رنج فقدان، درد گذشته و آفرینش معکوس
اگر روایتهای بیشمار سینمای گروه ب و تجاری را بهکناری بگذاریم، به دستهای از روایتهای دلهره در سینمای مستقل بریتانیا میرسیم که رابطهی عمیق و مستقیمی با داستانهای شفاهی و فولکلور مردمان مناطق مختلف این جغرافیا دارند. آقای «دن پی کی اسمیث» در دومین روایت بلند داستانی خود به سراغ یکی از این داستانهای فولکلور رفته و سعی دارد از دو منظر روایت خود را تصویر کند.
آقای اسمیث ابتدا روایت را از طریق داستانی که در باب «جک گری» است به مادر طبیعت و انسان و قربانی و شکوفههای آن ارجاع میدهد. پس از این وارد زندگی ریچارد و جولز میشویم که بههمراه فرزندشان، اوون، در کلبهای که ریچارد از پدر به ارث برده زندگی میکنند. ریچارد استاد باستانشناسی است و همراه فرزند و همسر خود زندگی بهظاهر شادی دارند. اما هنگامی که طی یک حادثه اوون چشم یک اسب سفید را کور میکند، روایت بهسوی مسیر اصلی خود پیش میرود. اوون صداهای جیغی درون سر خود میشنود و از طریق یکی از روستاییان اطراف با نام «گوردون» داستانی فولکلور برای او روایت میشود که گویی این صدای جک گری است. اما ریچارد پسر خود را از باور این خزعبلات منع میکند و به او قول میدهد که ریشهی درخت بلوط بریدهشدهای که کوردون در داستاناش نقل کرده پیدا کند. روایت با مرگ ناگهانی اوون بر اثر حملهی آسم به پردهی دوم خود میرود. ریچارد و جولز از پدر و مادری شاد و زوجی عاشق تبدیل به دو انسان خموده و افسردهای میشوند که مرگ فرزند را باور ندارند. ریچارد به پیدا کردن ریشهی درخت بلوط میپردازد و جولز نیز شب و روز در خانه و روی تخت خود در حال عزاداری است.
آقای ایسمیث در روایت خود سعی دارد ترومای گذشتهی ریچارد را بیدار کند و در پردهی دوم نشان دهد که چرا ریچارد آنقدر عاشقانه اوون را دوست دارد. اما روایت غیر از اثبات این گزاره سعی دارد مخاطب را درگیر آفرینشی معکوس از جنس داستانهای دلهرهی شفاهی کند؛آنگاه که فسیل یک خرگوش تبدیل به موجودی جاندار میشود و رحم طبیعت دوباره برای پذیرایی از قربانیانی که خود انتخاب میکند آماده میشود. ترکیب ترومای گذشته، رنج فقدان و در نهایت خط سیر دلهره باعث میشود مخاطب بیش از یک اثر دلهره توجهاش را معطوف به این فیلم کند.
آنچه اثر آقای اسمیث را تماشایی میکند انتخاب بازیگران در مرحلهی اول و سپس وسواس شدید در طراحی لباس، چهرهپردازی و قاببندی تصویر است که مخاطب را بهراحتی به دههی ۱۹۷۰ در بریتانیا میبرد. بازیگری چون «مورفید کلارک» خود را در آثار دلهرهی مستقل دیگر ثابت کرده است و اینبار در نقش جولز مخاطب را در برابر مادری قرار میدهد که سیر جنون را پس از عدم تحمل رنج فقدان و احساس گناه به سرعت طی میکند. آقای اسمیث در این اثر نشان میدهد که دلهرههای فولکلور بریتانیایی میتوانند تبدیل به پایهای برای پرداخت به روایتهایی روانکاوانه در باب نوع انسان باشند و این ترکیب زیبا در هر دههای مخاطب را مجذوب خود میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.