طاقتفرساترین کار برای یک علاقهمند به سینما، نوشتن در مورد فیلمی است، فاقد ابتداییترین تمهیدات سینمایی؛ چنانکه اطلاق واژۀ «فیلم» بدان ظلمی است عظیم درحق بزرگان و مؤلفان سینما . این فیلم ملغمۀ پرهرجومرجی از ناداستانها و کاریکاتورهایی است که به اسم شخصیت به خورد فیلم دادهاند. این اثر واقعاً جای هیچ تردیدی را باقی نمیگذارد که آن را فاقد هرنوع ارزشهای سینمایی بدانیم و در یک کلام «بیارزش» خطاباش کنیم. تماشای این فیلم نه تنها برای یک تماشاگر جدی، بلکه حتی برای همان یک ساعت مقابل صفحهی نمایش نشستن و پاپکورن خوردن نیز نتیجهای جز تماشای تصاویر پاکتی ندارد.
این فیلم ساختهشده تا بیاستعدادی همۀ عواملاش را در بوق و کرنا کند. انگشت اتهام بهسوی همۀ عوامل این آش دهنسوز دراز است؛ از کارگردان تا فیلمنامهنویس، بازیگران، آهنگساز، فیلمبردار، تدوینگر و هرکسی که اندکی در به ثمر رسیدن این فیلم نقش داشته.
اما چه چیز علت سقوط فیلم به چاه ویل ابتذال است ؟
فیلم ناتوان در خلق روایت، درام و تعلیق است. این فیلم کپی درجه دهمی از فیلم «Snatch» گای ریچی است؛ این شباهت نه در تدوین (غیرخطی بودن) بلکه در شمایل کلی است. از شیوۀ معرفی کاراکترها تا پلات مرکزی – اگر بشود ناماش را پلات گذاشت – همگی یادآور کلیشههای مرسوم این نوع فیلمهاست، که در این فیلم نیز، همانها، البته به باسمهایترین شکل ممکن، توسط چند نابازیگر که چیزی جز چند ژست سطحی و نازل با عینک آفتابی و بیکینی بلد نیستند، به نمایش گذاشته شدهاند.
گره گشایی داستان به سادهترین شکل ممکن توسط فرد رِند گروه در حضور همۀ اعضای تیم صورت میگیرد و تعجب همگان را برمیانگیزد، بدون صرف اندکی ذوق، عملاً مهمترین بخش یک روایت از دست میرود. فیلم در خلق حتی یک شخصیت درست ناتوان است و تماشاگر هرآنچه بهعنوان شخصیت میبیند چیزی جز وهم فیلمنامهنویس و کارگردان از شخصیت نیست. در واقع بهتر است بگوییم، اینها کاریکاتوری از شخصیتاند. تا آخرین لحظۀ فیلم، این کمبود حاد، تماشاگر را رها نمیکند.
بگذارید به شرح برخی از افراد حاضر در فیلم بپردازیم تا شاید این بحران حاد شخصیتها روشن شود. فیلم دارد از همان الگوهای رایج سابژانر اکشن/جناییِ تیمی استفاده میکند. داستان از این قرار است که تیمی در تقابل با کلانتر(=قانون) و یک باند مافیایی بهدنبال 33 میلیون دلاری است که، تا آخر فیلم، درنمییابیم چرا و چگونه در وسط بیابانی دفن بوده و از کجا آمده و در نهایت چطور غیب میشود! یک مثلاً قهرمان -نفر اول تیم- داریم، که، هیچ چیز از این آدم دستگیرمان نمیشود و ابداً به چرایی برتری و لیاقتهای او برای رهبری تیم پی نمیبریم. رهبر، هیچ فردیت و جربزهای در طول فیلم از خود نشان نمیدهد تا حتی شده، تماشاگر، برای یک ثانیه او را در قامت یک رهبر و لیدر ببیند!
تیم، دو زن همجنسگرای سیاه و سفیدپوست نیز دارد تا از مد رایج این روزهای سینما عقب نماند. بماند که اصلاً لزوم وجود این دونفر و نقششان در پیشبردن درام برای ما مشخص نمیشود.
به جز اینها باز یک الگوی بارها استفادهشدۀ فیلمهای آمریکایی را شاهدیم؛ رفاقت پر حادثۀ دو دستوپاچلفتیِ مثلاً شوخ، که هوش یکی بیش از دیگری است. اما بهعلت بازی بد، لوس و بیمزۀ این دو و عقیمبودن دیالوگها و شیمی بد این دو نفر، این وجه از فیلم که میتوانست نقطه قوتی در این آشفتهبازار باشد، تبدیل میشود به غیرقابلتحملترین دقایق فیلم. رئیس مافیا، پیرمردیست ویلچرنشین که کپسول اکیسژناش، اشک دم مشکاش است و ابداً مشخص نمیشود دلیل کینهی غلیظ او از رهبر تیم چیست؟ کلانتر نیز به کلیشهایترین شکل ممکن در دوراهی بین وظیفه و ندای قلب، در پایان فیلم، به نصحیت رهبر، که از ابتدای فیلم در جستوجوی او بود، گوش میدهد و از فرار او از چنگ قانون چشم میپوشد و میرود تا آخرین سالهای عمرش را با دخترش بگذارند.
مشکلات فنی نظیر: کارگردانی، فیلمبرداری، تدوین و موزیک متن و تدوین فیلم آشفتهبازاریست. هیچ تدبیری پشت تقدم و تأخر ورود شخصیتها و خردهپیرنگها وجود ندارد. معلوم نیست چرا برای معرفی شخصیتها از حربۀ غیرسینمایی فریزکردن و نقش بستن اسم اشخاص در قاب، استفاده شده. موزیک متن فیلم بهشدت گوشآزار و نامرتبط با منطق روایی است. استفاده از اسلوموشنهای گاهوبیگاه و دوربین روی دست و لرزان، میتوان به عمق نگاه نازل کارگردان به سینما پیبرد. در نهایت اینکه فیلم «منفعت» از هر چیزی که بخواهد ذرهای آن را به سینما ربط دهد نفعی نبرده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.