مرا از دنیا ببر
نام «اولریش زایدل» مخاطب سینما را بهیاد آثاری میاندازد که همهی جنبههای سینمای مستقل را در خود دارد؛ از نگاه آوانگارد تا ساختاری فرمالیستی و تجربی. طی سال گذشته یک اثر دو لتی را از آقای زایدل مرور کردیم که در آنها زندگی دو برادر را در دو جغرافیا شاهد بودیم. طی این سالها دو نام در کنار آقای زایدل زیاد به چشم میآمدند؛ شریک زندگیاش، خانم «ورونیکا فرانتس»، و خواهرزادهاش، آقای «سورین فیالا». اما این دو نفر در کنار همکاری با آقای زایدل دنیای سینمایی خود را از سال ۲۰۱۴ در سینمای دلهره خلق کردهاند و تا کنون ۳ اثر بلند را روی پرده بردهاند. اولین فیلم آنها یعنی «شببهخیر مامانی» محصول سال ۲۰۱۴ آنقدر روایت قدرتمندی داشت که هالیوود را مجاب به بازسازی آن کرد(در کانال تلگرام نسخهی هالیوودی را مرور کردهایم). در سال ۲۰۲۰ نیز اثری با نام «کلبه» را روی پرده بردند که آن اثر نیز در ژانر دلهره ساختاری قدرتمند را داشت. این زوج کارگردانی در سومین گام خود از لابهلای مشاهدات تاریخی و مستندات کتبی به میانهی قرن هجدهم در اتریش رفتهاند.
افتتاحیهی روایت گزارهی اصلی آن است و در ادامه هر آنچه که مشاهده میکنیم برای رسیدن به آن نقطه است؛ جایی که یک مادر نوزاد خود را در آغوش میگیرد، او را به بالای یک آبشار میبرد، به پایین پرتاب میکند، به قلعهی حاکمان شهر میرود، اعتراف به قتل میکند، و در نهایت شکنجه و اعدام میشود. پس از این افتتاحیه وارد زندگی اگنس میشویم. او بههمراه مادر و برادر خود عازم شب عروسی خودش در خانهی داماد است. فضای مذهبی حاکم بر این خانواده و دیگر خانوادهها را از همان ابتدا شاهد هستیم و در ادامه میبینیم که اگنس چگونه به درگاه خدای خود متوسل میشود تا از این ازدواج فرزندانی را به او هدیه دهد. اما در همان شب زفاف با بیمیلی همسر نسبت به نزدیکی روبهرو میشویم. البته که کارگردانها در لابهلای مراسم عروسی نماهایی از میل «وولف» به همجنس را بهطور کاملاً غیر مستقیم برای ما تصویر کرده بودند. سنگینی این شکست همچنان برای اگنس قابل درک نیست و بهمرور دخالتهای مادرشوهر در زندگی او، طعنههایاش به زنانی که پس از ازدواج همچنان عادت ماهانه(چون این زنها باید دائم حامله باشند) دارند و در نهایت ریزبینی در کوچکترین کارهای اگنس راه را برای وارد شدن این کاراکتر به دنیای جنون باز میکند. اگنس همچون همهی دختران اطراف خود حتی نباید از ازدواج خود شرم داشته باشد. بههمین سبب است که وقتی به خانهی مادر باز میگردد با همکاری برادر و وولف دوباره به خانهی همسر بازگردانده میشود.
کل پردهی دوم روایت ورود اگنس به این دنیای مملو از جنون است؛ جنونی که جامعه به او تحمیل کرده است. این روایت قصد ندارد زن را از نگاهی زرد و سانتیمانتالیسم که سالهای گذشته بسیار دیدهایم بنگرد، بلکه در عوض زن و مرد را همچون انسان در برههای از تاریخ مینگرد. آنها برای نشان دادن این دنیا مذهب، خودکشی، رستگاری و در نهایت قتل را تبدیل به معجونی از تناقضها میکند. در این دنیا انسانها آغشته به مذهب هستند و در مذهب خودکشی پایانی جز رها شدن جسد عریان آنها در میان لاشهی دیگر حیوانات ندارد. انسانها در این دنیا برای رهایی از این سرنوشت بدون اینکه از خودکشی خود صرف نظر کنند، دست به قتل معصومی میزنند، اعتراف میکنند، آمرزیده و در نهایت اعدام میشوند. اجزای بدن و خون آنها پس از اعدام تبدیل به تبرکی برای پایایی زندگی زندگانی میشود که شاید یکی از آنها از همان لحظه قصد ورود به این مسیر را کرده است.
این داستان هم انسجام روایی قابل قبولی دارد و هم در فرم بصری خود طبیعت، سکوت در آن و توحشی را که میان مردمان در حال زیست در این طبیعت رواج دارد بهخوبی مقابل چشم مخاطب قرار میدهد. این زوج کارگردان اتریشی در این سه اثر ثابت کردهاند که سینمای آلمانیزبان چگونه طی دو دههی اخیر ژانر دلهره میتواند مخاطب را درگیر روایتهایی کند که قابل اعتنا هستند؛ روایتهایی که بهدنبال سوءاستفاده از فضای جنسیتزده نیستند، بلکه بهدنبال خلق قابهایی هستند که مخاطب را برای لحظاتی هم درگیر سینمای ژانری و هم وادار به تأمل کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.