حفرههای کمعمق روایت
در سال ۲۰۲۲ فیلمی با نام «دعوتنامه» را از خانم «جسیکا ثامپسون» مرور کردیم. در آن فیلم دختری در دل شهر نیویورک و از طریق یکی از اپلیکیشنهای شجرهنامهای بهدنبال ریشههای خود به بریتانیا سفر کرد و دچار نوعی بازی خونآشامی شد. حال در پرتغال آقای «گابریل آرانتس» باز از دل نیویورک به درون زندگی مرد جوانی با نام «ادوارد» میرود و سعی دارد از طریق یکی دیگر از همان اپلیکیشنها مخاطب را در برابر اثری دلهره قرار دهد.
کارگردان فیلم را مانند بسیاری از کلیشههای این ژانر با افتتاحیهای که ضربآهنگ بالایی دارد آغاز میکند؛ زوجی جوان گویا در حال ربودن دو نوزاد از یک عمارت بزرگ هستند و زمانی که مادر این نوزادها متوجه حضور آنها میشود با تغییر شکل چشمهایاش شروع به فریاد زدن میکند. زن فرار میکند و همسرش گیر میافتد و با نمایی از نوزادی رهاشده در شهر وارد زندگی ادوارد سی ساله میشویم. ادوارد بههمراه دوستدخترش،«رایلی»، زندگی آرامی را از سر میگذرانند. اما آقای کارگردان چندان نیازی به حضور مخاطب در روتین این دو نفر و وارد شدن به زندگی شخصی ادوار نمیبیند و در زمان کوتاهی این زوج را از طریق تماس تلفنی برادر بهاصطلاح دوقلوی ادوارد راهی پرتغال میکند.
داستان آقای آرانتس همچون برگی است که روی آب رودخانه در حال حرکت است؛ نه آنقدر سنگین است که بتواند کمی دچار عمق شود و نه توانایی تغییر مسیر در جریان رودخانه را دارد. این روایت روی خط کلیشههایی که مخاطب لحظهبهلحظهی سکانسهایاش را حدس میزند حرکت میکند. تفاوت شاید از نظر آقای آرانتس در این است که چون خانم ثامپسون استرالیایی کاراکتر اصلی خود را با کنت دراکولا مواجه کرد، او بهتر است به سراغ جادوگری بسیار مسن برود که از طریق همخوابگی با فرزندان تنی و پسر خود میتواند به جوانی برسد. اما آیا آقای آرانتس با خود کمی فکر نکرده که در این میان کاراکترها نباید دچار شخصیتپردازی شوند؟ در این روایت ابتدا تصور بر این است که کارگردان سعی دارد همهی رخدادها را حول ادوارد طرحریزی کند، اما گویا بهیکباره نظرش تغییر میکند و این رایلی است که بهعنوان کاراکتر اصلی در بطن حوادث قرار میگیرد. علت این تغییر را فقط خود کارگردان میداند. اما حتی اگر این تغییر را بپذیریم و کلیشهگرایی کارگردان را هم در روایت از سر بگذرانیم، آنگاه نباید منتظر حداقل یک اثر استاندارد باشیم؟ آقای آرانتس در روایت خود شخصیتپردازی ندارد. او همهی تمرکز خود را روی جلوههای ویژه و چند جامپاسکر و سکونهای لحظهای قرار داده است که در ادامه همین سکونها و تعلیقها هم دچار پسوپیش زمانی میشوند. روایت این کارگردان جوانی اگر قرار بود مانند بسیاری از دلهرههای مشابه اروپایی وارد مقولهی تاریخی و فرهنگی شود میشد به آن امیدوار بود. اما آقای آرانتس در این بخش نیز عقیم است و قادر نیست ادوارد را وارد دالانهای فرهنگی و قدمایی کند. در نتیجه اثر این کارگردان پرتغالی علیرغم داشتن پتانسیل برای تبدیل شدن به یک دلهرههی قابل اعتنا و حداقل متوسط، در ارائهی کلیشههای استاندارد دلهره نیز عقیم میماند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.