پوستر فیلم پسر دیسکوباز

نگاهی دیگر به مقوله‌ی هویت

پسر دیسکوباز
Disco Boy
محصول ۲۰۲۴ – فرانسه، بلژیک، لهستان، ایتالیا
رده‌ی سنی ۱۶+
امتیاز ۳
نویسنده مصطفی ملکی

نگاه به مقوله‌ی مهاجرت از زاویه‌دید اروپایی‌ها طی چند سال اخیر دچار گسستی معنادار شده است. این گسست از زمانی شکلی جدی‌تر به خود گرفته که مردمان اروپا شاهد رشد قارچ‌گونه‌‌ی تفکر چپ‌زده در اقشار مختلف جامعه‌ی خود هستند. اگر زمان در میانه‌ی قرن بیستم و دهه‌‌های پس از آن روشنفکرانی با خاستگاهی اصیل خود را علیه نظام سرمایه‌داری علم می‌کردند و از این طریق برخی مفاهیم را وارد ادبیات روزمره‌ی جامعه می‌کردند، امروز حتی به‌اندازه‌ی یک واژه‌ی ناچیز هم نمی‌توان هویتی را در چپ‌زده‌های معاصر پیدا کرد. این گروه شامل دانشجویانی از همه‌جا بی‌خبر و صرفاً به‌دنبال سرگرمی و اسباب‌بازی‌های ساده، روشنفکران سلبریتی‌گونه و در نهایت خرده‌‌کارمندان پارلمان‌های اروپایی در قامت نماینده هستند که تقریباً فقط از طریق شبکه‌های اجتماعی و میتینگ‌های خود به‌ هر بهانه‌ای سعی در ابراز وجود دارند. این آب زمانی گل‌آلودتر می‌شود که شاهد بی‌پایه بودن شعارهای این دسته هستیم؛ دسته‌ای که با شعار دشمنِ دشمن من، دوست صمیمی و عزیزتر از جان من است، خود را نشان می‌دهند. آن‌ها به هر بهانه‌ای خود را با افراطی‌های مذهبی در دل اروپا، هر گروهی که آسیب اجتماعی دیده و در نهایت مهاجران و پناهنده‌ها همسو می‌کنند تا اعتیاد خود در دشمنی علیه نظم موجود را کمی از حالت خماری به نشئگی مجازی برسانند. در سینما و نگاه سینمایی نیز وضع به همین گونه است. در بسیاری از آثار سینماگران مختلف اروپایی در جشنواره‌ها شاهد این هستیم که از هر بهانه‌ای برای تزریق افکار خود روی پرده‌ی سینما استفاده می‌کنند. مقوله‌ی پناهندگان و مهاجران نیز دست‌آویز خوبی برای این دسته است. همین مسئله باعث شده که این درون‌مایه در سینمای حال حاضر همچون مقوله‌ی دگرباشان جنسی رو به زردی نهد. آقای «جاکومو آبروچزه» در اولین اثر بلند داستانی خود سعی دارد این نظم زرد را بر هم ریزد و از طریق درون‌مایه‌ی پناهندگی وارد هویت شود.

داستان فیلم دو پاره است که قرار است در یک نقطه به یکدیگر برسند و در نهایت دچار نوعی واپاشی هویتی شود. ابتدا از طریق نماهایی نزدیک دو جوان سیاهپوست را شاهد هستیم که مهم‌ترین ویژگی ظاهری‌اشان رنگ چشم‌های متفاوت است. پس از این افتتاحیه‌ در سکوت وارد سفر یک‌سویه‌ی دو جوان بلاروسی با نام‌های «میخاییل» و «الکسی» از کشور خود به‌سوی فرانسه هستیم. آن‌ها سعی دارند به هر طریقی که شده به پاریس برسند و زندگی جدیدی برای خود آغاز کنند. اما در بین راه میخاییل در آب غرق می‌شود و الکسی در نهایت خود را وارد گروه لژیونرهای فرانسوی می‌کند؛ گروهی که باید ۵ سال را در آن سر کند تا بتواند هویت جدیدی را به‌عنوان یک فرانسوی دریافت کند. کارگردان از طریق بازی مانند همیشه زیبای «فرانتس روگوفسکی» این تلاش برای رسیدن به هویت جدید را به‌خوبی تصویر می‌کند. پس از این پرداخت وارد زندگی آن دو جوان سیاه‌پوست در نیجر می‌شویم؛ «جومو» و خواهرش «مانوئلا». جومو در میان دلتایی که در محاصره‌ی شرکت‌های استخراج نفت اروپایی قرار دارد گروهی پارتیزانی را تشکیل داده است. اما این گروه قرار نیست وارد تعریف سانتیمانتالیستی و دور از هویت چپ‌زده‌های زرد شود. کارگردان در عوض این گروه را با شعاری برای رسیدن به آزادی و هویت تصویر می‌کند؛‌ گروهی که قرار نیست از طریق یک سفیدپوست چشم‌آبی اروپایی خود را دچار عصیان کند، بلکه خود در تعریفی جدید از هویت و قطع کردن بندهای پیشینیان یک‌بار برای همیشه سعی کند زمین‌اش را در تعریف خودش دچار معنا کند.

آقای آبروچزه بی‌آنکه حتی لحظه‌ای بخواهد تقابل الکسی و جومو را تبدیل به درون‌مایه‌ی اصلی هیجان کند، تعریف روایی‌اش را به پس از این تقابل موکول می‌کند؛‌ جایی که این‌بار فرم سینمای تجربی در تلفیق با موسیقی و بازی سولوی زیبای روگوفسکی مخاطب را وارد مالیخولیای هویت می‌کند. او در این اثر سعی دارد مخاطب را کاملاً عریان در برابر کالبدهایی قرار دهد که همه‌جا غریبه هستند جز در برابر آینه. الکسی در این روایت قصد دارد به‌واسطه‌ی خونی که به ارث برده دچار هویت شود، نه به‌سبب خونی که ریخته!

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟