خون سرخ
تاریخ قارهی آمریکا (چه شمالی چه جنوبی) روی حضور غریبههایی از اروپا و نسلکشی بومیان این قاره بنا شده است. شاید حضور اروپاییها به لحاظ نژادی در شمال و جنوب این قاره تفاوت داشته باشد، اما رویکرد هر دو گروه در مواجهه با بومیان و قبایل آنها یکسان بود؛ نسلکشی و سلاخی. در فیلم «مهاجران» به ابتدای قرن بیستم در شیلی میرویم و قرار است تا سال ۱۹۰۸ و شروع زمامداری «پدرو مونت» در رخدادهای فیلم سر کنیم.
کارگردان شیلیایی روایت را با نقل قولی از «توماس مور» در کتاب «اتوپیا» یا همان «ناکجا» آغاز میکند و سپس به میان عدهای از کارگران در حال کار روی فنسها میرود. چهرهی یکی از آنها که «سگوندو» نام دارد در قابهای کلوزآپ توجه مخاطب را به خود جلب میکند. کارگردان در همین سکانس مخاطب را با توحش موجود در این سرزمین بکر روبهرو میکند و باز هم از این طریق کاراکتر اصلی دیگر فیلم، ستوان مکلنن، را معرفی میکند. این زمینها متعلق به فردی با نام «حوزه منندز» هستند و مکلنن بهعنوان سرپرست کارگران وظیفه دارد این فنسها را در مرزهای این زمین نصب کند تا از ورود سرخپوستها جلوگیری کند. منندز اما نقشهای دیگر در سر دارد و آن پاکسازی زمینهای خود از وجود قبایل سرخپوستی است. روایت در بخش اول خود که توسط کارگردان به تکههای دارای نام تقسیم شده به ماجراجویی مکلنن بریتانیایی، بیل آمریکایی و سگوندوی دو رگه میپردازد. کارگردان سعی دارد در طول این مسیر مخاطب را در بطن خشونتها، خیانتها و در نهایت قربانیانی قرار دهد که قرار است در صنعتیسازی و مقابل جامعهی مدرن آینده همچون قربانی سر بریده شوند. خون سرخ این بومیان قرار است فرش قرمز ورود جامعه به دنیای مدرن شود و گویی هدف کارگردان شیلیایی نیز جز تصویر کردن همین مسیر خونین نیست.
اما این روایت با تکبرشی که پس از تکهی پایان دنیا میخورد تمام میشود و دیگر جانی ندارد و فقط در دیالوگهایی شعاری و بهنوعی مستندگونه خلاصه میشود. این فیلم در آن دنیای مملو از توحش و خشونت جان گرفت و باید در آن دنیا هم به انتها میرسید. مخاطب این اثر نیاز به این نوع تفهیم خردشده و اجباری کارگردان در بخش دوم ندارد. به همین سبب است که کاراکتر سگوندو از دو رگهی خیره و دچار برزخ هویتی تبدیل به کاراکتری دمبریده در بخش دوم میشود. شاید برخی این نظر را داشته باشند که بخش دوم همان اولین گامهای ورود شیلی به دنیای مدرن و صنعتی است و نیاز بود تا این سکانسها و دیالوگها در برابر مخاطب قرار بگیرند تا او بهراحتی دچار قیاس و مرور بخش اول شود. اما فاصلهی بین این دو بخش آنقدر زیاد است که گویی با دو فیلم مختلف روبهرو هستیم. اینکه کارگردان اصرار داشته تا از پدرو مونت نام ببرد و مخاطب آشنا به تاریخ را بهیاد شروع ریلسازی در شیلی بیندازد و در کنار آن از طریق دیالوگها به نسلکشی هدفمند قبایل بومی آمریکای جنوبی رهنمون شود جز انحراف از مسیر اصلی روایت نیست. فیلم آقای گالوز شروعی قدرتمند و دردآور دارد، اما خون سرخی که او در بخش اول جاری کرد در بخش دوم به بیراههای غیر ضروری میرود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.