سرگردان میان دنیای نولان و فینچر و در نهایت سرگردانی بیشتر
«آدام کوپر» در اولین گام بلند سینمایی خود وارد دنیای تودرتوی روایتهای رازآلود و جنایی شده است. اولین نماهای او مخاطب را ناخودآگاه بهیاد فیلم «یادگاری» کریستوفر نولان میاندازد. دیوارها مملو از چسبهای کاغذی است و روی هر نوار جملهای نوشته شده که نشان میدهد کاراکتر اصلی داستان دچار نسیان است؛ اما نسیانی نه از جنس آن چیزی که در یادگاری شاهد بودیم. «روی فریمن» کاراگاه جنایی سابق تحت درمان آزمایشی و پیشرفتهی آلزایمر قرار دارد و مخاطب از لحظهای وارد زندگی او میشود که روی فریمن در دوران نقاهت پس از عمل بهسر میبرد. آقای کوپر در ۱۵ دقیقهی ابتدایی سعی دارد دنیای گنگ و مملو از هیچ روی فریمن را تصویر کند تا مخاطب کمکم به این نتیجه برسد که اصل روایت بر اساس رسیدن از هیچ به همهچیز است. مخاطب در این فیلم قرار است همراه با ذهن گنگ روی فریمن همراه شود تا از طریق دالانهای آن به گذشته سرکی بکشد و در نهایت موقعیت واقعی این کاراکتر را در زمان حال درک کند. آقای کوپر کلید ورود به این آشفتگی خاطرات و ذهن را از طریق یک پروندهی مختومهی قدیمی به مخاطب میدهد؛ دیدار روی فریمن با آیزک ساموئلی که ۱۰ سال پیش توسط فریمن و همکارش جیمی رمیس بازجویی شده و اعتراف به قتل کرده است و حال در هفتههای آینده قرار است اعدام شود.
آقای کوپر در روایت خود نشان میدهد که هم به دنیای نولان و هم دنیای فینچر علاقهای مضاعف دارد. مخاطب در پردهی دوم حس میکند که هر کدام از برخوردهای روی فریمن با کاراکترهای دیگر گویی ایستگاهی همچون فیلم «بازی» فینچر است تا این کاراکتر در نهایت خود را میان یک بازی از پیش طراحیشده بیابد. اما گذر کارگردان به فاکتورهای سینمای نولان در فیلم یادگاری این حدس را کمرنگتر میکند. آقای کوپر از زمانی دچار لغزش میشود که سعی دارد دنیای خاص خودش را تصویر کند و این یعنی ورود مخاطب به ندانمهای عمدهی کارگردان که در هر پله از پردهی سوم با عجله سعی دارد برای آنها پاسخی بیابد. آقای کوپر در دنیایی که ساخته ابتدا خودش گم میشود و در نهایت آشفتگی سعی دارد خود را پیدا کند. بههمین دلیل است که پردهی سوم روایت جز بازی کودکانهی کارگردان و در نهایت کاراکترها نیست. روی فریمن در این اثر تبدیل به آن کاراکتری شده که کارگردان در میان این هیاهو و آشفتگی ذهنی سعی دارد بهآرامی و بدون هیچ چالشی او را از پلهای به پلهی دیگر رهنمون کند. مخاطب ژانر جنایی و رازآلود در معرض آثاری بهمراتب پیچیدهتر و حتی سیاهتر از این اثر قرار گرفته است و قرار نیست از طریق فیلم آقای کوپر دچار نوعی سرگشتگی لذتوار شود.
عنوان فیلم به اصطلاحی در زبان انگلیسی اشاره دارد که چنین میگوید:« Let sleeping dogs lie» که درونمایهی معنایی آن چنین برداشتی را به ذهن میآورد که گاهی برخی شرایط را باید دستنخورده باقی گذاشت و از کنار آنها عبور کرد، چرا که با هر کنش و هر همزدن ماجرا اوضاع وخیمتر میشود. ای کاش آقای کوپر به همین معنا بسنده میکرد و روایت را حول همین درونمایه تصویر میکرد. اما متأسفانه چنین اتفاقی نیفتاده و روایت در انتها تبدیل به بازی کودکانهی کارگردانی میشود که دوست داشت هم نولان باشد و هم فینچر.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.