پوستر فیلم هیولای درون

این ژانر منعطف که هر انتزاعی را می‌پذیرد

هیولای درون
The Beast Within
محصول ۲۰۲۴ – بریتانیا
رده‌ی سنی ۱۴+
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

آنچه در باب ژانر دلهره بیش از هر چیزی اهمیت دارد انعطاف این ژانر گسترده است. ژانر دلهره طی دهه‌های مختلف قرن بیستم حتی ژانر جریان اصلی سینما هم محسوب نمی‌شد، چه برسد به اینکه به درون دیگر انواع و نگرش‌های سینمایی رسوخ پیدا کند. شاید اکنون از اکسپرسیونیسم آلمانی به‌عنوان جنبشی پیشرو در خلق کاراکترها و موقعیت‌های دلهره نام می‌بریم، اما تا دهه‌ها بین دلهره و این جنبش فاصله‌ می‌گذاشتند. طی چند دهه‌ی اخیر و با گسترده شدن سینما از طریق پخش دیجیتالی این ژانر دلهره بود که توانست تبدیل به گسترده‌ترین ژانر سینمایی شود و هر فیلمسازی در هر رده‌ی سینمایی برخی از انتزاعات ذهنی خود را از طریق این ژانر در معرض دید مخاطب قرار دهد. در نتیجه زمانی که در برابر یک اثر دلهره‌ی انتزاعی قرار می‌گیریم با انواع و اقسام واکنش‌ها مواجه هستیم که این چندپارگی از درون نوشتارهای منتقدین تک‌بعدی غربی نشأت می‌گیرد. آقای «الکساندر جی. فرل» در اولین اثر بلند داستانی خود به‌سراغ یکی از این انتزاعات رفته است.

روایت او با افتتاحیه‌ای آغاز می‌شود که از همان ابتدا مخاطب ژانری حس می‌کند قرار است در برابر یکی دیگر از کلیشه‌های گرگینه در سینما قرار بگیرد. اما پس از این افتتاحیه که خودش یکی دیگر از انتزاعات ذهنی کاراکتر نوآ و ویلو است به درون زندگی خانواده‌ای چهار نفره می‌رویم؛ دختری با نام «ویلو» که در عمارت روستایی‌اشان به‌همراه مادر و پدر و پدربزرگ زندگی می‌کند. روایت از همان ابتدا سعی دارد از زاویه‌دید ویلو تصویر شود و این یعنی کارگردان ما را به درون انتزاع ذهنی این کودک خیال‌پرداز می‌برد.

آقای فرل در روایت خود مخاطب را با یکی دیگر از کودکانی مواجه کرده که در مواجهه با شرایط تلخ دنیای پیرامون دست به انتزاعی دهشتناک در ذهن‌اش می‌زند و از این طریق واقعیت را تبدیل به قصه می‌کند. حال ویلو در مواجهه با روابط خانوادگی‌اشان نیز اینگونه است و همین باعث شکل گرفتن کل روایت می‌شود. آقای فرل استفاده‌ای مناسب از کلیشه‌های گرگینه‌ها کرده است و در این راستا همه‌ی تلاش خود را می‌کند تا مخاطب فریفته نشود. او از همان ابتدا بمبارانی از نشانه‌های موازی را در کنار این انتزاع ذهنی ویلو در اختیار مخاطب قرار می‌دهد؛‌ از آن مکالمه‌ی ناقصی که در رویای گذشته‌ی ویلو بین مادر و پدر در جریان است که مادر دائم طی آن از «هر وقت این‌طوری هستی دوستت دارم» می‌گوید و پدر هم با خنده چرایی آن را می‌پرسد و این مکالمه به‌صورت بریده‌بریده در طول فیلم در ذهن ویلو مرور می‌شود تا بدن کبود مادر و نگاه‌های ترسناک پدر و در نهایت تغییر حال روحی پدر طی یک پیک‌نیک ساده. همه‌ی این‌ها از خانواده‌ای می‌گویند که مادر تحت آزار جسمی پدر است و دختر از ترس اسب چوبی خود را پشت در اتاق می‌گذارد و پدر بزرگی که دائم سعی دارد دختربچه را از این محیط نجات دهد. آقای فرل در طول روایت مخاطب را درون دنیای انتزاعی ویلو نگاه می‌دارد و از این طریق است که آن گرگینه‌ی کلیشه جان می‌گیرد، چرا که ویلو این را می‌خواهد. از سویی دیگر او کارگردانی‌ست که تا قبل از این به مستندهای‌اش شهره بوده و به‌همین سبب است که قاب‌های دوربین در به تصویر کشیدن لانگ‌شات‌ها، اکستریم‌لانگ‌شات‌ها و نماهای بسته بدون خساست مخاطب را درون این انتزاع چسبیده به حقیقت تلخ نگاه می‌دارند.

آقای فرل در روایت خود و در یک‌سوم پایانی آن مخاطب را در برابر همه‌ي آن حقیقت تلخ قرار می‌دهد و درست در هین نماهاست که ضعف روایت خود را بروز می‌دهد. او اگر این انتزاع را تا انتها تصویر می‌کرد، اکنون با چنین بندی در پایان این مرور هم مواجه نبودیم. اما کارگردان گویی در انتهای روایت ترس از اینکه مخاطب نتواند روایت را به واقعیت متصل کند همه‌ی وجودش را در بر گرفته و در نتیجه دست به تصویرگری انتحاری می‌زند. حال که او چنین انتخابی داشته، این پرسش مطرح می‌شود که چرا برش‌ها آن‌قدر سریع هستند که ضربآهنگ را بدون تناسب به کل روایت بالا می‌برند. آقای فرل همان‌قدر که در انتزاعی کردن این رنج اجتماعی جسارت داشته، در به تصویر کشیدن واقعیت عریان درون این خانواده در یک‌سوم پایانی روایت خیلی ترسو عمل کرده است که باعث می‌شود حظ این روایت ناقص بماند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟