این ژانر منعطف
دلهرههای اسلشر معروف را از دههی ۱۹۷۰ تا کنون در ذهن خود مرور کنید. در بسیاری از این آثار ابتدا و در پردهی اول با گروهی از افراد روبهرو هستیم که برای تعطیلات آخر هفته به کلبهای در جنگل یا کنار دریاچه رفتهاند و اسیر یک قاتل نقابدار و تکبعدی بهلحاظ شخصیتی میشوند که هیچ درکی از احساسات انسانی ندارد. این روایتها در پردهی دوم خود به همین تعقیبوگریز بین قاتل و اعضای آن گروه اختصاص دارد و در نهایت پردهی سومی که یا یکی از اعضا در نهایت فروپاشی روانی نجات مییابد یا پس از تیتراژ نهایی او نیز به قربانیان دیگر میپیوندد. خاصیت اسلشرها در دنیای سینمای سرگرمی نوعی خونپاشی افراطی برای سرگرم کردن مخاطب است؛ این خونپاشیها با آنچه در سینمای اکستریم میبینیم فاصلهی زیادی دارند و فیلمسازان نیز برای رهایی از آن رئالیسم خشن بهعمد از غلوشدگی بهره میبرند. حال آقای «کریس نش» در جدیدترین اثر خود دست به بر هم زدن این تناسب زده است.
روایت با تصویر ثابتی از یک قاب در هم شکستهی پنجرهی چوبی در یک جنگل آغاز میشود که یک گردنآویز طلا از یک مبله آویزان است و چند جوان که «ارن»، «تروی» و «کولت» نام دارند در حال صحبت در باب این شیء هستند و یکی از آنها در باب جنگ و واقعهای با نام کشتار کاج سفید جملهای را میگوید. اما همچنان قاب ثابت است و با توجه به صدای محیط گویی با اثری درام-تجربی مواجه هستیم. پس از دور شدن این افراد تصویر روی همان نقطه باقی میماند و دست یکی از آنها گردنآویز را برمیدارد. با یک هایانگل شاهد تکان خوردن میلهای هستیم که گردنآویز از آن آویزان بود. زمین شروع به تکان خوردن میکند و دستی از لابهلای گلولای به بیرون میآید. دوربین از این لحظه دیگر همراه «جانی» است و همراه این قاتل نقابدار بهسوی مکانهای مورد نظر در این جنگل عازم میشود. آقای کریس نش بدون اینکه ترسی به خود راه دهد سعی دارد برعکس کلیشههای دلهره روایت را از زاویهدید جانی تصویر کند. حتی لحظهای که آن چند جوان بههمراه دوستان دختر خود در کلبهای کنار جنگل در حال صحبت هستند چرخش دوربین به درون جمع آنها باز هم از زاویهدید جانی است. آقای نش در این جا نیز گویی ساختارشکنی میکند و حرکت نیمدایره و پنگونهی دوربین روی هر شخصیتی که در حال صحبت است و دوباره بازگشت به نقطهی قبلی تکرار آن حرکت باعث پویایی قاب میشود.
داستان آقای نش هم خشن است و هم وابسته به سینمای اسلشر و نه اکستریم. نحوهی به قتل رسیدن کاراکترهای مختلف در این اثر بهسبب ضربآهنگ ملایم روایت و در نتیجه کم شدن برشها همچون خشونتی افسارگسیخته از سوی قاتلی است که هیچ عجلهای برای کشتار خود ندارد. دوربین آقای نش فقط زمانی از جانی دور میشود که گردنآویز به دست او میرسد و طولانی شدن سکانس پایانی تعلیقی زیبا را در برابر مخاطب قرار میدهد. روایت آقای نش حتی با برخی تناقضها و نقصهای جزئی در مواجهه با اجساد قربانیان و جلوههای ویژهی مکانیکی اثری ارزشمند در سینمای ژانری-تجربی محسوب میشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.