سال پیش فیلمی با نام «مسافر» را به کارگردانی مشترک «رائول کرزو» و «فرناندو گومز» مرور کردیم. در آن فیلم شاهد بودیم که دو کارگردان اسپانیاییزبان در رویکردی متفاوت نسبت به دلهرههای جغرافیایی وارد کلیشههایی در ژانر دلهره شده بودند و در نهایت به انبوهی از ناهمگونیهای تکنیکی و روایی رسیده بودند. حال دو فیلم با نامها و درونمایههایی کاملاً یکسان در اسپانیا و آلمان تولید شدهاند. ابتدا به مرور اثر اسپانیایی میپردازیم و سپس وارد اثر آلمانی خواهیم شد؛ روایتهایی دربارهی سالخوردگان.
در طی درامهای مختلف در تاریخ سینما شاهد نحوهی برخورد جامعه با قشر سالمند بودهایم؛ از کره و ژاپن و داستانهای فولکلور معروفی که در این باب وجود داشته تا دغدغههای کارگردانهای بزرگ سینما در باب سالمندی. حال با نگاهی در ژانر دلهره مواجه هستیم که قرار است سالخوردگان به حاشیه راندهشده را همچون عصیانگرانی بیرحم در برابر جامعهی جوان قرار دهد. روایت اسپانیایی با مقولهای زیستمحیطی و آن هم شروع تابستانی بسیار گرم آغاز میشود. هر دو کارگردان تصمیم گرفتهاند داستان را بر اساس بالاتر رفتن دمای هوا در اسپانیا بخشبندی کنند و لحظهبهلحظه به آن نقطهی عطف مد نظر خود نزدیکتر شوند. شروع فیلم با خودکشی یک پیرزن آغاز میشود و در ادامه خانوادهی پسر او بههمراه همسرش مراسم خاکسپاری را انجام میدهند. از این صحنه بهبعد کاراکترهای اصلی در روایت مشخص میشوند؛ «ماریو»، همسرش «لنا» و دخترش «نایا» بههمراه پدر ماریو. هر دو کارگردان از این پس دیگر در روایت خود سرگردان هستند. آنها سعی دارند فراموششدگی جامعهی سالمندان توسط خانوادههایاشان را تبدیل به محرک اصلی کنند و آن را از طریق ندایی غیبی به این سالخوردگان برای عصیان در تاریخی خاص بهعنوان کل روایت به تصویر در آورند. اما باید گفت که در این راه موفق نیستند.
شاید مهمترین عاملی که سد مقابل این روایت است بازی بد بازیگران است. در کل روایت شاهد تمرکز کارگردان روی لنا و نایا هستیم که متأسفانه هیچکدام از این دو بازیگر توانایی درک این دو کاراکتر و کل فضای فیلم را ندارند. شاید هر دو کارگردان تصور کردهاند که جیغهای ممتد نایا میتواند روایتاشان را در مسیر اسلشرهای دههی ۱۹۸۰ قرار دهد. اما از آنسو در چینش مسیر روایت شاهد هیچ فاکتوری از آن دلهرههای پر از خون نیستیم. روایت این فیلم شبیه عربدهکشیهای انسان مستی میماند که بهمحض سر رسیدن چند نفر پا به فرار میگذارد. مخاطب در طول پردهی اول و دوم شاهد این است که «مانوئل» دائم در حال بهانهگیری و بیمحلی به پسر و عروس خود است و پس از این تقابلهای کوتاه به درون سکانس دیگر میرویم و این روزمرگی بیحاصل همچنان ادامه دارد. آیا هر دو کارگردان به این فکر نکردهاند که لنا در این میان چه نقشی دارد؟ آیا او همان عروس بد کلیشه است که زیر پای همسر خود مینشیند تا پدر را از خانهاش بیرون کند؟ ماریو در این میان چه حرف حسابی دارد؟ او برای چه نادم و پشیمان است؟ او اصلاً قرار است با پدر چه کند؟ چرا مانوئل کلهشق راضی به ترک خانهی بزرگ خود و زندگی در اتاقی کوچک و نمور زیر نگاه سنگین لنا کرده است؟ آیا صرفاً برای آن عصیان دستهجمعی دست به این انتخاب زده است؟ حفرههای روایی و شخصیتپردازی این اثر آن قدر زیاد هستند که هر دو کارگردان حتی فرصت سر زدن به آنها و پر کردن خلأهای موجود را ندارند. در مرور فیلم «افراد مسن» ضعف اثر اسپانیایی بهتر و بیشتر مشخص شود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.