دنیایی که خیلی آشکار بود
نام «الکس گارلند» در سینمای جهان هم بهعنوان نویسنده میدرخشد و هم بهعنوان کارگردانی صاحب امضاء. الکس گارلند بهخوبی فضایی تکهتکه را مقابل چشم مخاطب قرار میدهد و او را وادار میکند این دنیای تکهتکهی داستانی را تا پایان پردهی اول به هر زحمتی که شده درک کند و در پردهی دوم با پیچشهای روایی بیشتر داستان را به فازی از جنس بحران وجود میبرد. کلیدواژهی آثاری که این کارگردان تا کنون کارگردانی کرده همین بحران وجودی کاراکترهایاش است.
قبل از اینکه وارد دنیای اثر جدید آقای گارلند شویم بگذارید از «سرجیو لئونه» در باب یک اثر سینمایی بگوییم. سرجیو لئونه چنین میگوید که از تماشای سینما همیشه لذت میبرم، اما برای بیشتر آثار سینمایی بیشتر از ۱۰ دقیقه نمیتوانم در سالن سینما حضور داشته باشم. مشکل این آثار در این است که کارگردان در همان ۱۰ دقیقهی طلایی توانایی نگه داشتن من را بهعنوان مخاطب در سالن سینما ندارد. آقای گارلند در اثر جدید خود گویی راز این ۱۰ دقیقهی ابتدایی را فراموش کرده است. این ۱۰ دقیقه در هر کدام از سینماها، چه تجاری چه مستقل، نقش تعیینکنندهای دارد. در این روایت آقای گارلند قرار است مخاطب را وارد فضایی کاملاً انتزاعی از آشوب کند (فضایی از جنس نوشتههای خود در فیلمهایی چون بیستوهفت هفته بعد یا هر اثر دیگری از او حتی «مردان»). در این فضا ایالات متحده گویی دچار همان رخدادهای معروف جنگهای داخلی سدههای گذشته شده و اکنون با رئیسجمهوری مواجه هستیم که برای حفظ دولت خود روی مردم دیگر ایالات بمب میریزد. روایت هم با چهرهی هیستریک رئیسجمهور آغاز میشود. پس از این افتتاحیه به درون نیویورک و زندگی یک عکاس جنگ با نام «لی اسمیث» میرویم. لی ظاهراً یکی از عکاسان معروف جنگ است و از طریق رویا-کابوسهای او شاهد حضورش در انواع و اقسام منازعات داخلی و نسلکشیهای مختلف در سرتاسر جهان هستیم. آقای گارلند از طریق لی مخاطب را به درون یکی از نزاعهای خشونتبار بین پلیس و مردم در سطح شهر میبرد و در بین این نماها دختری جوان با نام «جسی» گویی بهعمد باید توجه مخاطب را به خود جلب کند که همین هم میشود. اولین تقابل او با لی تبدیل به همان وا دادگی روایت آقای گارلند میشود. این کارگردان یکی از کلیشههای تقابل کاراکتری معمولی و اسطورهاش را به سادهترین شیوهی ممکن و شاید در خامترین فرم روایی تصویر میکند. جسی قرار است همان کاراکتری شود که در طول روایت از خود لی اسمیثی جدید میسازد و بهنوعی آیندهی او خواهد شد.
داستان جدید آقای گارلند در فرم بصری خود همان امضای آثار قبل این کارگردان را در خود دارد؛ قابهایی ساده و بهشدت گویا که قصد ندارد از طریق آنها مخاطب را سردرگم کند. او حتی زمانی که خشونت عریان را هم در قاب خود میآورد همین سادگی و عریانی را حفظ میکند. اما مشکل اساسی روایت او در ساختار روایت است. داستان آقای گارلند از همان ۱۰ دقیقهی ابتدایی رو شده است و همهی تلاشهای او در دیالوگنویسی و پلهپلههای عرفان و اخلاق عکاسی هم به کار نمیآیند. در روایت آقای گارلند چیزی که از همه بیشتر به چشم میخورد «لحظهی قطعی» هنری کارتیه برسون است که همچون یک کلیدواژه در رأس امور لی اسمیث قرار دارد. اما تکامل این لحظهی قطعی در داستان هیچگاه شکل نمیگیرد. گویی آقای گارلند در میانهی روایت به دستوپا زدن افتاده است و سعی دارد از طریق کاراکتر «سمی» که همان پیرمرد عصابهدست است برای اولینبار در طول دو دهه فعالیت خود بهطور مستقیم به «بحران وجودی» اشاره کند. آقای گارلند واقعاً توان روایی شما آب کشیده که پس از این همه اثر با این درونمایه و تعریف سینمایی از آن به جایی رسیدهاید که دستبهدامان دیالوگهای شعاری میشوید؟ از سویی دیگر نیز نباید فراموش کرد بازیگری چون «کیلی اسپینی» در قدوقوارهی کاراکتر جسی نیست. او نه درست بازیگردانی شده و نه حتی موقعیت بغرنجی را که روایت در آن میگذرد درک کرده است؛ برای پی بردن به این ناتوانی به سکانس اسارت در کنار گور دستهجمعی توجه ویژه داشته باشید!
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.