآوری می‌کند که دنیای سینمای تجربی و آوانگارد زمین حاصل‌خیزی‌ست که باعث رشد سینمای تجاری و سرگرمی می‌شود؛‌ آن هم با عاریه دادن فرم بصری نابی که گاه انتزاع را درون قاب تصویر به دام می‌اندازد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟