فرزند در برزخ دنیای پدر
طی دو ماه گذشته با فیلم «انسانی» از خانم «کیتلین کروننبرگ» روبهرو شدیم و شاهد بودیم که دختر دیوید کروننبرگ چگونه همان دنیای مورد نظر پدر و برادر را تصویر کرده بود. حال نوبت به دختر یکی دیگر از فیلمسازان تأثیرگذار قرن بیستویکم در ژانر دلهره رسیده است. «ام نایت شیامالان» را با آثاری چون «حس ششم»، «دهکده» و حتی «نشانهها» میشناسیم. «ایشانا شیامالان» نیز همانند کیتلین کروننبرگ سعی کرده وارد دنیای روایی پدر شود. او در اولین تجربهی فیلمسازی خود در برزخی عجیب گیر افتاده که در نهایت از آن خلاص نشده تا بتواند به خلوصی ژانری و روایی در روایت خود برسد.
روایت فیلم با یکی دیگر از همان افتتاحیههای کلیشه در ژانر دلهره آغاز میشود. مردی در میان جنگل در حال دویدن است. او دائم به نور آفتاب مینگرد و گویی برای رسیدن به مقصد نامعلوم خود واهمهی غروب را دارد. در نهایت آفتاب غروب میکند و او از ترس موجوداتی که نمیبینیم به بالای درخت میرود و در نهایت توسط همان ناپیداها به درون یک گودال کشیده میشود. پس از این افتتاحیه وارد زندگی کاراکتر اصلی روایت، «مینا»، میشویم. مینا که در همان افتتاحیه بهعنوان راوی بخشی از تاریخ این جنگل مرموز را روایت میکند ما را به درون قصهی خود میکشد. او دختری آمریکایی است که بهسبب ترومایی از گذشته به ایرلند پناه آورده و زندگی میگذراند. روایت خانم شیامالان درست از همین نقطه و شخصیتپردازی کاراکتر اصلیاش لنگ میزند. او با برشهای ناموزون سعی دارد در خلاصهترین حالت ممکن کاراکتر اصلی، ترومایی که با آن دستوپنجه نرم میکند و در نهایت بیهدفیاش را به مخاطب نشان دهد. اما این تصاویر عقیم و در عین حال شیک هستند. در نهایت نیز طبق پیشبینیهایی که مخاطب میکند مینا به درون جنگل فرستاده میشود و حال خانم شیامالان وارد دنیای پدر در فیلم «دهکده» شده است.
خانم شیامالان نه میخواهد وابسته به دنیای دهکدهی پدر باشد و نه قصد دارد انسان را بهعنوان عامل این اتفاقات تصویر کند. او برای رهایی از بند ساختارهای روایی پدر دستبهدامان دلهرههای ماورایی شده است. در این دلهره فرشتگانی را شاهد هستیم که پس از قرنها تبدیل به دشمن انسان شدهاند و نام ناظران را به خود گرفتهاند؛ ناظرانی که در فرصت کوتاهی تبدیل به طعمهی انسانی خود میشوند. آنها در دل این جنگل انسان را با گذشته و حال و آیندهی خود روبهرو میکنند و از این طریق شیرهی وجود را میمکند. خانم شیامالان قصد دارد در ابتدا این دنیا را تبدیل به توهمی بدون مرز کند. اما در میانهی پردهی دوم و از طریق عصیانهای مینا روایت را از یک دلهرهی انتزاعی تبدیل به هیجانانگیزی مملو از تعقیبوگریز میکند. خانم شیامالان در این فیلم حتی با خودش نیز صادق نیست. دنیای او از هر زاویهای ناقص است و نمیتواند منطقی را در ذهن مخاطب ایجاد کند که بتوان بر اساس آن کنش و واکنشهای روایت را کادربندی کرد. در دنیای جدید خانم شیامالان دختری را شاهد هستیم که قدم در راه پدر گذاشته و این خود خبر خوبی برای ژانر دلهره است، اما از سویی دیگر با کارگردانی مواجه میشویم که قصد ندارد سایهی پدر را روی اثر خود داشته باشد و همین باعث نم کشیدن خلاقیت داستانی او میشود. داستان خانم شیامالان فقط شیک است و بازیگرانی چون «داکوتا فنینگ» را در خود دارد، اما در ساختار روایی مخاطب را با مرداب توهمی که این جنگل و موجودات درون آن وارد ذهن کاراکترها میکنند مواجه نمیکند. در این اثر هیچ نشانی از ماندگی و گذر زمان که مهمترین ویژگیهای آن هستند نمیبینیم و صرفاً با نورهای مصنوعی، پالت رنگی جذاب و داستانی رو و اتوکشیده روبهرو میشویم. مسیر این کارگردان تازهکار در سینمای دلهرهی کنونی بسیار سخت است و باید دید آیا او میتواند دست به ساخت اثری بزند که بدون نام پدر، کمپانیهای تولید و توزیع آنچنانی و تیتر یک شدن در شبکههای مجازی حرفی از جنس سینما برای گفتن داشته باشد!
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.