بخور تا بمیری
«مارکو فرری» یکی از فیلمسازان شهیر اروپایی است که در کنار فیلمسازانی چون «گدار» و «پازولینی» روایتهایاش را از مسیر نقدی تند و گروتسکگونه میگذراند. فرری در یکی از مصاحبههایاش تأکید میکند که همهی آثار او سیاسی هستند و برداشتی غیر از این را نمیتوان از آنها داشت. او بهراحتی راه را برای تفسیر فرامتنی باز میگذارد. برای اولین ورود به درون آثار او فیلم «سورچرانی بزرگ» را انتخاب کردهایم.
«مارکو فرری» در اثر خود از همان ابتدا مخاطب را درگیر یک نقطهعطف بزرگ میکند و تلاش هم نمیکند روایت را دچار افت کند. داستان با شخصیتپردازی چهار کاراکتر اصلی مرد آغاز میشود؛ خلبانی با نام «مارچلو»، سرآشپزی با نام «اوگو»، برنامهساز تلویزیون با نام «میشل»، و یک قاضی با نام «فیلیپ». این چهار نفر نه از طبقهی متوسط و کارمند، بلکه از دل جامعهی بورژوآزی به نوعی کسالت رسیدهاند و تصمیم دارند در یک آخر هفته این کسالت را با افراط در خوردن تبدیل به مرگی خودخواسته کنند. فرری در معرفی شخصیت این چهار نفر سعی دارد آنها را بریده از زندگی منظماشان تصویر کند. در این میان بد نیست راه را بر تفسیر مذهبی روایت نیز ببندیم که در آن هفت گناه کبیره را به هر زحمتی که هست میتوان به این روایت الصاق کرد. اما آقای فراری قرار نیست صرفاً از طریق شکمپرستی و شش گناه مذهبی دیگر مخاطب را به درون روایت ببرد و اتفاقاً جلوی این راه را میگیرد. او حتی راه را بر لذتگرایی نیز میبندد و از این طریق مخاطب را درگیر بنبستی اجتماعی و از سر کسالت در زندگی این چهار نفر میکند.
هر چهار بازیگری که در این اثر به ایفای نقش پرداختهاند از بازیگران شهیر سینمای اروپا در آن دههها محسوب میشوند؛ از «مارچلو ماسترویانی» تا «میشل پیکولی»، «اوگو تونیاتسی» و «فیلیپ نوآره». هر کدام از این چهار بازیگر خاطراتی فراموشناشدنی را در ذهن مخاطب سینما بر جای گذاشتهاند و حال در اثر آقای فرری گرد هم جمع آمدهاند. فرری از طریق هنر بازیگران خود مخاطب را به درون عمارتی بر جای مانده از قرن هفدهم میبرد و سعی دارد آنجا را تبدیل به گور بورژوآزی کند. این همان تفسیری است که خود کارگردان میطلبد و جز این هم نباید از فیلم انتظار داشت.
آقای فرری در روایت خود نه مخاطب را درگیر نوعی انزجار میکند و نه حتی اجازه میدهد از طریق مقولهای با نام شهوت کاراکترها دچار نوعی لذت جسمی شوند. هر آنچه در اثر شاهد هستیم رقابت کاراکترها برای نزدیکتر شدن به مرگ است. در این میان معلمی ساده از طبقهی متوسط با نام «آندریا» به جمع آنها میپیوندد. این همان جنگ نرمیست که کارگردان انتظار دارد. آندریا تا آخرین لحظه این چهار نفر را همراهی میکند و برای آنها تبدیل به دایهای مهربان(اشاره به تصویرسازی ادیپی از زندگی فیلیپ)، معشوقهای سربهزیر و در نهایت فرشتهی مرگی مهربان شود. آقای فرری از طریق آندریا گویی در حال بر هم زدن نظم اجتماعی و قدرت دادن به طبقهی متوسط است.
آنچه این اثر را در قالب تصویریاش بهیادماندنیتر میکند تضاد رنگها در فضای داخلی و همگونی با نورهای موضعی و مصنوعی است و در مقابل قابهایی که از فضای بیرونی عمارت میبینیم نشان از قالب بودن رنگهای سرد در فضایی عریان است که همراه سگهای سرگردان در حیاط گویی پلهی مرگ است. آقای فرری در روایت خود همهی داستان را تبدیل به نقطهی عطف کرده و به همین سبب است که این فیلم از خط روایی کلاسیک تبعیت نمیکند، بلکه در عوض از همان ابتدا همهچیز را بدون هیچ ترسی در اختیار مخاطب قرار میدهد. زمانی که مخاطب از همان ابتدا در جریان علت این سورچرانی قرار میگیرد و حتی بدون اینکه کاراکترها علت را بر زبان بیاورند، خودش آن را درک میکند، فیلم روی دیگری از خود را نشان میدهد؛ داستان اشباع طبقهی مرفه، گروتسک کسالت این طبقه در جامعه، عصیان بیصدای طبقهی متوسط، جایگزینی نرم و فراخ شدن جای این طبقه در جامعه و در نهایت آغازی دیگر در خط سیر زیستن انسان در جامعهی مدرن شهری.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.