پوستر فیلم رنگ ارغوانی

یک بازسازی برای مقایسه

رنگ ارغوانی
The Color Purple
محصول ۲۰۲۳ – ایالات متحده
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

در سال ۱۹۸۵ استیون اسپیلبرگ اثری اقتباسی از روی رمان «رنگ ارغوانی»، نوشته‌ی آلیس واکر، را روی پرده برد. اسپیلبرگ در اثر موزیکال خود روایت دختری با نام «سیلی» را طی چند دهه در نیمه‌ی ابتدایی قرن بیستم به‌تصویر کشید. حال کارگردانی نوپا در سینمای ایالات متحده با نام «بلیتز بازاوول» سعی دارد بازسازی هزاره‌ی سومی خود را از این اثر ارائه دهد.

داستان فیلم در باب زندگی سیاه «سیلی» است که همراه با خواهر کوچک‌اش، «نتی»، و پدر متجاوزش زندگی می‌کند. داستان فیلم در سواحل جورجیا می‌گذرد و تمرکز اصلی روی زندگی پر از درد سیلی گذاشته شده است. آنچه کمی باعث خوشبینی نسبت به چنین اثری می‌شود موزیکال بودن آن و امید برای پویایی سبک‌های بلوز و جز در متن ترانه‌هاست. اما آقای بازاوول از «هیل بیلی» در نقش نتی استفاده کرده است و مخاطب از همان ابتدا حدس می‌زند که خواه‌ناخواه باید ترانه‌ای پاپ را از این خواننده در طول روایت بشنود. اما آقای بازاوول در پرده‌ی اول و تا قبل از رسیدن به ترانه‌ی ویران‌کننده‌‌ی بیلی مخاطب را مشتاقانه همراه با رقص‌های مذهبی و کمی بلوز پای فیلم نگاه می‌دارد. اما فیلم با ترانه‌‌ی بیلی که همچون تکه‌ای جداافتاده و اجباری در اثر جا شده است دچار افتی معنادار می‌شود. مایه‌ی مسرت آنجاست که کارگردان به‌سرعت بیلی را به آفریقا گسیل می‌کند تا مخاطب و داستان از شر موسیقی پاپی که هیچگاه روی این داستان ابتدای قرن بیستمی نمی‌نشیند راحت شود.

آنچه در قیاس این روایت با اثر آقای اسپیلبرگ بسیار مشهود است تغییر قابل اعتنای بازیگری و متد آن در طول این دهه‌هاست. در دهه‌ی ۱۹۸۰ و ۱۹۷۰ نیز با بازیگرانی چون نیکلسن، پاچینو یا دنیرو مواجه بودیم که ساختار کلاسیک بازیگران را شکسته بودند و روحی تازه به بازیگری سینما ارائه می‌دادند، اما در اثر آقای اسپیلبرگ همان موزیکالی را شاهد بودیم که در دهه‌های گذشته و با بازی اغراق‌شده و تئاتری بازیگران همراه بود. اما در این اثر بازیگران هزاره‌ی سومی پویایی خاصی به روایت موزیکال داده‌اند. ترکیب سه بازیگرن زن (فانتاسیا بارینو، تاراجی پی. هنسن و دنیل بروکس) این موزیکال بازسازی‌شده را پیش می‌برد. به‌طور مثال بازی خوب بروکس در سکانس سیلی زدن به یک سفیدپوست را با بازی «اپرا وینفری» در فیلم اسپیلبرگ مقایسه کنید. بازی بروکس روح دارد و اپرا گویی همچون یک عروسک در حال ارائه‌ی یک خط تحمیلی از سوی کارگردان است. به‌نوعی می‌توان گفت بازیگران فیلم بازسازی‌شده انعطاف دارند و از آن غلوشدگی تئاتری دور هستند. فیلم آقای بازاوول چهره‌پردازی، طراحی صحنه و لباس قدرتمندتری هم نسبت به اثر اسپیلبرگ دارد و این را بیشتر مدیون پیشرفت تکنولوژی و سخت‌افزار سینمایی است. اما فیلم آقای اسپیلبرگ فیلمسازی آشنا به زاویه‌های سینمایی را در خود دارد. در قیاس این دو اثر به‌وضوح می‌توان غنای اثر اسپیلبرگ را در ارائه‌ی نماهای سینمایی شاهد بود. او به‌خوبی از نور محیط و فاصله‌ی دوربین و سوژه برای روایت خود استفاده کرده است و به‌همین سبب است که در ترازوی سینما به این دو اثر بنگریم، این اثر آقای اسپیلبرگ است که مخاطب را بیشتر درگیر سینما می‌کند، در حالیکه اثر بازسازی‌شده رنگ‌و‌لعاب و بازیگران بسیار پویاتری را داراست.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟