آیا همهچیز باید فدای چندگانهی احتمالی میشد؟
در سینما تجربهی تماشای بسیاری از آثار را داشتهایم که فیلمساز با اطمینان از یک چندگانه روایت اول را تبدیل به مقدمهای برای ورود به دنیای خود میکند. آقای «دونگ سئوک-هان» در اولین تجربهی بلند فیلمسازی خود سعی دارد وارد چنین ساختاری شود. روایت او با جملاتی در باب گناه آغاز میشود و سپس به درون تست بازیگری دختری جوان با نام «شی یونگ» میرود. زاویهی دوربین و ضربآهنگ ملایم دیالوگها بین کارگردان و شی یونگ ناخودآگاه مخاطب را بهیاد فیلم «تست بازیگری» آقای تاکاشی میکه میاندازد، اما کارگردان کرهای خیلی سریع از طریق جامپکاتهایی که در خلال این مصاحبه مقابل چشم مخاطب قرار میدهد روایت را با محوریت کاراکتر شی یونگ پیش میبرد. داستان این فیلم گویی قرار است مخاطب را درگیر فیلمی تجربی کند که شی یونگ باید در مقابل دوربین از طریق رقص باله و با توجه به حرکاتی که کارگردان برای او طراحی کرده مالیخولیایی تصویری را ارائه دهد.
از لحظهی مصاحبه، اعتمادبهنفس پایین شی یونگ، جامپکاتهایی که دائم مخاطب را شوکه میکنند و در نهایت مسیر رسیدن شی یونگ به محل فیلمبرداری روایت دائم در حال فرو رفتن در این مالیخولیاست. آقای دونگ گویی دائم سعی دارد راز سربهمهر روایتاش را همچنان تازه نگاه دارد تا مخاطب از طریق همین برشها در هزارتوی او سرگردان شود. اما مشکل درست از زمانی که اولین مرگ رخ میدهد خود را نشان میدهد. گویی آقای یونگ در حال حذف عمدی برخی از صحنهها در زمان حال و فلشبکهاست و اینگونه شخصیتپردازی را ناقص میکند. اما این ابهام عمدی کارگردان خود را در حین تیتراژ پایانی و حتی قبلتر از آن، سکانسهای گرهگشایی، نشان میدهد. او گویی بهعمد حفرههایی را در روایت ایجاد کرده تا بلکه وارد ساخت یک چندگانه از داستان شی یونگ شرور شود. بله، داستان روایت آقای دونگ بسیار جذاب است. مخاطب در برابر کاراکتری شیطانی قرار میگیرد که مرگ را به دیگران هدیه میدهد. اما روند پیشبرد روایت بهگونهای نیست که کل اثر درگیر جملهی اول در باب گناه و در نهایت درگیر ذات شیطانی شی یونگ شود. همهچیز در این روایت از چشم مخاطب پنهان میماند و بههمین سبب نمیتوان بین رخدادها خط وصلی را رسم کرد. آقای دونگ روایت خود را فدای چندگانهای احتمالی کرده است که با توجه به ساختار عجیب سینمای کره و وسواس در پرداخت یک چندگانه نمیتوان مطمئن بود که داستان شی یونگ ادامه پیدا کند. اگر هوس این چندگانه (این حدس است و نمیتوان بهطور حتم عنوان کرد که کارگردان این را در ذهن داشته. پس اگر اینگونه نباشد همهی این حفرهها ضعف مفرط روایت محسوب میشوند) در ذهن کارگردان نبود دیگر قرار نبود مردگان به زندگی برگشته را همچون زامبی مشاهده کنیم. مگر قراردادی بین این دنیا و دنیای ناپیدا وجود دارد که مردگان زنده شده باید شبیه زامبیها شوند؟ این درک غلط کارگردان از یک دلهرهی ماورایی است و همین ساختار تکنیکی جلوههای ویژهی روایت را بر هم میزند. شاید آقای کارگردان فیلماولی چندان حوصلهی استوریبوردی پیچیده را نداشته و اولین گزینه برای مردگان زندهشده همین زامبیها بودهاند. اما حسرت بزرگ روایت خود کاراکتر شی یونگ است که تا پایان روایت توسط کارگردان عقیم میماند و مخاطب را درگیر این راز شیطانی نمیکند. از سویی دیگر آقای دونگ خیلی کم به اجرای یک بالرین و رقص شمنیسم اشاره میکند و فرم بصری روایت را دچار نقصان میکند. این روایت پتانسیل تبدیل شدن به یکی از دلهرههای کامل را در سال جدید داشت، اما حیف و صد حیف که کارگردان ابتدا فقط قصد ترساندن مخاطب از طریق جامپکاتها و جامپاسکرها را داشت و در مرحلهی بعدی همهچیز را دمبریده باقی گذاشت تا بلکه به فیلم دوم برسد! شاید اگر فیلم دومی در کار باشد، آنوقت باید عیار نهایی آقای کارگردان را سنجید.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.