«بوکجا» که بهصورت کاملاً ناگهانی از دنیا رفته، اجازه پیدا کرده است برای تعطیلاتی سه روزه نزد خانوادهی خود برگردد. اما این برگشت آن چیزی نیست که بوکجا تصور میکرد. او حالا روح است و نمیتواند با تنها دخترش نه حرف بزند و نه حتی لمساش کند. «جینجو» هم که در دانشگاه یوسیال آمریکا به عنوان استاد تدریس میکرده بعد از مرگ مادر به خانه و زادگاهاش بازگشته است. مادر از اینکه دختر تحصیلکرده و باهوشاش را در رستوران کوچکاش در دهکدهای دورافتاده میبیند دچار سردرگمی شده و به دنبال پاسخ است.
«یاک سانگ-هیو» در دههی ششم زندگی خود ششمین اثرش را هم ساخته است. او که فارغالتحصیل رشتهی زبان و ادبیات کرهای است از سال ۲۰۰۲ علاقهی خود را با ساخت اولین فیلماش به سینما نشان داد. او اما کارگردانی نبود که بخواهد خود را با ساخت انواع فیلمهای مختلف بر سر زبانها بیندازد. او بیشتر به خود فیلم و سینما علاقه داشت و به همین دلیل هم تعداد فیلمهایی که ساخته بسیار کم هستند. سانگ-هیو اما در اثر جدید خود بهنظر میرسد به یک جهانبینی دیگری از سینما، از انسان، زندگی، حسرت، عشق و مرگ دست یافته است، چرا که روایتی را که تصویر کرده است اگرچه در ظاهر فانتزی است، اما آنقدر عمق دارد و آنقدر خوب پرداخت شده است که مخاطب هرگز به فانتزی بودن آن فکر هم نخواهد کرد و چنان وارد مسیر داستان میشود که در انتها چیزی جز صورتی پر اشک برایاش باقی نمیماند.
سانگ-هیو مادری مجرد را نشان میدهد که بهترین سالهای عمرش را برای رشد فرزندش داده است و حالا حتی بعد از مرگ نیز برای آرامش فرزندش از هیچ کاری دریغ نمیکند. زنی که در عنفوان جوانی با دختری کوچک تنها میشود و باید با کار کردن و کارکردن خرج خود و دخترش را به دست آورد. زندگی اما هر روز برای آنها سختتر میشود و به همین دلیل بوکجا مجبور میشود دختر را نزد برادر به شهر بفرستد تا خود کمی بهتر کار کند. آقای سانگ-هیو زندگی بوکجا و دخترش را یکجا و به یکباره در برابر مخاطب قرار نمیدهد، بلکه زمان حال و گذشته را در هم میآمیزد تا همانطور که احساسات کاراکترها در مسیر داستان در زمان حال رفتهرفته نمایان میشوند با رفتن به گذشته علت این احساسات و شکستها، غمها و ازدستدادنها نیز بهتر درک شود.
این کارگردان باتجربه رابطهی میان این مادر و دختر را درست بهمانند بسیاری دیگر از فیلمهای شرق آسیا آرام و بدون هیچ عجلهای تصویر میکند. مخاطب قرار است سه روز در کنار این دو نفر باشد، پس خوابیدنها، خواب دیدنها، غذا درست کردنها، غذا خوردنها، راه رفتنها، فکر کردنها، بهیادآوردنها، خندیدنها و گریه کردنهای شخصیتهایاش را به راحتی تصویر کرده است. او با پرداختن به مسیر زندگی این دو شخصیت مخاطب را مجبور به همذاتپنداری با آنها میکند. جینجو تمام حسرتهای فرد بازماندهای را دارد که عزیزی را از دست داده است و این غم و فراق و دوری چنان او را آشفته کرده که زندگی را برایاش سخت کرده است. جینجو اما با وارد شدن به خانهی مادر و البته پختن غذاهایی که مادر تا همین چند وقت پیش با عشق برایاش میپخت و او به ظاهر نادیدهاشان میگرفت، تلاش میکند هرچه بیشتر به مادر نزدیک شود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.