دریای آرام و امواج مرتفع
در سرتاسر روایت این هایکو به گوش میرسد: «دریا آرام است. اما امواج همچون کوه مرتفعاند. در سرم در هم میشکنند.» گویی پارهپارههای ذهن کریستوفر نیز همچون شکستن این امواج در سرش مقابل چشم مخاطب قرار میگیرند. روایت با سکوتی از جنس آثار اسکاندیناویایی آغاز میشود که گویی قرار است همچون همان دایرهی روایی رایج در این روایتها، در چرخشهای یکسان خود حول یک کاراکتر مخاطب را به درون داستان بکشاند. اما کارگردان از همان ابتدا سعی دارد روایت خود را تبدیل به تکههای ذهنی کریستوفر کند. ابتدا با تماسهای دو دست در میان قاب به فضای سرد ایسلند میرویم. اوایل شیوع کرونا است و گویی همهی کشورها در حال آماده شدن برای شرایط سخت قرنطینهی عمومی هستند. کریستوفر اما قصدی دیگر دارد و آن بازگشت به گذشته است.
از آقای «بالتاسار کورماکور» فیلم «هیولا»، محصول ۲۰۲۲، را مرور کردیم. این کارگردان ایسلندی از ابتدای دههی ۲۰۰۰ تا کنون بهطور مرتب در سینمای ایسلند و هالیوود مشغول به فعالیت بوده است. آنچه در کل آثار او میتوان مشاهده کرد انعطافپذیریاش در قرار گرفتن میان محدودهی سینمایی است که فعالیت میکند. بهطور مثال زمانی که این کارگردان در هالیوود دست به ساخت یک اثر اکشن یا هیجانانگیز میزند گویی همان کارگردان آمریکایی مد نظر استودیوهاست و صرفاً قرار است اثری را برای سرگرمی مقابل چشم مخاطب خود قرار دهد؛ حال این آثار مانند «هیولا» میتوانند به بیراهه کشیده شوند یا مانند «دو تفنگ» اثری خوشساخت و قابل تحمل به نظر برسند. اما این کارگردان در آثار ایسلندی خود همان خط درامها، کمدیها و عاشقانههای اسکاندیناوی را پی میگیرد و سعی میکند از این طریق دنیایی با ضربآهنگی ملایم را مقابل چشم مخاطب قرار دهد. آقای کورماکور در این اثر از طریق کریستوفر سفرهایی جستهوگریخته را به ابتدای دههی ۱۹۷۰ دارد و همزمان کریستوفر را به سفری در زمان حال میان ایسلند، انگلستان و ژاپن میبرد. اگر فیلم «عروسی شبهای سپید» این کارگردان را مشاهده کرده باشید (که بهنظر میرسد برای درک بهتر این اثر بهتر است آن اثر را نیز مشاهده کنید) به راحتی به ارتباط پنهانی این دو اثر در ذهن کارگردان پی خواهید برد. هر دو فیلم دنیاهای متفاوتی را دارند، اما یک چیز میان آنها مشترک است و آن زندگی گذشته و خاطرات پنهان زنی در این گذشته است.
در این روایت «میکو» تبدیل به نمادی از رنج پس از جنگ جهانی دوم در کشور ژاپن میشود؛ دختر جوانی که سالها پس از بمباران اتمی هیروشیما و از دست دادن مادر، بههمراه پدر به انگلستان مهاجرت کردهاند و رستورانی را در لندن اداره میکنند. کریستوفر جوان نیز با اولین خیرگی در چشمان میکو حاضر میشود در این رستوران ظرفشوری کند تا ارتباط خود را با این دختر نزدیک و نزدیکتر کند. همهی این رخدادها در ذهن کریستوفر زمان حال میگذرند و گویی روایت اسیر در ذهن پارهپارهی این کاراکتر است. کریستوفر در آخرین ماههای زندگی خود به سر میبرد و گویی این اولتیماتوم از سوی دکتر بر جسارت او افزوده است و همین باعث میشود تا او به صندوقچهی قدیمی و خاطرات میکو سر بزند.
روایت آقای کورماکور تا زمانی که نام هیروشیما با تأکید از زبان میکو خارج میشود بهخوبی و با همان تکههای روایی مد نظر کارگردان در روایتی غیر خطی ادامه دارد. اما پس از نام برده شدن از هیروشیما و اصطلاح معروف «هیباکوشا» گویی آقای کورماکور خط روایت را گم میکند. در چنین روایتی که میکو بخش بزرگی از آن را به خود اختصاص داده است انتظار میرود تا این ترومای پس از بمباران اتمی خود را بیشتر و بیشتر در داستان نشان دهد. اما آقای کورماکی با رها نکردن کریستوفر از این امر خودداری میکند و همچنان به ذهن او اجازهی رهبری بر روایت را میدهد. بله، اگر قرار بود کل روایت را ذهن کریستوفر تصویر کند، خرجی بر داستان آقای کورماکور نبود. اما داستان در نیم ساعت پایانیاش به درون ذهن میکو میرود و همین ناهمگونی باعث حسرت بیشتر میشود. اگر قرار بر این بود که میکو نیز داستان آن سالها را مرور کند، چه نیازی به این همه اصرار برای رها نکردن ذهن کریستوفر بود. بهنوعی در این روایت کارگردان خنجر خود را به روایت میزند. آقای کورماکور، مخاطب شما تا بخش اعظمی از روایت با همین گذرهای زیبا بین زمان حال، گذشتهی دور و حتی گذشتهی نزدیک زندگی کریستوفر اخت پیدا کرده بود، اما چرا به همهی آنها پشت پا زدید؟! آیا ترس از تعلیق ذهنی مخاطب و پرسشهای ذهنی او پس از پایان فیلم شما را در بر گرفت؟ آیا صرفاً برای پاسخ دادن به تکتک پرسشهای ذهنی مخاطب مجبور به این مرور دوبارهی گذشته از طریق ذهن میکو شدید؟ این ناهمگونی آنقدر هویداست که درام و حسرت زیبای عاشقانهی آقای کورماکور را حیف میکند.
آقای کورماکور در روایت خود آن قدر راحت از کنار ضایعهی روانی پس از بمباران اتمی هیروشیما میگذرد که گویی کل روایت و حضور میکو و پدرش صرفاً برای سوءاستفادهی روایی او بوده است. این کارگردان در روایتی که قرار است دختری را که از سوی مردمان ژاپن و همشهریهای خود طرد شود تصویر کند و نه اینکه او را تبدیل به اسباببازی عشقی کاراکتر اصلی خود کند. آقای کورماکور نیم ساعت از روایت خود را به میکو و بیان گذشته از زبان او اختصاص میدهد و همین باعث حسرت و رنجوری ذهن میشود. او آنقدر تأثیر بار روانی روی میکو و به جنون رساندناش را مضحک تصویر میکند که گویی هیچ علاقهای به درک آن ندارد؛ دختری که باید تا آخر عمر عقیم بماند و حسرت مادر شدن را به دوش بکشد، در حالی که او هیچ مشکل بیولوژیکیای ندارد. اما عرف میگوید این دختر بازماندهی بمباران هستهای است. این طردشدگی غمبار در روایت آقای کورماکور فدا شده است و همین حسرتی بسیار را پس از تماشای اثر در پی دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.