اضافات آقای کارگردان بلای جان اثر اقتباسی شد
در مرور فیلم «جانوری در جنگل» به اقتباسی که از رمان آقای هنری جیمز با همین نام صورت گرفته بود پرداختیم. در فیلم آقای «پاتریک چیها» شاهد بودیم که این کارگردان چگونه توانست با ایجاد کردن نقاط وصلی بین رمان و اثر سینمایی زندگی دو کاراکتر «جان» و «می» را در طول دههها مقابل چشم مخاطب قرار دهد و بهنوعی وارد مقولهی جبرگرایی و سرنوشتگرایی و تفاوت این دو مفهوم در رمان و اثر خود شود. حال آقای «برتراند بونلو» در اثری با نام «جانور» سعی کرده وارد اقتباسی کاملاً آزاد از رمان آقای جیمز شود. او روایت خود را با خط زمانی سال ۲۰۴۴ پی میگیرد؛ جایی که هوش مصنوعی تبدیل به نیروی کارآمدتری نسبت به انسان شده است و هر انسانی که میخواهد و قصد دارد همچنان در چرخهی کار و اشتغال مشغول باشد باید دیانای خود را دستکاری کرده و تحت جراحیهای چند نوبته دیگر چیزی با نام احساس را درون خود نداشته باشد. بهنوعی انسانها از طریق این جراحیها خود را به درون زندگیهای گذشته میبرند تا در طول تاریخ در مواجهه با انواع و اقسام این احساسات چیزی جز شکست مقابل چشم آنها قرار نگیرد و در نهایت خالی از هر چیزی همچون یک ربات دچار رتبهبندی خوبی شوند و کاری خوب را بهدست بیاورند. این پیرنگ بسیار جذاب است و باید گفت خاصیت سینما همین است که در تلفیق مسائل روز و آثار ادبی گذشته میتواند ترکیبی قابل اعتنا را مقابل چشم مخاطب خود قرار دهد.
اما مشکل روایت آقای بونلو از هم گسیختگی آن است. او از یک سو سعی دارد این دنیای ماشینی و تسلیم انسان در برابر آن را وارد درونمایهی سرنوشتگرایی آقای جیمز کند و از سویی دیگر با آن رخدادهای زمانی بازیای از جنس ترکیببندی، پلات رنگی و در نهایت بازیهای سولوی خانم «لئا سیدو» را انجام دهد. اما باید گفت این دنیاها آنقدر دور از یکدیگر قرار دارند که حتی ظرافت کارگردان در برشهای اتاق تدوین و پسوپیش کردن زمان اتفاقات نمیتواند به یکپارچگی اثر کمک کند. آقای بونلو در اثر خود گویی با زور هوش مصنوعی را جا کرده و انتظار دارد همهی روایت در خدمت این اضافهی بیربط باشند. این روایت نه انتزاعی است و نه علمی-تخیلی. آقای بونلو در این داستان قادر نیست حرف خود را از دل رمان بیرون بکشد و آن را با زبان سینما فریاد بزند. زمانی که اثر آقای بونلو را با فیلم آقای چیها مقایسه میکنیم به این نتیجه میرسیم که فیلم «جانوری در جنگل» ساختاری قدرتمندتر دارد و آنقدر روی مفاهیم کلیدی رمان تمرکز دارد که مخاطب را در طول دههها بهخوبی با خود همراه میکند. در آن فیلم شاهد جان گرفتن جایی با نام دیسکو مانند یک برزخ زمانی هستیم و این امضاء تا انتهای اثر وجود دارد. اما در فیلم آقای بونلو نه آن دیسکوی برزخگونه ما را به خود جذب میکند و نه حتی تلاقی زمانها از طریق تابلوهای نئونی در سال ۲۰۴۴. در این فیلم با روایتی گمشده از سوی کارگردانی مواجه هستیم که صرفاً سعی کرده پستمدرنیسم را با ترند این روزهای جهان، یعنی هوش مصنوعی، به خورد مخاطب دهد. شاید اگر نقشآفرینی سولوی خانم لئا سیدو در این اثر وجود نداشت، روایت آقای بونلو حرفی برای گفتن نداشت.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.