برخی روایتها علیرغم داشتن درونمایه و ایدهای قابل اتکا، آنقدر ضربآهنگ بالایی دارند که مخاطب را بیآنکه برای لحظهای به خود نزدیک کنند رها کرده و به انتها میرسند. فیلم جدید آقای «گرگوری بوگن» نیز دچار این نقص است. او ابتدا مخاطب را به اعماق شهر پاریس و درون تونلهای زیرزمینی سابق متروی شهری میبرد و از طریق یک جوان گرافیتیکار قرار است مخاطب را با وحشت پنهان در تاریکی این تونلها روبهرو کند. پس از این افتتاحیه که در سال ۱۹۸۰ رخ داده به سال ۱۹۹۱ میرویم و قرار است از طریق سه کاراکتر اصلی فیلم یعنی «سونیا»، «مکس» و «هانری» خط روایی را پی بگیریم.
این سه نفر به تازگی دانشگاه را تمام کردهاند و حال هانری در آخرین روزهای خود در پاریس و قبل از ورود به خدمت نظام وظیفه قرار است لحظات شاد و خاطرهانگیزی را با دو دوست صمیمیاش از سر بگذراند. سونیا که یک دورگهی فرانسوی-الجزایری است تبدیل به کاراکتر مرکزی کارگردان میشود و همانطور که مشخص است درونمایهی ضدنژادپرستی فیلم از طریق این کاراکتر قوت میگیرد. اینکه کارگردان چه در ذهن میپرورانده که این سه کاراکتر را برای گذراندن یک شب بهیادماندنی به اعماق تونلهای زیرزمینی پاریس بفرستند سوال مهمیست که نه سونیا و نه کارگردان و نه حتی «رامی» که ساقی سونیاست به آن پاسخی نمیدهند. از همان ابتدا نیز سه جوان نئونازی در یک کافه این سه را تعقیب میکنند و از طریق کابوس بیربط سونیا آنها را در حال شکنجهی این چند نفر شاهد هستیم تا پیشزمینه برای تقابل واقعی این دو گروه چیده شود.
کارگردان فرانسوی سعی خود را میکند که از طریق نورهای مصنوعی و صداهای پسزمینه مقدمات ورود مخاطب به فضای دلهرهآور را فراهم کند. اما روایت او آنقدر ضربآهنگ بالایی دارد و کاراکترهایاش آنقدر شخصیتپردازی نشدهاند که در نهایت همچون نسیمی زودگذر از پس ذهن مخاطب میگذرد. تمام تلاش کارگردان روی مقولهی نئونازیهای جوان و مظلوم واقعشدن دختری نیمهعربنیمهفرانسوی است تا از طریق دالانهای تاریک این تونلها وحشت را خلق کند. او در بخش دوم و خیلی دیر افسر سابق نازی را بهعنوان قاتل خاموش این دالانها وارد میکند، اما از ورود تا تأثیرگذاری این افسر به اصطلاح خبیث آنقدر زمان کم است که این تعقیبوگریزها به چند سکانس هم نمیکشند. آنچه در این روایت بیش از هر چیزی حسرت را برمیانگیزد تلاش برای بقاست که درون این تعقیبوگریزها حل شده و هیجان مربوط به این بخش از روایت زدوده شده است. فرار سونیا و دوستاناش و حتی درگیری آنها با سگی که تعقیباشان میکند و در نهایت ورود این افسر نازی در باسمهایترین شکل ممکن مخاطب را ناامید میکند. این اثر حتی از کلیشههای دلهرههای ویدیویی دههی ۱۹۸۰ نیز تبعیت نمیکند و سعی کارگردان بیشتر روی مقولهی ضدنژادپرستی است که در آن هم عقیم باقی میماند. فیلم «ترس در اعماق» میتوانست تبدیل به یک اثر ۹۰ دقیقهای مملو از تعلیق و تلاش برای بقا شود که عدم همخوانی ضربآهنگ و روایت آن را تبدیل به اثری ضعیف و گذرا کرده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.