پوستر فیلم سگ‌باز

از لئون تا سگ‌باز؛ دنیای آقای بسون دیگر منحصربه‌فرد نیست

سگ‌باز
Dogman
محصول ۲۰۲۳ – فرانسه
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

یکی از کاربردی‌ترین مقایسه‌ها در باب مسیر سینمایی دو فیلمساز را می‌توان از بین سطور آثار لوک بسون و لئوس کاراکس مشاهده کرد. هر دو فیلمساز فرانسوی از نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۱۹۸۰ و تحت جنبشی که «سینما نگاه» یا همان «سینما دو لوک» نام گرفت سعی کردند جان تازه‌ای به فرم بصری سینمای فرانسه دهند. لوک بسون با آثاری چون «مترو»، «نیکیتا» و «آبی بزرگ» در این جنبش هنرنمایی کرد و کاراکس نیز با آثاری چون «پسر با دختر ملاقات می‌کند» و «عشاق روی پل» در سینمای فرانسه طنازی کرد. اما لوک بسون کم‌کم متمایل به سینمای تجاری هالیوود شد و عملاً با فیلم «لئون» خود را به درون این سینما انداخت. در برابر او کاراکس تا همین لحظه نیز در سینمای مستقل خود مشغول فعالیت است. لوک بسون گویی پس از دهه‌ی ۱۹۹۰ در مسیری سینوسی بین سینمای اکشن متوسط و ضعیف در حال حرکت است. او در طول این دو دهه گاه برای اکشن‌سازها قصه تعریف می‌کند تا آن‌ها تصویرسازی کنند و گاه خود پشت دوربین می‌رود، اما لوک بسون هیچ‌گاه به دوران طلایی خود در دهه‌ی ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ بازنگشته است. لوک بسون در جدیدترین اثر خود بار دیگر سعی دارد تلاشی بصری را در سینمای اکشن داشته باشد.

اگر روایت «داگلاس» را در فیلم «سگ‌باز» چیزی شبیه «کایزر شوزه» در «مظنونین همیشگی» یافتید، بگذارید ذهن‌اتان این قیاس را تا انتها انجام دهد. لوک بسون از طریق فرم روایی مظنونین همیشگی کاراکتر اصلی خود با نام داگلاس را به درون بازداشتگاه اداره‌ی پلیس می‌برد. روایت او از طریق مکالمه‌ی بین داگلاس و «اِولین» قرار است مخاطب را به دوران کودکی و نوجوانی داگلاس ببرد و در نهایت داگلاس باشد که نور را روی بخش‌هایی از زندگی خود بیندازد. حفره‌ی بزرگ روایت آقای بسون درست در همین نقطه است. او آن‌قدر غرق در دیالوگ‌های شکسپیری-مذهبی خود می‌شود که منطق روایی اثرش را فراموش می‌کند. به جمله‌ی ابتدایی فیلم توجه کنید که بسون چگونه قرار است با ذهن مخاطب بازی کند تا سگ را همچون هدیه‌ای آسمانی برای انسان گرفتار رنج تصور کند. اما رابطه‌ی بین سگ‌ها و داگلاس فقط در حد یک نمایش تصویری از سوی لوک بسون باقی می‌ماند و مخاطب تا انتهای فیلم با آن دچار نزدیکی نمی‌شود.

فیلم «سگ‌باز» حتی در به ‌تصویر کشیدن سکانس‌های درگیری و اکشن نیز کمیت لنگی دارد. داگلاس این قصه از ابتدا تا پایان چیزی کم دارد و آن شخصیت است. لوک بسون قرار بوده این کاراکتر را در گذری دردناک از رابطه‌ی روحی و فیزیکی با انسان‌ها دچار یأس کند و در ادامه او دچار بحران رابطه‌ی اجتماعی و هویت جنسی شود. اما آقای بسون فقط این دچار شدن‌ها را تصویر می‌کند و چگونه شکل گرفتن آن‌ها را بر عهده‌ی دیالوگ‌های رد و بدل‌شده بین اِولین و داگلاس می‌گذارد. این فرار از تصویر کردن دوباره مخاطب را به‌یاد مظنونین همیشگی می‌اندازد و زمانی که فیلم هم وارد سکانس پایانی می‌شود این تشابه تصویری در گرفتن نماها و زاویه‌های دوربین از پای لنگ داگلاس اثر آقای بسون را از درون‌مایه‌ای که در نظر داشت دورتر و دورتر می‌کند. فیلم آقای بسون همچون پاهای ناتوان داگلاس دچار خشکی و عدم تحرک است و این درد را تا پایان همراه خود دارد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟