کلیشهای که جان نداشت، اما رنگ داشت
داستان «جوی وومک» بهعنوان اولین بالرین آمریکایی در مدرسهی معروف «بلشویی» روسیه پس از مستند سال ۲۰۲۱ بر سر زبانها افتاد. حال آقای «جیمز ناپیز رابرتسون» نیوزیلندی در جدیدترین اثر خود قصد دارد به زندگی سخت این بالرین در روسیه بپردازد.
بالرینها در میان درامهای ورزشی و موزیک یکی از محبوبترین کاراکترها هستند و بهنوعی میتوان گفت پلاتهای داستانی آنها بر همه عیان است. در بیشتر این پیرنگها عموماً با کاراکتری مواجه هستیم که بهسبب سختگیریهای بیشازحد دچار نوعی مالیخولیا میشود. در پایانبندی این داستانها نیز بسته به تصمیم یک کارگردان ممکن است با سقوطی همیشگی مواجه شویم یا در نهایت گلی تازه از درون مرداب مالیخولیا رشد کند. در این روایت اما با داستانی واقعی روبهرو هستیم که طی آن یک دختر نوجوان آمریکایی در میان فسادهای یک مدرسهی رقص روسی خود را بالا میکشد. انتخاب بازیگران آقای رابرتسون نیز قابل اعتناست و دایان کروگر بههمراه تالیا رایدر از بیرون زوج بازیگری قابل احترامی هستند؛ بهخصوص تالیا رایدری که در سینمای مستقل ایالات متحده کم ندرخشیده است.
اما مشکل روایت کجاست که نمیتوان این سیاهی آوارشده بر سر یک دختر نوجوان را بهخوبی تصویر کند؟ آیا مشکل از دکوپاژ کارگردان و شلختگی آن است؟ آیا مشکل از ابهامیست که کارگردان دوست دارد در برخی سکانسها با استفاده از تنش ذهنی جوی و محیط پیراموناش تصویر کند؟ یا اساساً روایت آنقدری دراماتیزه نشده تا مخاطب را وادار به واکنش کند؟ باید گفت همهی این موارد در روایت آقای رابرتسون نقشی مهم دارند. تالیا رایدر با اینکه در کنار شخصیت حقیقی جوی وومک میتوانست بیشتر به این کاراکتر نزدیک شود، اما صرفاً پشت اضطرابی تصنعی پنهان شده و این چهرهی مضطرب هیچگاه از چهرهی او محو نمیشود. مخاطب از ابتدای روایت درگیر این استرسی است که پایهای ندارد. اگر قرار بوده دسیسههای پنهان، سنگاندازیها و در نهایت شرایط سخت کاری باعث این استرس شود، باید گفت که آقای رابرتسون در تصویر کردن این محرکها لنگ میزند.
آنچه در این اثر بیش از هر چیزی آزاردهنده بهنظر میرسد برشهای زمانی کارگردان است. کارگردان در روایت خود سعی کرده مخاطب را درون مالیخولیای ذهنی جوی وارد کند، اما توان بیرون آمدن از آن را ندارد. شاید رخدادهای پردهی سوم خود گویای این سردرگمی باشد؛ در انتهای پردهی دوم جوی توسط همسر و مادر همسر طرد میشود، با یک برش او به توالتشویی روی میآورد، تاتیانا سر و کلهاش پیدا میشود، جوی تمرین میکند، و در نهایت دوباره شکوفا میشود. همهی این رخدادها را طی ۱۵ دقیقه و از طریق برشهای مستقیم و در نهایت بسیار ایجازگونه شاهد هستیم. این بدان معناست که کارگردان صرفاً گزارشی خلاصه از زندگی چند سالهی جوی وومک را تبدیل به یک اثر داستانی کرده و هیچ ایدهای برای سینمایی کردن آن نداشته است. شاید تنها نقطهقوت این فیلم تمرین رقص سولو با نورپردازی قابل اعتناست. روایت آقای رابرتسون بهراحتی میتوانست تبدیل به اثری تأثیرگذار در سینمای داستانی شود، اما زمانی که مستند جوی وومک را مشاهده کرده باشیم بهراحتی میتوان سادگی، ترس و در نهایت بیجانی را در اثر داستانی «آمریکایی» مشاهده کرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.