خط روان زندگی
«فیلیپ گرل» نزدیک به ۵ دهه در سینمای فرانسه زندگی خلق میکند. او سینماگریست که همهی اعضای خانوادهاش را درگیر سینما کرده است و در جدیدترین اثرش لویی، اشتر و لنا گرل را درون این روایت قرار داده است. فیلم «هفت اورنگ» یکی از آن آثاری در سینماست که بسیار ساده و موجز در باب زندگی، مرگ، فقدان، شکست، امید و در نهایت انسان میگوید.
روایت با تمرین یک گروه خانوادگی عروسکگردان آغاز میشود. دختر بزرگ خانواده، «مارتا»، بههمراه برادرش «لویی» و دوست برادر، «پیتر»، و دختری جوان با نام «لارا» مشغول تمرین عروسکگردانی هستند. آقای گرل برای روایت خود یک راوی انتخاب کرده است و همین راوی تبدیل به مفصل روایت میشود. آنچه در این فیلم میبینیم گذریست بر زندگی این گروه خانوادگی؛ از پدری که همهی زندگی خود را روی هنر عروسکگردانی قمار کرده است، مادربزرگی که در لابهلای این رخدادها خاطرات جوانی خود را برای نوهها بازگو میکند و بهنوعی صیقلدهندهی روایت است و در نهایت فرزندانی که همهی توان خود را برای آسایش پدر به کار میبندند. فیلیپ گرل در طول این ۵ دهه فعالیت همیشه نشان داده که چگونه در روایتهایاش میتواند زاویهدید داستان را در بین کاراکترهای مختلف به جریان بیندازد و بدون اینکه خدشهای به مسیر اصلی روایت وارد شود مجموع این اجزاء کلی واحد را تشکیل دهند. در این روایت نیز او پکیجی از زندگیها را در قالب یک زندگی تصویر میکند. پیتر بهعنوان دوست صمیمی لویی جوانی بیخانمان بوده که لویی او را بر حسب اتفاق میبیند و به درون خانواده میآورد. پدر او را میپذیرد و همچون یکی از اعضای اصلی این گروه عروسکگردان او را در کنار خانواده جای میدهد. به دو سکانس ابتدایی توجه کنید که چگونه لارا بدون حتی یک دیالوگ و در تقابلی همراه با خیرگی و لمس همراه پیتر میشود و روسری او همچون سندی بر این دلدادگی توسط پیتر نگه داشته میشود. فیلیپ گرل بدون اینکه این سکانس را در سکانسهای بعدی دچار معنا کند به درون زندگی این خانواده بازمیگردد و چالشهای پیش روی سیمون و فرزنداناش را تصویر میکند. اما در بحبوحهی این رفتوبرگشتها بهناگاه هلن در تصویر ظاهر میشود و با حضور او زندگی دوگانه و نامطمئن پیتر مقابل چشم مخاطب قرار میگیرد. در حضور هلن است که مخاطب بهیاد دیالوگ ابتدایی پیتر با سیمون میافتد که در آن پیتر عنوان میکند که «تعهد برام سخته». گویی این جمله همچون ماشهای برای فروپاشی پیتر در میان این زندگانیهای وابستهبههم و سرشار از تعهد است. از لوئی تا هلن و مارتا و در نهایت لنا، همهاشان گویی بهدنبال سنگ بنای این تعهد هستند. بههمین سبب است که رها شدن هلن توسط پیتر درد بزرگی در زندگی این زن حامله نیست، بلکه روزنهایست برای ورود لویی به زندگی او.
آقای گرل در این روایت سعی دارد گوشهچشمی هم به زندگی خود و فرزنداناش بیندازد؛ فرزندانی که در بیشتر آثار پدر هنرنمایی کردهاند و لویی گرل بهعنوان فرزند بزرگتر خود اکنون فیلمسازی هم میکند. فیلیپ گرل نگاهی مملو از عشق و زیبایی را به این پیوند خانوادگی دارد و گویی این روایت را به فرزنداناش تقدیم کرده است. این برداشت همان نگاه پنهانیست که میتوان از لابهلای سطور زندگی این کارگردان فرانسوی و فرزنداناش به آن رسید. در نهایت میتوان گفت که فیلیپ گرل در روایت جدید خود نه قصد تنبیه پیتر را دارد و نه حتی قهرمانی را خلق میکند. او در عوض با اشراف کامل زندگی یک خانواده را در طول سالها و با نقطهگذاری دقیق روایی مقابل چشم مخاطب قرار میدهد؛ مسیری روان و در عین حال پر از پیچوتاب.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.