کلاش، کلاشنیکف یا همانطور که در ایران مصطلح است کلاشینکف، پرکاربردترین اسلحهی سبک دنیاست. تقریباً در اکثر جنگهای چریکی و خیابانی در جایجای دنیا از این اسلحه استفاده میکنند. داستان این فیلم در مورد «میخائیل کلاشنیکف» طراح بزرگ اسلحه از شوروی سابق است. فیلم به کارگردانی کنستانتین بازلوف است که سال قبل نیز یک فیلم بیوگرافی از اولین طراح هلیکوپتر در شوروی سابق – میخائیل لئونتیِویچ – ساخته بود. ظاهراً استقبال از بیوگرافی ابتدایی، باعث شده تا او بهسراغ یکی دیگر از نامهایی برود که در نیمهی قرن بیستم تا کنون یکی از پرکاربردترین نامها در بین سلاحها بوده؛ کلاشنیکف ایکی-۴۷.
بازلوف در این فیلم نیز مانند فیلم قبلی سعی کرده تا جایی که میتواند وفادار به داستان اصلی و خاطرات نوشته شده توسط کلاشنیکف باشد. پس با یک اثر خشک و غیرقابل انعطاف روبهرو هستیم. معمولاً فیلمهای بیوگرافیای که در کشورهایی مانند روسیه ساخته میشوند و بهنوعی نگاه حکومتی روی فیلمسازی همچنان سنگینی دارد، کارگردانها برای ساخت آثار مربوط به زندگینامهی بزرگان آن کشور (بهخصوص در حوزهی سیاسی و نظامی) باید بسیار محافظهکار باشند. در این اثر هم بهطرز غلوشدهای آن روحیهی میهنپرستی پررنگتر شده و بهنوعی هر بار که نام میهنپرستی بهمیان میآید تصویری از استالین در پسزمینهی کاراکترها وجود دارد. در همهجای دنیا چنین فیلمهایی وجود دارند؛ حتی در هالیوود و در بیشتر آثاری که مربوط به حوزهی دفاع ملی و جنگ میشود، موتیف اصلی پرچم آمریکاست و بهنوعی حتی در پوستر آثار هم خودنمایی میکند. تأیید این قضیه را نیز میتوان در بایکوت کردن فیلم آخر «دمین شزل» – اولین انسان – دید. پس اینکه بخواهیم یکسویه به فیلمهای روسی حمله کنیم و بگوییم در نهایت آثاری ایدئولوژیزده هستند، بسیار بیانصافیست. این فیلم هم در باب یکی از تأثیرگذارترین شخصیتهای قرن بیستم شوروی در حوزهی نظامی است و غلوشدگیهای ناسیونالیستی را هم باید بخش جداییناپذیر آن بدانیم؛ چرا که همین ناسیونالیسم است که باعث ساخت این آثار میشود.
فیلم «کلاشنیکف» همچون یک اثر ویکیپدیایی مفید است. اما همچون اثری سینمایی، نه. این فیلم روایت ندارد. شاید اگر دیالوگ کاراکترها وجود نداشت و با مونولوگ راوی و تصاویر ضبطشده مقابل ما قرار میگرفت، بهیاد مستندهای زرد میافتادیم. آنچه که فیلم کلاشنیکف را از سینما دور نگه میدارد، همان مشکل عمدهی بسیاری از فیلمهاست؛ نداشتن ساختار مستحکم روایی. بازلوف در این فیلم، آنقدر سرگرم پرداخت به واقعیتهای تاریخی در زندگی کلاشنیکف بوده که فراموش کرده قرار است یک اثر داستانی بسازد. تمام فیلم مملو از برشهای بیدلیل است که گویی با هر برش بخشی از زندگی و داستان فیلم را از دست میدهیم. حتی آن جنبهی ملودرام فیلم را نیز نتوانستهاند بهخوبی درآورند. بخشهای دیگری هم وجود دارد که از مهمترین آنها میتوان به نامهنگاری با مادر اشاره کرد. حداقل میشد یک نما از مادر را با رویهمگذاری تصویری شاهد باشیم و بتوانیم با این بخش از داستان ارتباط برقرار کنیم. اما سرِهمکردن تمام این مواد اولیه در کوتاهترین زمان ممکن، ظاهراً هدف اصلی بازلوف بوده است. در نهایت میتوان گفت، کلاشنیکف فیلم متوسطیست که میتواند اطلاعات ویکیپدیایی در مورد شخصیت اول فیلم را بهصورت تصویری در اختیار مخاطب قرار دهد. اما بهلحاظ سینمایی، فاصلهی زیادی تا قرار گرفتن در مسیر سینما دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.