پوستر فیلم یک زندگی

این فیلم فقط هاپکینز داشت

یک زندگی
One Life
محصول ۲۰۲۴ – بریتانیا
ژانر درام
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

«جیمز هاز» بعد از همکاری‌های متعدد خود با بی‌بی‌سی برای ساخت مستند و مجموعه‌های تلویزیونی حال در سال ۲۰۲۴ دست به ساخت اثری بلند و سینمایی زده است. او در اولین گام خود به‌سراغ یکی از چهره‌های بریتانیایی در روزهای آغازین جنگ جهانی دوم رفته است؛ «جیمز وینتون». جیمز وینتون در سال ۱۹۳۸ عضو کمیته‌ی حمایت از پناهندگان بریتانیا بود و در سفری که قبل از شروع یورش ارتش نازی به چکسلواکی به پراگ داشت متوجه حضور چندین هزار کودک در زمستان سخت پراگ شد. او اولویت خود و کمیته را در نجات کودکان و انتقال آن‌ها به بریتانیا قرار داد. حاصل این تلاش نجات جان ۶۶۰ کودک بود. حال آقای هاز قرار است در این اثر ما را در برابر بخشی از زندگی این شخصیت تاریخی در سال ۱۹۸۷ و سال ۱۹۳۸ قرار دهد.

هاز برای این بازنمایی تاریخی به سال ۱۹۸۷ می‌رود؛ زمانی که نیکلاس به‌همراه همسر خود زندگی می‌کند و سرتاسر خانه‌اشان آثاری از دوستان و پرونده‌ی کودکانی است که او در سال ۱۹۳۸ برای نجات آن‌ها تلاش می‌کرد. قرار است با هر کدام از این وسایل به گذشته برویم و نیکلاس جوان را در بحبوحه‌ی نجات کودکان شاهد باشیم. آقای هاز اصل روایت را روی سال ۱۹۸۷ قرار داده است. او با استفاده از میزانسن و یکی دیگر از نقش‌آفرینی‌های آنتونی هاپکینز مخاطب را در برابر موتیف‌هایی قرار می‌دهد که قرار است وینتون را به گذشته ببرند. وینتون گذشته را فراموش نکرده است و همین باعث تحلیل رفتن روز‌به‌روز او می‌شود. در سفر کوتاهی که همسر وینتون به منزل دخترشان دارد، او کم‌کم سعی می‌کند این بار سنگین را از دوش بردارد. در رفت‌ و برگشت‌هایی که به گذشته داریم و در میان تعداد زیاد این کودکان با برخی چهره‌ها روبه‌رو می‌شویم که گویی لحظه‌به‌لحظه‌ی آن دوران را در ذهن نیکلاس زنده می‌کنند.

کارگردان بریتانیایی در استفاده‌‌ی بیش از حد خود از موسیقی متن سعی دارد مخاطب را وارد فضایی احساسی کند. اما او شاید فراموش کرده که کل این داستان لاجرم مخاطب را وادار به واکنشی احساس خواهد کرد و نیازی نیست در لحظات تنهایی وینتون و خیرگی‌های بی‌نظیر و امضادار آنتونی هاپکینز این موسیقی متن را همچون مهمانی ناخوانده به اثر خود اضافه کند؛‌ حتی اگر سولوی پیانو باشد. آقای هاز در پرده‌ی سوم نیز روایت را از دست می‌دهد و با عجله‌ای مثال‌زدنی و بعد از تیترخوانی رخدادهای زندگی نیکلاس به دفتر بی‌بی‌سی و شوی معروف آن در دهه‌ی ۱۹۸۰ می‌رود و آن تقابل‌های کمی کلیشه را در برابر مخاطب قرار می‌دهد. بنیان اصلی این روایت برای ایجاد تعلیق در به ثمر نشستن آن تقابل‌های انتهایی است و کارگردان به‌راحتی و با کمی تعجیل و پس و پیش کردن تعلیق‌ها این موقعیت طلایی را از دست می‌دهد. شاید این اثر اگر آن بازی‌های چشمی هاپکینز، مکث‌های حرکتی و در نهایت استفاده‌ی بهینه‌اش از میزانسن را نداشت اکنون حتی در حد یک اثر متوسط هم نبود. پس باید گفت آقای هاز خوشبخت است که در اثر خود آنتونی هاپکینز را داشته تا روایت‌اش را نجات دهد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟