پوستر فیلم کثافت

زندگی‌اش تکه‌تکه‌های جدای از هم بود

کثافت
Skunk
محصول ۲۰۲۴ – بلژیک، هلند
رده‌ی سنی ۱۷+
امتیاز ۳.۵
نویسنده مصطفی ملکی

روایت با خروج یک پسر جوان از زندان شهر آغاز می‌شود و سپس همچون فیلم «خوشه‌های خشم» جان فورد شاهد یک اکستریم‌لاگ‌شات از او در جاده‌ی مرطوب و بارانی هستیم. برش بعدی او را در اتوبوس تصویر می‌کند و در نمای پس از آن ورود این پسر جوان به خانه‌ای سوخته در بیرون شهر را به تصویر می‌کشد. اینجا گویی خانه‌ی پدری لیام است و از میان در و دیوار سوخته‌ی خانه به زیرزمین آن می‌رود و روی دو زانو می‌نشیند و سپس در فید-اوت و فید-اینی که کارگردان از طریق بازی با نور کم زیرزمین انجام می‌دهد به ۱۷ سالگی لیام وارد می‌شویم.

این فیلم روایت لیام ۱۷ ساله‌ای است که در دنیایی که همه لمس‌اش می‌کنیم بزرگ شده است، اما آنچه او از این دنیا هدیه گرفته پدر و مادری‌ست که معتاد به الکل، مواد مخدر و سکس گروهی و بی‌پروا هستند و گویی این فرزند حتی تکه‌ی اضافی یک پازل حل‌شده در زندگی آن‌ها نیست. آقای «کوئن مورتیه» در چهارمین اثر بلند داستانی خود با اقتباس از رمانی که برگرفته از حوادث واقعی بوده سعی دارد مخاطب را به درون زندگی آشفته‌ی لیام ببرد. پس از آن افتتاحیه به زمانی می‌رویم که نیروهای پلیس لیام را از چنگال این والدین نجات می‌دهند و او را به مرکز نگهداری از نوجوانان بدسرپرست می‌سپارند. آقای مورتیه هیچگاه لیام را ترک نمی‌کند و روایت را صرفاً از زاویه‌دید او تصویر می‌کند و حتی به درون انتزاع ذهنی این نوجوان نیز می‌رود. مخاطب پس از ورود لیام به درون این آسایشگاه امن و دور از دسترس پدر و مادر نفس راحتی می‌کشد و احساس می‌کند قرار است با روایتی مواجه شود که لیام از دل سیاهی روزنه‌ی امیدی را پیدا می‌کند تا آینده‌ی خود را بسازد. لیام نیز واقعاً چنین روزنه‌ای را طلب می‌کند و مددکارانی چون دیوید و پائولین و جوس نیز چنین هدفی دارند. اما لیام و تکه‌های سیاه زندگی‌اش چه؟ در پاره‌هایی که کارگردان مخاطب را به درون ذهن لیام می‌برد و از آن طریق با عذاب مفرط او مواجه می‌شویم، گویی اصل زندگی لیام از بدو تولد تا کنون در همین سیاهی بنا نهاده شده و این نوجوان حتی برای لحظه‌ای گویی توانایی فراموش کردن آن را ندارد. این تکه‌ها را از طریق مصاحبه‌های هفتگی لیام و دیگر نوجوان‌ها با پائولین مشاهده می‌کنیم.

آقای کوئن در روایت خود از همان ابتدا با دوربین روی دست و لرزان گویی اضطراب و تنش را به درون ذهن مخاطب می‌برد و در این مسیر نیز کاملاً موفق عمل می‌کند. دوربین او به لیام ابتکار عمل می‌دهد و گاه آن‌قدر به او نزدیک می‌شود که مخاطب درون قابی بسته با لرزش‌ها و پرش‌های روی چهره‌ی این نوجوان مواجه می‌شود و گاه آن‌قدری قاب را برای او باز می‌کند که این نوجوان می‌تواند درون این فضای باز فریاد و نعره بزند. داستان این فیلم در باب شکل گرفتن هیچ از همه‌چیز است. لیام گویی در نوجوانی قصد دارد برای فراموش کردن همه‌ی آن سیاهی گذشته‌اش دوباره از نو کودکی کند، اما او نمی‌تواند و قادر نیست. او در کنار دیگر نوجوان‌هایی زیست می‌کند که هر کدام سیاهی شاید بدتر از او را تجربه کرده‌اند. زیرکی کارگردان در این است که به هیچ عنوان به گذشته‌ی آن نوجوان‌های دیگر وارد نمی‌شود و صرفاً از طریق اکنون آن‌ها در این آسایشگاه و اعمال‌اشان درد و رنجی را که کشیده‌اند تصویر می‌کند؛ از نوجوانی که با هر ضربه به کیسه بوکس به لیام و هر شخص دیگری خیره می‌شود و آن‌ها را تهدید می‌کند تا آن پسرک خوش‌‌رویی که بچه‌گربه‌ها را با مهربانی و دلسوزی آتش می‌زند. گویی لیام و این نوجوان‌ها باید سیاهی را در بر بگیرند و در نهایت از طریقی این رنج را نعره بزنند. لیام سخت‌ترین و سیاه‌ترین مسیر را انتخاب می‌کند. او از طریق وسترنی اسپاگتی با نام «پوست‌های سر»، محصول ۱۹۸۷، شیوه‌ی ورود به زندگی را پیدا می‌کند؛ همان فیلمی که از زمان کودکی و در انزوای اجباری‌اش مشاهده می‌کرده و گویی صحنه‌ی پر تکرار آن همانی‌ست که لیام را از درون زنده نگاه داشته است.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟