مردمانی ساده، رنجهای گران
یکی از فاکتورهایی که باعث میشود سینما را عالمی متکثر در نظر بگیریم تنوع زاویهدیدها در پرداخت به رخدادهایی است که مخاطب بارها در زندگی تجربه کرده است. فیلمساز در این نوع پرداختها سعی دارد از طریق دنیای پیرامون و دنیای داستانی مخاطب را در برابر درامی قرار دهد که گویی بخشی از گذشته یا حال اوست. اگر این همسانی در باب چیزی با نام سوگ باشد که خیل عظیمی از مخاطبان فیلم دچار نوعی همذاتپنداری با آن میشوند. از سویی دیگر فیلمساز برای دوری از هر گونه سانتیمانتالیسم سعی میکند ترکیبهایی منحصربهفرد را در اثر خود استفاده کند تا مخاطب بهتر و عمیقتر به درون این تجربهی مشترک با کاراکترها برود. یکی از جشنوارههایی که در جهان فرصت را برای فیلمسازان جوان فراهم میکند تا بتوانند خلوصی از دنیای داستان و عالم واقع را مقابل چشم مخاطب قرار دهند جشنوارهی «ساندنس» است. این جشنواره یکی از دوگانهترین جشنوارههای سینمایی است؛ همانقدر که اثر خوب در آن یافت میشود، به همان میزان مملو از آثار زردی است که فقط نام سینمای مستقل را یدک میکشند و همهاشان وابسته به جریان و تفکری خاص هستند. «الکس تامپسون» و «کلی او سالیوان» در اثر مشترک خود مخاطب را در برابر مردمان سادهای قرار میدهند که مانند هر کدام از ما رنجها و زخمهایی بزرگ را حمل میکنند.
روایت سپیدهمی در خانهی «دن» آغاز میشود و در ادامه همراه او میشود تا بخشی از زندگی روتین روزانهاش را مقابل چشم ما قرار دهد. دن کارگری ساده در یک شرکت پیمانکاری ساختوساز است و بهنظر انسانی ساکت و دور از حاشیه میرسد. روایت کمکم از طریق یک تلفن از مدرسهی دخترش، دیزی، ما را در برابر این خانوادهی سه نفره قرار میدهد. شارون و دن در برابر مدیر مدرسهای قرار گرفتهاند که بهسبب بیحرمتی دیزی به معلماش قرار است او را اخراج کند. در ادامه شاهد رفتارهایی هیستریک از سوی دیزی هستیم و دن و شارونی که سعی دارند او را آرام کنند. این دنیای پر تلاطم گویی قرار است مخاطب را در برابر خانوادهای قرار دهد که مشکل اساسیاشان عصیان دختری نوجوان است. اما کارگردانها با نماهایی بریده از تماشاخانهای قدیمی که مقابل محل کار دن قرار دارد و ورود کاراکتر «ریتا» داستان را به سویی دیگر میبرند. در ۲۰ دقیقهی ابتدایی گویی چیزی در این میان درست نیست و این خانواده مشکلی فراتر از بچهبازیهای دیزی دارند.
در انتهای پردهی اول روایت و آن خروش یکبارهی دن در برابر یک راننده کمکم داستان شکل وسیعتری به خود میگیرد. ریتا از او دعوت میکند به تمرین نمایش رمئو و ژولیت سر بزند و در آن میان از او درخواست میکنند تا یکی از نقشهای خالی را بر عهده بگیرد. دن بهعنوان یک کارگر ساده به خود نگاهی میاندازد و گویی حس میکند آنها قصد تمسخرش را دارند. اما این دعوت جدی است. آنها صرفاً یک گروه تئاتر محلی هستند که شامل چند فرد سالخورده، میانسال و جوان میشوند. از این نقطه بهبعد و همگام با رشد علاقهی دن به این گروه و نوشتهی شکسپیر داستان زندگی او و خانواده نیز کمکم گسترش پیدا میکند و نامی از «برایان» برده میشود. برایان پسر دن و شارون است و مخاطب از طریق جلسات آنها با وکیل متوجه رنج فقدان آنها از نبود این فرزند و رفتارهای عصیانگرانهی خواهرش دیزی میشود.
اما رومئو و ژولیت را به رنج فقدان چهکار. ذکاوت دو کارگردان در همگام کردن این دو خط روایی مخاطب را درگیر داستانی از بار سنگین رنج و گناه روی دوش پدر، مادر و خواهری میاندازد که حتی حاضر به سوگواری برای فرزند و برادر از دست رفته نیستند. مگر میشود مخاطبی که رنج فقدان را در حال تجربه کردن است با اولین تقابل دن با پایان این نمایشنامه روبرو شود و احساس سنگینی روی سینههایاش نداشته باشد. بعید است. این معجزهی سینما همچون هنری است که گویی مخاطب خود را به جلسهای مشاوره میبرد؛ آن هم از طریق رویارویی با عمیقترین زخمهای زندگیاش. دن، شارون و دیزی در طول این روایت از طریق نمایشنامهی شکسپیر برابر رنجی قرار میگیرند که لحظهلحظهی آن را قصد فراموش کردن ندارند. دن هر موقعیتی که او را وادار به مرور آن شب دردآور کند از خود دور میکند و گویی این شکسپر است که باید پدر را در جایگاه فرزندی قرار دهد که برای ژولیت خود زندگی را بدرود گفته. کارگردانهای این روایت قصد این را ندارند که همچون همتایان بریتانیایی خود مخاطب را در برابر ترکیبی پستمدرن قرار دهند. در اینجا نمایشنامهی شکسپیر صرفاً یک نمایشنامه است و همهی افراد حاضر در آن نمایشنامه، از ریتا تا کارگردان، همهاشان همان بازیگران هستند. در اینجا سه کاراکتر اصلی با نامهای دن، شارون و لیزی حضور دارند و درونمایهی روایت گذریست بر زندگی این سه پس از تجربهای دردناک.
آنچه باعث قوت این اثر میشود دوری هر دو کارگردان از ورود به تحریک احساسات مخاطب است. روایت به سادگی تمام کاراکترهایاش را پرداخت میکند، مخاطب را در جریان زندگیاشان قرار میدهد و سپس آنها را در مواجههای دردآور با تجربهی پر از دردشان قرار میدهد. اثر شکسپیر در این میان قرار نیست از طریق بندهای آهنگین خود تبدیل به باری سنگین روی روایت شود و در همان حد یک نمایشنامهی قابل اجرا توسط گروهی محلی-مبتدی باقی میماند. کار خوب کارگردانها در این اثر دست نزدن به ظرف وجودی کاراکترها برای ایجاد نوعی غلیان احساسی در آنهاست. این دو در عوض همهی رخدادهای پیرامون زندگی دن را از زاویهدید مردی متأهل و صاحب فرزند، کارگری ساده، فردی سنتی و در نهایت انسانی در سوگ عزیز خود تصویر میکنند و ترکیب این خصوصیات کاراکتری را میسازد که در بطن این روایت هویت میگیرد. در این روایت دن، دیزی و شارون با نمایشنامهای کلاسیک مواجه میشوند که پردهی آخر آن حکایت یک سال پیش زندگی خودشان است و حال برای برداشتن این بار سنگین از روی سینههایاشان گویی دستبهدامان شکسپیر همچون یک تراپیست سختگیر شدهاند. «گوستلایت» در این روایت همان نور ضعیفیست که دن در نقش رومئو و هنگامی که روی زمین دراز کشیده از پس آن روح برایان را مشاهده میکند که همچون دختر و همسرش همراه پدر میشود تا در مسیر پذیرش این سوگ بتواند خود را دوباره میان زندگی حس کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.